سلام به داستان لند خیلی خوش اومدین مرسی که رو این ویدیو کلیک کردین تو داستان لند من شنیدنی ترین و قشنگترین روایتها رو از گوش و کنار دنیا براتون میارم شما هم لطفاً با لایک و سابسکرایب منو حمایت کنید بیل سینی صبحانه رو جلوش گذاشتم گذاشتن که چه عرض کنم جلوش کوبیدم دست راست کرد و نونو برداشت در حالی که لقمه عجیب غریبی مثل همیشه واسه خودش میگرفت گفت کنترل تلویزیونو بده بهم بلند شدم و رفتم کنترل تلویزیونو آوردم براش لقمهای که توش هم ارده ریخته بود هم خامه هم پنیر و گوجه هم عسل گذاشت
تو دهنش از تصور مزه که میتونست داشته باشه صورتم جمع شد این کافی نبود بعد از اینکه لقمه رو تو دهنش گذاشت شروع کرد مثل اسب ج روییدن صدای پای اسب کل خونه رو برداشته بود بیاختیار عق زدم و از جا بلند شدم و رفتم سمت دستشویی لبخند کریهی زد و گفت وای فخری نکنه دوباره حاملهای چشم گرهای رفتم و بیحوصله گفتم توو صبونه تو بخور و برو سر کارت من میل ندارم میرم بگیرم بخوابم اومدم سر جام دراز کشیدم و بیتوجه به شوهرم که داشت صبحونه میخورد بیتوجه به به بچم که داشت بازی میکرد
شروع کردم به پیام دادن به دوست پسرم احساس میکردم از کل دنیا تنها دلخوشی که دارم همین آدمه که اونم جدیداً برام ناز میکرد ولی خب من با جون و دل با تموم وجودم نازشو میخرید از دیشب بهش پیام داده بودم ولی جوابمو نداده بود الان با دادن جوابم احساس میکردم رو ابرام برام نوشت میشه یه عکس از خودت بدی خیلی سریع عکسایی که دیروز گرفته بودم و یکیشو که خیلی خوشگل بودو براش فرستادم اون اولین نفری بود که تو کل زندگیم از قیافه من تعریف میکرد شروع کرد به تعریف کردن از قیافم رنگ پوستم
موهام چشمام میدونید من قبل از اون هیچوقت نمیدونستم که من قیافه خوبی دارم چون هیچوقت هیچکس از من تعریف نکرده بود آروم از زیر لحاف نگاهی به شوهرم انداخته ۱۲ س۳ ساله بودم که اومد تو زندگیم هیچوقت هیچ اهمیتی بهم نمیداد میرفت سر کار بعد میرفت یه سر به مامان و باباش میزد بعد میومد خونه و میگرفت میخوابید من تو اوج جوونی دلمرده ترین بودم تا اینکه برای خرید لباس رفته بودم یه مغازه صاب اونجا انقدر به پرا پام پیچید تا آخر شمارشو گرفتم و باهاش دوست شدم ۴ ماهی بود که با هم دوست بودیم
گهگداری من براش درد و دل میکردم در عوضش اونم از من سواستفاده میکرد میدونستم قضیه از چه قرارا ولی خب چه کنم انگار دلمو آروم میکرد نمیتونستم ازش دست بکشم اصلاً تنها چیزی بود که دلمو به این دنیا گرم کرده بود البته خب سنی هم نداشتم با اینکه یه مادر بودم زن خونه بودم ولی سرجم حساب میکردی ۱۹ سالمم نمیشد هنوز ۱۹ سالم نشده بود با رفتن شوهرم رضا نگ گهی به پسرم انداختم شور شور اشک میریخت و گریه میکرد پشت سر باباش لبخندی زدم و گفتم بیا اینجا امروز میخوام ببرمت خونه مامان جون خونه
مامانمو خیلی دوست داشت آخه مامانم خیلی خوب بهش میرسید من بچهداری بلد نبودم که بخوام خیلی خوب بهش برسم با من بیشتر بازی میکرد گهگداری هم من گریه میکردم اون نازم میکرد در کل تو این خونه یه دختر افسرده بودم که اون گاهی مرحمم میشد گاهی هم چی بگم گاهی هم اذیتم میکرد واقعاً برای یه دختر بچه تو اون سن و سال شوهر و بچه و اینا ی کم زیادی سنگین بود اما خب اینو کی درک میکرد بابایی که تو رو با لباس سفید فرستاده و توقع داره که با کفن بری یا مادری که هیچی
اندازه حرف مردم براش مهم نیست با رفتن شوهرم رضا سریع بچه رو آماده کردم و بردم گذاشتم خونه مامانم با هزار گر زدن گفتش که که دو سه ساعتی نگهش میداره در حالی که کلی به خودم رسیده بودم رفتم سمت مغازه دوست پسرم تا وارد مغازش شدم بدون توجه به دخترایی که پیشش کار میکردن محکم بغلم کرد بعدم دست گل خیلی بزرگی سمتم گرفت و گفتین گل واسه تویی که اندازه دنیا دوست دارم خندیدم و با حیرت و ذوق دست گلو ازش گرفتم هیچوقت یادم نمیره که چقدر جیغ کشیدم سر دست گل که بهم داده
بود انقدر ذوق کرده بودم احساس میکردم رو ابرام اون اولین دسته گالی بود که من تو کل زندگیم هدیه گرفته بودم بعد از اینکه احساس کردم محبت کل دنیا رو بهم داد منم در عوضش هر چیزی که اون دلش میخواست و بهش دادم سریع رفتم دنبال پسرم محکم بغلش گردم و بوسیدمش انرژی گرفته بودم اسمشو مادرشوهرم گذاشته بود حتی به من اجازه ندادن اسم بچمو بذارم اسمشو گذاشته بود تاها با اینکه زیاد دوست نداشتم اسمشو ولی بعد از اینکه دنیا اومد انقدر بچه به دلم نشست دیگه تا اومدمو قبول کردم بدون توجه به گر زدنی
مامانم بچه رو بغل کردم و برگشتم خونه خیلی سریع مشغول پختن شام شدم بعد از پختن شام در حالی که با بدترین لباسهای ممکن نشسته بودم و موهامو بالا جمع کرده بودم بیحوصله توپو پرت میکردم تا پسرم بره بیاره دوباره پیامک که گوشیم اومد نگاهی به رضا انداختم سرش تو گوشیش بود آروم گوشی رو باز کردم و لبخندی رو لبم اومد نوشته بود پیش مرتیکه نشستی عکسی از رضا که پشتشو کرده بود انداختم و گفتم نه مثل همیشه کلی از من دوره خیالت راحت بعد از اینکه کمی باهام حرف زد ازم خواست که یه عکس
یهویی بهش بدم همیشه زهرا اینور عکس رو میگرفتم و آماده داشتم یکی از عکسای که انداخته بودمو براش فرستادم و گوشی رو خاموش کردم روزها میگذشت و هر روز دلم گرمه دوست پسرم حساب میشد لحظه به لحظه بیشتر عاشقش میشدم از طرفی دیگه روز به روز از رضا دورتر میشدم اونم هیچ تلاشی به این نمیکرد اصلاً متوجه نمیشد دختری که هر روز بهم زنگ میزد پیام میداد بهم توجه میکرد و من نادید ش میگرفتم حالا دیگه چرا بهم توجه ن نمیکنه اون اصلاً متوجه من نمیشد منم از خداخواسته به کار زشتم ادامه میدادم تا اینکه
یکی از دوستای نزدیکم که از رابطه من و حسام خبر داشت یه روز بهم زنگ زد و گفت چه حسی داری از اینکه دوست پسرت داره ازدواج میکنه با تعجب گفتم یعنی چی مگه حسام داره ازدواج میکنه پس چرا بهم نگفته متعجب گفت یعنی چی یعنی هنوز با همدیگه در رابطه این اون داره ازدواج میکنه چهجوری هنوز با تو تو رابطه اس خب البته چی بگم تو هم شوهر داری و با اون تو رابطهی دیگه تا حالا نشده بود که انقدر واضح بهم تیکه بندازه در حالی که قلبم تند تند میزد و دستام میلرزید گوشی
رو روش قطع کردم سریع شماره حسابو گرفتم با بوق دوم صدای سر حالش تو گوشی پیچید با بغض و گریه گفتم حسام تو داری ازدواج میکنی با مکس کوتاهی گفت کی بهت گفته دوباره پرسیدم تو داری ازدواج میکنی نفس عمیقی کشید و گفت خب چی بگم آخه فخریه نگاه کن تو شوهر داری خب منم باید زن داشته باشم تا با همدیگه همتراز باشیم دیگه با عصبانیت گفتم خب پس چرا هر شب تو ذهن من رویا میبافی که یه روز قراره من جدا بشم و با من ازدواج کنی چرا هر بار که بهت زنگ میزنم بهم
قول ازدواج میدی اگه تو داری زن میگیری اصلاً چرا با من من در ارتباطی بیحوصله و با عصبانیت گفت فکر نمیکنی خیلی تند داری میری اول اینکه من تو رو میخوام چیکار تویی که شوهر داری و با من تو رابطهای بعد از اینکه من و تو به درد ازدواج با همدیگه نمیخوریم آخه چی شده که خودتو در سطح من دیدی منم ازدواج میکنم تو هم که شوهر داری رابطمونم پابرجاست دیگه چیزی کم نمیشه که مثل همیشه هفتهای یکی دو بار بیا مغازه هم من حال تو رو خوب کنم هم تو حال منو خوب کن به
خدا هیچکس تو نمیشه هیچی از زیبایی و زنون گی کم نداری ولی خب چیکار کنم تو شوهر داری من که نمیتونم به پای تو بشینم تا تو طلاق بگیری فرزندم طلاق گرفتی فکر کردی مامان بابای من میا خواستگاری زنی مثل تو اصلاً فکر کردی بعدها من میتونم با تو زندگی کنم هر لحظه که با هم توی خونه باشیم فکر میکنم داری به من خیانت میکنی حرفاش قلبمو میسوزوند هیچوقت فکر نمیکردم که انقدر رک همه چی رو به صورت بزنه من از تمام درد و مشکلاتم به اون گفته بودم توقع درک داشتم راستش میدونستم که هیچوقت
با من ازدواج نمیکنه ولی حس اینکه بخواد به همین زودیا ازدواج کنه یا اینکه زن داشته باشه و با من در ارتباط باشه اصلاً خوشایند نبود اون روز با عصبانیت با همدیگه دعوا کردیم و من گوشیو قطع کردم و از همه جا بلاکش کردم و ۳ روز بعد خبر رسید که عروسیشه هیچ وقت یادم نمیره رنج و دردیو که من شب عروسی اون متحمل شدم یه دردی من تا صبح کشیدم که اونو برای هیچکس نمیخوام حتی دشمنم گله کردم از مامان و بابام که چرا باید منو تو این زندگی اسیر کنن اصلاً چرا وقتی که
من دست چپ و راستمو نمیشناسم منو شوهر بدن اگه من یه دختر مجرد بودم اون باید حسرت منو میکشید تا باهم ازدواج کنه ولی حالا چه حرفایی که بهم نزده بود نگاه به شوهرم میکردم و نسبت بهش حالت تحو داشتم اون شب دیوونه کننده ترین و وحشتناکترین شبی بود که میتونستم تجربه کنم تا صبح سر جام گریه کردم و هیچکس جز خدای خودم خبر از حال من نداشت از بعد ازدواج حسام من افسرده تر و داغونتر شده بودم دیگه همون یه قطره انگیزهای هم که زندگی بهم میداد قط شده بود هر لحظه گوشهای میشستم و
چ ش مامو میبستم با تمام وجودم تصور میکردم حسام یه روزی میاد دنبالم با هم ازدواج میکنیم زندگی خیلی خوبی تشکیل میدیم عاشقانه کنار هم زندگی میکنیم بعد که میدیدم واقعیت یه چیز دیگه است ساعتها گریه میکردم این بچه طفلی هم کنار من هر روز افسرده تر میشد سه ماهی از ازدواج حساب میگذشت دیگه هیچ خبری ازش نداشتم یه روز مادر شوهرم اومده بود خونم بعد از اینکه کلی تیکه بارم کرد دست تاها رو گرفت و گفتین بچه رو یه چند روزی میبرم خونمون میدونستم که تاها اونجا اذیت میشه براش مناسب نیست بره پسرای خواهرشوهرم
اذیتش میکنن ولی انقدر داغون و خسته بودم نگاهی تو چشمای بچه انداختم که دوست داشت بره سریع تکون دادم و گفتم خیلی خب تا فردا صبح اونجا بمونه من صبح میام دنبالش متأسف به خونهای که گند خورده بود توشو هیچ انگیزهای برای تمیز نکردنش نداشتم نگاهی انداخت و گفت من این بچه رو میبرم تو بگیر بخواب یه وقت بلند نشی این خونه رو یه دستمال بزنی یه جارو بزنی والا که از رضا پیدا نمیشه مگرنه که هیچ مردی تو رو یه روزم تحمل نمیکنه این حرفو دیشبم مامانم پشت تلفن بهم زده بود با بسته شدن
در صدای هر دو که این حرفو بهم زده بودن تو سرم تکرار شد بعد صدای حسام که گفت منو میخواد چیکار بعد صدا دوستم که برگشت و گفت من لایق ازدواج با حساب نیستم و اون باید بره با یکی دیگه ازدواج کنه در حالی که شکسته و داغون بودم افتادم زمین و شروع کردم به گریه کردن میون گریه با زنگ خوردن گوشیم بی رمق جواب دادم با شنیدن صدای حسام دوباره زدم زیر گریه و با بغض گفت چی شده من قربون اون چشمات برم چرا داری گریه میکنی میون گریه گفتم مگه برای بیمعرفتی مثل تو
مهمه با بغض گفت به خدا چاره نداشتم فخریه میدونی که هیچ کاری از دستم برنمیومد باید ازدواج میکردم اما چه ازدواجی این از وقتی که ازدواج کردم همه فکر و ذکرم پیش توئه برای دومین باره که زنم قهر کرده و رفته میخوام طلاقش بدم برگردم به تو ولی خب چجوری طلاقش بدم باید ۴۰۰ تا سکه مهرش بدم ندارم اون موقع باید برم بیفتم زندان متعجب و با قلبی که تند تند میزد از هیجان گفتم واقعاً میخوای طلاق بگیری خسته و بیحوصله گفت آره چارهای ندارم نمیتونم تحملش کنم حالم ازش به هم میخوره تازه الان دارم
درکت میکنم که تو چی میگفتی اما من مهرش ندارم تو چی تو نمیخوای جدا بشی با منو منو گرفته گفتم نمیدونم آخه من چهجوری جدا بشم با مکسی گفت مهریت چقدر بود چونمو خارون دم و گفتم رضا عمرم مهریه نمیده غیرتی شد و با تعصب گفت اسم اونو اینجوری صدا نکن دفعه آخرت باشه اسم اونو صدا میزنی تنها اسمی که باید رو زبون تو باشه اسم منه نه اسم هیچ مرد دیگهای غلط کرده مهریه نده زن به این خوبی گیرش اومده مهریه هم نمیخواد بده تو بگو ببینم مهریه چقدر ده در حالی که دلم رفته
بود گفتم ۵۰۰ تا ۵۰۰ تا سکه است بازغ خن دید و گفت آفرین همینه تو جدا میشی مهریت تو میگیری میدیم به زن من اون بره رد کارش بعد با همدیگه ازدواج میکنیم کنار هم بهترین زندگی رو تشکیل میدیم عاشقانه ترین زندگی رو فخریه میرسه اون روزی که من بیام خونه و تو رو بچه هامونو کنار همدیگه ببینم به جای اینکه با عکسات و یاد تو شبا رو صبح کنم با خود تو شبا رو صبح کنم به جای اینکه ل هلکی دو دقیقه بیای تو مغازه کل روز و پیشم باشی فخریه میرسه اون روز از
همین فردا بلند میشی و کارای طلاقت تو انجام میدی میری درخواست مهریه میدی منم از فردا میرم برای جدایی ولی اولش تو باید مهریه رو بگیری بدی به من که من مهریه رو داشته باشم بعد مهریه رو بدم و طلاق من توافقی دیگه کار سختی نیست ولی فکر کنم طلاق تو یه مدتی طول بکشه اون روز انقدر باهام حرف زد انقدر راه و چاه جلوی هر حرف من گذاشت تا بالاخره مغز منو شستشو داد شب رضا اومد خونه سلام داد و با تأخیر و با هزار زور و زحمت دهنمو باز کردم و سلامی دادم در
حالی که روی مب دراز کشیده بودم و گوشی دستم بود رفت سمت آشپزخونه و گفت غذا چیه کل روزو که با حسام حرف زده بودم وقت نکرده بودم غذای خاصی درست کنم گفتم ذا سیبزمینی و پیاز داغه اما نون نداریم یادم رفت زنگ بزنم بگم نون بخری برو نون بخر تا من سفره رو بندازم با عصبانیت گفت یعنی چی سیبزمینی و پیاز داغه نمیدونی من این غذا رو دوست ندارم از صبح تا شب تمرگ ری تو این خونه پس چه غلطی میکنی نشستم رو مبل و گفتم تو سر کار چه غلطی میکنی که یه رونت
معلوم نیست آخرین باری که به من یه چیزی خریدی یه پولی دادی کی بوده نه پولت معلومه نه کارت معلومه اصلاً خودت معلوم نیست که داری چه غلطی میکنی جر و بحث ما شروع شد و برای اولین بار دست روون بلند کرد راستیتش همیشه تو دعواها من حوصله شو نداشتم کوتاه میومدم و هیچ دعوایی نمیشد ولی اون روز من دنبال دعوا میگشتم ولی نمیخواستم دیگه انقدر بزرگ بشه چون پسرم نبود میخواستم پسرم باشه من دعوا را بندازم برگردم خونه پدرم حالا بدونه پسرم چه جوری باید میرفتم ولی احساس کردم حالا که منو زده بهترین ف
فرصته لباسا و وسایلمو جمع کردم و زدم از خونه بیرون رضاهم که فکر نمیکرد من فکر طلاق به سرم بزنه فکر میکرد من دارم قهر میکنم برم خونه بابام رفتم جلوی در خونه بابام اینا و درو زدم مامانم با دیدن منو ساکت تو دستم با استرس گفت چی شده برای اولین بار نبود که قهر میکردم اصلاً برای اولین بار نبود که از مامانم و بابام گله میکردم بارها بهشون گفته بودم که باعث بدبختی من شدن و منو نجات بد ولی خب گوش اونا بدهکار نبود میگفتن دیگه تو رو کی میخواد بگیره با یه بچه اصلاً
مگه با یه بچه جدایی میشه برگرد برو خونه شوهرت اما حالا فرق میکرد من برای این جدایی نه تنها نمیترسیدم بلکه انگیزه خیلی بزرگی مثل حسام داشتم کل قلب و ذهنم کل وجودمو اصلاً حسام گرفته بود با تمام وجودم با همه میجنگیدم تا برم و به اون برسم اون شب رفتم خونه و با گریه و زاری به مامانم گفتم دیگه نمیخوام به این زندگی ادامه بدم گریههای عاجزان سر و صورتی که کبود شده بود همه باعث شد که دلش به رحم بیاد کنارم نشست و گفت میگن بخت مادر رو دختر میافته قربون دهن کسی که
این حرفو زده به خدا که همینه اون از من که زایمان کرده بودم گفتم اسم دخترمو میخوام بذارم سارا ولی چه بلایی سرم آوردن مادر شوهرمم به خاطر اینکه منو حرص بده اسم مادرشو برداشت گذاشت رو دخترم چقدر حرص خوردم اصلاً سر همین تو بچگی از تو متنفر بودم بعدم که چی شد ۲۵ ساله با بابات سوختم و ساختم تهشم دخترمم مثل خودم بدبخت کردم تمام دردایی که تو با شوهرت رضا کشیدی به خدا خیلی خیلی بدترش و من با شوهر خودم کشیدم ولی خب چیکار کردم ساختم و زندگی نشد ته زندگی شد دیگه زندگی
تو هم بالاخره یه روز زندگی میشه با گریه داد کشیدم و گفتم مامان زندگی من زندگی نمیشه من میمیرم من کار خودمو دیگه این بار تموم میکنم من به اون خونه نمیرم صدای داد و فریادم بابامو کشون تو اتاق و روم دست بلند کرد تا بلند شم و برم خونه ولی من بدون اینکه بترسم خیلی جدی تو چشماش نگاه کردم و گفتم من دیگه برنمیگردم از پسرم استفاده کرد با بیرحمی تمام گفت من طوله خودمو نمیتونم نگه دارم برای اونا طوله نگه نمیدارم تحت هیچ شرایطی پسرتو اینجا نمیاری هیچوقت نباید پسرت اینجا بیاد خوب فکراتو
کن ببین به اینا قانعی برمیگردی میای این خونه دیگه حق نداری با مانتو بگردی چادر سرت میکنی من تو محل آبرو دارم حق نداری بی اجازه بیرون بری با مامانت میری و میای بعدم حق نداری پسرتو ببینی با گریه پیام دادم و همه چیزو به حسام گفتم اومد و کلی دلداریم داد و در آخر گفت وقتی که ازدواج کنیم پسرتو میاری پیش خودمون اون موقع بابات کی باشه که بگه پسرتو ببینی یا نه مگه میشه یه بچه رو از مادرش دور کرد تو رو خدا ازت میخوام که گریه نکنی این روزا رو تحمل کن من
بهشتو برات میسازم میدونی فخریه لهله میزنم برای روزی که این همه تلاشتو جبران کنم این همه گریه هاتو جبران کنه با بغض و گریه تایپ کردم حسام کاش بودی فقط د دقیقه میومدم تو بغلت اون موقع دیگه از دنیا من چی میخواستم خلاصه که اون شب انقدر باهام حرف زد من بدون توجه به اینکه چی رو قبول کردم تنها داراییم که پسرمه رو دادم شرط و شروط بابامو قبول کردم بابامم رو به مامانم گفت اگر که کسی از سمت خونواده این پسر اومد یا خودش اومد حق نداری راهشون ب بدی حالا که این دختر انقدر
اذیت شده که همه چیشو فدا میکنه تا از اون خونه خلاص بشه دیگه لازم به حرف زدن نیست تصمیم تصمیم دختره است هرچی گفت همون میشه حالا که تصمیم به جدایی گرفته حرفی نیست بذار جدا شه احساس میکردم رو ابرام از خوشحالی یک هفته گذشت و هیچکس از سمت خونواده رضا نیومد خونمون میدونستم که رضا از رفتارای این اخیرم که دیگه باهاش راه نمیا خسته شده با خودم گفتم دنبالم نمیاد که مثلاً منو بترسونم وقتی اومد دنبالم برگردم خبر نداره که من دیگه نمیخوام برگردم یه کینه خیلی بدی نسبت به رضا داشتم همش دلم میخواست
اون لحظهای رو که قراره بهش بگم که من دارم میرم برا جدایی و دیگه نمیخوام ببینمت و ببینم و جیگرم حال بیاد ازش متنفر بودم همیشه تو کل زندگیمون یه جوری منو عذاب داده بود بود بعد از گذشت یک هفته بازم نیومد و تو این نیومدن من لحظه به لحظه بیشتر بیقراره پسرم میشدم یعنی جوری که حسام نبود من تا الان ۱د بار برگشته بودم خونم فقط به خاطر پسرم در حالی که از دلتنگی گریه میکردم سرمو رو پای حسام گذاشته بودم موهامو نوازش کرد و گفت عشقم قربونت برم دارم بهت میگم من پسرتو برات
برمیگردونم دیگه فکر کردی اون رضا داره زن بگیره کسی برا اون بچه نگه میداره معلومه که از خداخواسته بچه رو میاره میده به تو در ثانی پسرت که دیگه بچه نیست ۴ سالش شده امروز فردا میره مدرسه تو بچه میخوای خب من بچه رو بهت میدم دیگه اونم بزرگ شده با دیدن اینکه حسام درکم نمیکنه پا شدم چشمامو پاک کردم و ازش خداحافظی کردم و برگشتم خونه وقتایی که بابام نبود با هزار زور و التماس از مامانم اجازه میگرفتم و میومدم بیرون اونم دلش به گریهها میسوخت و اجازه میداد چند ساعتی بیام بیرون برگشتم و
رفتم خونه تا رسیدم مثل هر روز پرسیدم کسی از سمت خونواده رضا نیومد مامانم بیحوصله گفت نه نیومدن نشستم رو پلو و گفتم مامان بابا تاه رو خیلی دوست داره کاش بیارن پسرمو بهم بدن مطمئنم بابا راضی میشه و هیچ حرفی نمیزنه اخ میکرد و گفت چی بگم والا ولی زیاد دلتو صاب نزن به این قضیه پسرت باید اونجا بمونه من نمیدونم مرد خوبی مثل رضا بی آزار آروم کاری به کارت نداره چه بدی داره که اومدی تو این خونه نشستی بعد از کمی گر زدن برگشت و رفت خونه خلاصه که بعد از یک ماه
که من منتظر بودم رضا بیاد خبر ازدواج رضا اومد از فامیلامون شنیدم مادر شهرم برای رضا داره میره خواستگاری پر از حرص و عصبانیت سریع با رضا تما تماس گرفتم هرچی فحش بلد بودم بهش دادم بعدم ازش خواستم بچمو بیاره و بده بی اهمیت گفت نه بچتو میدم نه طلاقت توو میدم خودمم دارم ازدواج میکنم بچه هم تو رو نمیخواد میارمش دادگاه و بلند پیش همه میگه که تو رو نمیخواد وقتی که ماجرا رو به حسام گفتم عصبانی شد و گفت این کارو کرده تا تو بدون مهریه جدا بشی اینم ترفند شه دیگه خواسته بدون
مهریه فقط بخوای جدا بشی و ب ری ولی تو این کارو نمیکنی ثب میکنی مهریت تو بگیری رضا با زنی که گرفته بود اما هنوز ثبت قانونی نشده بود چون من زنش بودم توی خونمون زندگی میکرد منم جهازم جمع کرده بودم آورده بودم اینجا دادگاه که کلاً سمت مرد تو این یک سالم با هزار زور و التماس سرجم شش هفت بار بیشتر نذاشته بودم پسرمو ببینم به حدی سختی میکشیدم از این دوری که کل گوشت تنم ریخته بود این ب این که من خودمو کشتم تا بالاخره تونستم طلاق بگیرم بدون اینکه یه هزاری رضا بهم
بده از طرفی دیگه هنوز تکلیف مهری معلوم نبود که دادگاه قراره چه تصمیمی براش بگیره از اون سمت خبر بارداری زن حسام و شنیدم همه چیز گوز بالا گوز شده از طرفی زن حسام حامله است از طرفی دیگه مهریه منو نمیده که بدم به زن حسام تا بره پی کارش و من افسرده و داغون تو این خونه افتادم و نمیدونم باید چیکار کنم حساب میگه زن خودش بچه خواسته و بچه دار شده دیگه خودشم میدونه که چجوری بزرگش کنه فقط من مهریمو بگیرم بدم به اون که بده به اون زنه بره پی کارش بعد دیگه
بقیه چیزا مهم نیست البته الان یکی دو هفتهای هست که از هم جدا شدیم تو آخرین دعوامون برگشت بهم گفت اگه قراره مهریت تو نده گمشو برو رد کارت بذار منم به زندگیم برسم اگه هم قراره مهریت تو بگیری و بدی خب س تر بگیر بده دیگه معطل چی سر همین ما با هم دعوامون شد و هنوز کاتم ولی من از دلتنگی دارم میمیرم هر لحظه گوشیمو چک میکنم ببینم کی پیام میده بهم چی بگم این روزا روزگار منم داره با دلتنگی میگذره دیگه دلتنگی به پسرم و حسام اینم از قصه من خب دوستای قشنگ
من این داستان ما هم به پایان رسید خیلی ممنونم که تا اینجا همراه بودین اگر هنوز لایک نکردین خواهش میکنم که لایک فراموش نکنید و ممنونم از کسایی که لایک کردن سرگذشت امروزی که برام ارسال شده بود تا براتون تعریف کنم احساس کردم نیاز به راهنمایی شما عزیزای دلم داره لطفاً راهنمایی و تجربه تونو دریق نکنید از راوی داستانمون تا یه شب دیگه و یه داستان دیگه شما رو به خدای بزرگ میسپارم امیدوارم که همیشه لبتون خندون و دلتون پر از شادی باشه خدانگهدار دوستای ق قشنگم