با سلام خدمت دوستان عزیزم. امیدوارم هر جای دنیا که هستید دلتون خوش باشه. تنتون سلامت.
امروزم در خدمتتون هستم با یه سرگذشت دیگه از دوستمون خانم مریم. عزیزانی که تازه به جمع ما پیوستید اگر کانال رو دوست دارید لطفاً نظراتتونو بگید. سابسکرایب کنید، لایک کنید سرگذشتها رو و همین طور زنگوله رو فعال کنید.
چون زنگوله که فعال باشه هر وقت که ما ویدیو میذاریم، هر وقت که داستان میذاریم به شما اطلاع داده میشه. مریم جون گفتن که من میخوام از زندگیم بگم، از سرگذشتی که داشتم بگم و محتاج دعای خیر شما عزیزان هم هستم. در مورد زمانی میخوام بگم که مجرد بودم.
اول از خانوادم بگم من فرزند دوم خانواده هستم. یه برادر دارم که از خودم ۵ سال بزرگتره. پدر و مادر من از خانواده اصیلی هستند که کلاً پدربزرگ و مادربزرگم از طرف پدری توی تهران سرشناسن.
تمامشون یا فرهنگی هستن مراتب بالا د تا از عموهای من پزشک هستن عمههای من زمانی که خیلی قدیم بوده خب سنشون بالائه اون زمان یکیشون توی اداره پلیس کار میکرده که بازنشسته شدن یکیشون اون زمان مهندسی خونده بوده کلاً از خانواده سرشناسی هستن پدر و مادر من مادرمم همینطور توی خانواده ما رسم و رسوم بر اینه که پسر و دختر میخوان ازدواج کنن باید این خانواده یه ریشه اصیلی داشته باشن رفتارشون کردارشون صحبت به دلشون بشینه و هر کسی که بخواد توی خانواده ازدواج کنه مخصوصاً خانواده پدری باید زیر نظر پدربزرگ و مادربزرگم باشه یه چند سال رفت و آمد کنن تمام اخلاق و روحیاتشو زیر نظر بگیرن و کلاً باید از یه خانوادهای شناخته شده باشن. وقتی هم که من به دنیا میام مادرم میگه پدرت که عاشق دختر بود دیگه وقتی که من هرچی بزرگتر میشدم کلاً توی فامیل ما پدرم از همه بیشتر میگفته من به کسکستونش نمیدم. دختر من نباید با هر کسی ازدواج کنه.
چون از نظر ظاهری منم توی دخترای فامیل سرتر بودم، چهره زیباتری داشتم و اینا انگار که پدر و مادرم بیشتر دلشون میخواسته که من یه ازدواج آنچنانی داشته باشم. من از بچگی یادمه که پدرم اولاً همه امکاناتی برای من فراهم کرده بود. با اینکه خب من دختر بودم ولی برادرم پسر بود به برادرم بیشتر سختگیری میکردن.
میگفتن دختر باید با ناز و نوازش بزرگ بشه. پس فردا هم باید تو خونه کسی بره که نازشو بخره و همه مدل امکانات براش فراهم کنه. ولی پسر باید بتونه یه خانواده رو تأمین کنه و به نحوه احسن بتونه از مخارج خانوادهش بربیاد و این شکلی فکر میکنن.
تصورشون اینطوریه. من سال سوم دبیرستان که بودم یه پسری بود به اسم آرمان. محلهای که من میرفتم دبیرستان سر کوچه یه بوتیک داشت.
یه مغازه لباسفروشی داشت که کلاً از یه خانواده بازاری بودن. وضع مالیشون خوب بود. ولی خب آرمان یه پسر لاتمنش که اصلاً از نظر خانوادگی به ما نمیخورد.
ولی خب من خیلی باهاش حالم خوب بود. اولاً تا سه ۴ ماه آرمان سایه به سایه من میومد تا جلوی در خونهمون. صبح با اینکه مغازه خودشو دیگه ۹ ساعت ۹ ساعت ۱۰ باز میکرد و مشغول به کار میشد ولی از ساعت ۷ و۵یم جلوی خونه ما ایستاده بود حرفای خیلی بامکی میزد کلاً من از چهره جذابش و از اینکه خیلی به خودش میرسید و طرز صحبت کردنش چون تو خانواده ما هیچکس این شکلی صحبت نمیکرد خوشم اومده بود ولی خب میدونستم که اگر یه زمانی آرمان بخواد داماد خانواده ما بشه ه اصلاً مورد قبول نیست چون خانواده ما حالا قبل از اینکه به وضع مالی اهمیت بدن به مدل معاشرت مدل صحبت کردن سرشناس بودن خانواده اهمیت میدادن ولی اینطور که من از آرمان دیده بودم از یه خانواده معمولی بود که پدرش به گفته آرمان هر میشست میگفت من اول دستفروش بودم بعداً خودم زحمت کشیدم به جاهای خوبی رسیدم کلاً اخلاقهای خانوادههام مون از زمین تا آسمون با هم فرق داشت.
از خصوصیات آرمان بگم آرمان یه پسر قدبلند خوشهیکل از اخلاقش بگم خیلی بلند پرواز بود سر تا پاش همیشه بوی عطر و اتکلون میداد وقتی که میومد جلوی در دبیرستان خیلی خاطرخواه داشت ولی روی خوش به کسی نشون نمیداد. همیشه لباسای اتو کشیده، کفشهای برق افتاده. یه چند ماه که با من اومد پیشنهاد دوستی داد و من بیمحلی کردم ولی بازم اومد یه جورایی خوشم اومد ازش.
ما با هم صحبت میکردیم. حالم خیلی باهاش خوب بود. خیلی از دستش میخندیدم.
این اخلاق رو اصلاً توی خانواده خودمون ندیده بودم. خانواده ما یه خانواده تقریباً خشک که خیلی به صحبت کردن، به مدل رفتار کردن اهمیت میدادن ولی خب آرمان توی این خطها نبود. وقتی که صحبت ازدواج کرد گفتم که ما خانوادههامون خیلی با هم فرق دارن.
وقتی که از آداب و رسومی که توی خونواده خودمون بود میگفتم بلند بلند میخندید و میگفتش که شما چقدر سخت میگیرید؟ چقدر سخت زندگی میکنید. گفتم آره دیگه زندگی ما این شکلیه و من اخلاق متفاوت تو رو دوست دارم ولی خب هیچوقت فکر نکن که پدر من تو رو قبول میکنه. ۳ سال تموم من با آرمان صحبت میکردم.
روز به روز وابستهتر میشدم. اونم همین طور. اونم میگفت من اوایل وقتی که از مدل اخلاق و رفتار خانوادهت میگفتی میگفتم که این دختر به درد من نمیخوره.
ولی من هر طوری شده باشه میام با تو ازدواج میکنم. من مرد زندگی تو میشم. تو شک نکن کارایی میکنم که پدر مادرت منو بپذیرن.
باور نمیکنید حتی وقتی که دیگه قرار شد بیاد خواستگاری رفت کلاسا آداب و معاشرت که چطور با یه خانواده اصیل صحبت کنه مثلاً چی بهشون بگه چیکار کنه که توی دلشون بشینه از منم میپرسید که چه مدلی دوست دارن دامادشون باشه خیلی سعی کرد آرمان خیلی سعی کرد اولین بارم که اومد خواستگاری و صحبت کرد خودش اومد که اون مدلی که من گفته بودم بیاد صحبت باید کنه ولی خب پدر مادر من وقتی که از خانوادهش پرسیدن جواب منفی دادن مادرم مخالف سفت و سخت پدرم همینطور این برادر من از اول سرش توی درس و کتاب بود و کاری به این کارا نداشت وقتی که آرمان اومد صحبت کرد وقتی که اون عشقشو دید به من میگفتین پسر خیلی پسر خوبیه به درد زندگی میخوره ولی خب تو که میدونی خانواده ما چه اخلاقایی دارن اینا اجازه نمیدن بیخودی خودتو علاف نکن کن. برادر من وکالت میخوند اون زمان دیگه انقدر رفت و اومد و هر کاری که پدرم میگفت انجام میداد. پدرمو از رو برد.
یه روز پدرم گفتبین من تو رو قبول دارم. تو دختری هستی که عاقلی ولی به نظر تو این پسر با این خانوادهش که اصلاً به ما نزدیک نیستن حتی اخلاق و رفتارشون میتونه مرد زندگی تو بشه. منم گفتم آره من یه چند وقته که دارم باهاش صحبت میکنم از این اخلاق متفاوتش خوشم میاد.
میگفت میدونی که بهت وفا داره؟ گفتم آره همه جوره. من امتحانش کردم. در صورتی که امتحان نکرده بودم از همون حالت اخلاقش اینا خوشم میومد که اینو میگفتن.
به هر حال با وجود مخالفتهای پدر و مادرم اینکه پدربزرگ من حتی برای مراسم عقد من خونه ما نیومد ولی خب گذشت بالاخره رضایت دادن به آرمان گفتم که آرمان تو که میدونی من به سختی راضیشون کردم فقط من یک چیز ازت میخوام اونم اینه که وفادار باشی به من میخوام ثابت کنم به خانوادم که حتماً نباید طرف از خانواده سرشناسی باشه همه بنده خداان همه میتونن خوب باشن. میخوام یه طوری این قانونو بشکنم توی خونوادم. آرمانم که همیشه دم از وفاداری میزد و میگفت نه من به جز تو به هیچکس دیگه حتی یه نگاهم نمیکنم و به من قول داد که وفادار باشه.
هیچوقت بهم دروغ نگه. چون من چیز دیگهای نخواستم. پدر منم حتی چیز دیگهای نخواست.
با اینکه آرمان سخت کار کرده بود. پولاشو جمع کرده بود. یه ماشین خوب خریده بود.
یه خونه خوبی اجاره کرد. پدرم گفت من چشمم به مال تو نیست من فقط اخلاق و رفتار و روحیاتو میخواستم که دخترم تأییدت کرده حتی روز عقدمون آرمان انقدر گریه میکرد از خوشحالیش که واقعاً پدرمم پاش سست شده بود اون مخالفت قبلو دیگه نداشت میگفت خب این اشکی که این مرد داره میریزه واقعاً من به عشقش پی بردم و خلاصه همه تحت تأثیر قرار گرفته بودن ما تمام کارا کارمونو انجام دادیم و دیگه من جهزیهم کامل شد رفتم چیدم و مراسم عروسی برگزار شد و ساعتهای آخر مراسم بود که یکی از دوستای من که چند سال پیش رفته بود خارج از کشور به من تلفن کرده بود که تبریک بگه مادرم گوشی منو آورد و گفتته با دوستم صحبت کردم و دیگه همه داشتن کاراشونو میکردن حاضر میشدن که دیگه ما رو ببرن برسونن خونمون دیگه صحبت منم با دوستم تموم شد گوشیو رو قطع کردم نگاه کردم دیدم یه پیامی برام اومده پیامو که باز کردم ببینم از طرف کیه و چه پیامیه دیدم که از طرف یه شماره ناشناسه گفتهدامادی که امشب تو کنارش نشستی دیشب کنار من بود اصلاً باورم نمیشد که همچین پیامی برای من اومده یکم نگاه کردم دیدم که این شماره رو من نمیشناسم این کیه که همچین پیامی به من داده آنلاینم بود همون اون موقع من پیام دادم که شما کی هستی؟ چه مدرکی داری که من باور کنم؟ دیدم داد میخوای برات عکس بفرستم؟ اون عکس که اومد اصلاً باور کنید نمیخواستم که دستمو بزنم روش که باز بشه ولی خب باز شد عکسو دیدم که آرمانه در کنار یه خانم که روی تخت دراز کشیدن یه عکسی بود که همه چیزو مشخص میکرد بعد پیام داد که میخواستم بهت تبریک بگم دیدم خشک و خالی نمیشه گفتم با این عکس بهت تبریک بگم سرمو که بالا کردم دیدم که هر کسی داره کار خودشو انجام میده. همه دارن حاضر میشن.
آرمانم در تکاپو بود و داشت با فامیلاش صحبت میکرد و گفتم خدایا من چیکار کنم؟ به پدرم که نگاه میکردم اون حرفایی که بهم زده بود تمام این اتفاقای چند وقت توی سرم تدایی میشد و میگفتم الان توی این همه جمعیت توی این همه فامیل دوست آشنا به قول مادربزرگم دوست دشمن چی بگم؟ هیچی نگفتم. آماده شدم و دیگه ما رو سوار ماشین کردن و جلوی در خونه پیاده کردن و آرزوی خوشبختی و همه رفتن. وقتی که رفتم توی خونه نشستم آرمان اومد جلوی من نشست و گفتخب من به آرزوم رسیدم تو دیگه مال من شدی و من مرد زندگیت شدم.
اون لحظه لحظه خیلی بدی بود. فکر کنید لحظهای که همیشه منتظرش بودم یه روزی کنار آرمان توی خونه خودمون باشم با اون عکس و با اون پیام همه این آرزوها به هم خورده بود یکم نگاهش کردم گفتم که نه آرمان تو مرد زندگی من نیستی فکر کرد من شوخی میکنم لبخند زد گفت یعنی چی گفتم یعنی همین عکسو باز کردم نشونش دادم زبونش بند اومد که چی بگه آرمان نفسش بند اومده ده بود. رفتم توی اتاق درو قفل کردم لباسمو درآوردم آرایشمو پاک کردم از در رفتم بیرون گفتم آرمان اگر بخوای امشب جلوی منو بگیری یا جیغ میزنم همه رو خبردار میکنم یا میرم جلوی خونه خودمو میندازم جلوی ماشینا امشب به من هیچ کاری نداشته باش گوشیمو برداشتم و از خونه رفتم بیرون آرمان انقدر حالش بد بود که نمیتونست حرفی بزنه باور میکنید اصلاً صدا از گلوش درنمیومد وقتی که که این حرفو زدم اصلاً نمیتونست تکون بخوره از جاش.
از در خونه که اومدم بیرون یه ماشین گرفتم دیدم که جلوی در وایساده همینطور حاج و واژ داره منو نگاه میکنه ماشین گرفتم رفتم خونهمون مادرم که منو دید همینطور موند سر جاش که چی شده پدرم نگاه میکرد که چی شده هیچکس حرفی نمیزد برادر من که همیشه توی این قید و بندا نبود وقتی که دید پدر و مادرم ساکت شدن از اتاق خودش اومد بیرون نگاه کرد به من و سه تایی مونده بودن به پدرم گفتم که من گفتم مرد زندگیمو پیدا کردم بهتون ثابت میکنم ولی اونی نبود که من میگفتم دیگه اون شب از من هیچ چیز دیگهای نپرسیدن چون من رفتم توی اتاق درو قفل کردم خوابیدم مادرم در زد گفتم مامان صبح همه چیو توضیح میدم الان کاری به کار من نداشته باشید فکر نمیکردم که تا صبح زنده بمونم اینقدر حالم بد بود تمام حرفای آر آرمان تمام اون عشق خودم آرزوهای خودم تمامش تا صبح انگار سوخت جلوی خودم صبح چون خواب راحتی نکرده بودم سردرد شدید داشتم دیگه رفتم بیرون واسه مادرم توضیح دادم قرص خوردم و خوابیدم قبل از اینکه ما ازدواج کنیم پدر من انگار که بدونه به من گفتش که یکی از شروط من اینه که من نه مهر بالایی میخوام نه چیز آنچنانی ازش خواستم حق طلاقو میخوام برات بگیرم که اینم به سختی آرمان رضایت داد. ولی چون دید تنها حرفی که پدرم زده، تنها چیزی که خواسته همینه و باید قبول کنه و قبول کرده بود. با برادرم صحبت کردم گفت چون حق طلاق داری امضاهایی که خواستیمو گرفتیم میتونی الان خیلی راحت جدا بشی ولی خب فکراتو بکن.
گفتمبراد من فکر ندارم من این عکسشه اینم تبریک اون خانمه من تمام آرزوهام باهاش خراب شده مادر من که فقط به غیر از حالا ناراحتی من و ناراحتی خودش فکر مادر بزرگزرگم بود که مادر پدرم چی میخواد بهمون بگه میگفت نمیشه یه فرصتی بهش بدیم یه صحبتی بکنه گفتم اصلاً پدرمم گفت توی این خونه هر کس آرمانو بیاره خودش باید بذاره از این خونه بره بیرون نه جلوی دخترم دیگه اسمشو بیارید نه انگار نه انگار این چند وقت اتفاقی افتاده انگار همچین شخصی نیومده تو زندگی ما این شد که دیگه برادرم خودش رفت کارای منو انجام داد و من رفتم برای کارای طلاق که آرمان توی این چند شب هرچی اومده بود جلوی در خونه ما پدرم رفته بود جلوی در و بهش گفته بود که اصلاً فکرشو نکن دختر من اصلاً اینجا نیست نیست فرستادیمش یه جای دیگه اون عکسم که از تو دیدیم هیچ راهی نیست برای توضیح دادن منم که اصلاً نمیخواستم اسم آرمان بیاد و ببینمش گفتم فقط خواهش میکنم یه کاری کنید از اینجا هرچه زودتر بریم از این محله من نمیخوام اصلاً خاطرات با آرمان داشته باشم بعد از طلاقم که چند بار مادر آرمان اومده بود با مادرم صحبت کرده بود که من توی اتاق بالا اتاق خودم بودم مادرم اصلاً منو صدا نزده بود تلفن کرده کرده بودن هر کاری کرده بودن گفته بودن هیچ راهی نیست اون عکسم پدر من نشون مادر آرمان داده بود به پدرش نشون داده بود گفته بود با این عکس شما حق ندارید حرفی بزنی خلاصه من طلاق گرفتم و دیگه یه هفته هم نشد که پدر من خونه رو گذاشت برای فروش و گفتش که ما از این محله میریم خیلی سریع خونه رو فروختن و تقریباً ۱ ماه از تاریخ عروس ی من نگذشته بود که ما از اون محله رفتیم یه محله دیگه حتی یه مدت فامیلمونم نمیدونستن چون پدر من خیلی حالش بد بود میگفت نمیخوام کسی به من بگه چی شده چه خبر تلفن هیچکسو جواب نمیداد دیگه بعد از دو سه ماه تازه حال پدرم نرمال شده بود خودم فهمیدم که باید چیکار کنم باید زندگی رو از سر بگیرم فکر آرمان دیگه توی سرم نباشه حتی فکر ازدواج برادرم پیشنهاد داد به پدرم یکی از شهرهای شمالی گفت من اونجا خیلی دلم میخواد برم ساکن بشم خونه بگیرم یه چند وقت با دوستاش رفته بود مسافرت دیده بود که موقعیت خوبی داره برای کارش دوست داره اونجا زندگی کنه گفت من میخوام برم دیگه اونجا صحبت از این بود که برادرم کلاً جدا بشه و جدا زندگی کنه اگر دوست دارید با من بیاید خونهای که میخوام بگیرمو با من باشید همراهم باشید ببینید اون شهرم چطوریه؟ اگه دوست دارید بیاید اونجا زندگی کنید. کلاً از این فضا فاصله بگیرید. خلاصه با رفتن برادرم و با اینکه ما رفتیم اون شهر دیدیم پدرمم تصمیم گرفت که بریم به اون شهر.
ما کلاً از تهران رفتیم. اونجا که رفتیم من چون یه سررشتهای هم از موسیقی داشتم یکی از دوستای برادر من که اونجا چند سالی بود زندگی میکرد. ایشونم رشته موسیقی بود.
با هم تصمیم گرفتیم که یه مؤسسه بزنیم. یه مؤسسهای تأسیس کردیم که با ایده من یه حیات خیلی قشنگی داشت. فکر کنید یه خونه چوبی خیلی قشنگ ما اونجا رو پدرم برامون خرید.
اون خونه رو رنگ کردیم آماده کردیم فکر کنید توی محیط باز آموزش موسیقی داشتیم و دوست برادرم پدرام خیلی کمک کرد. فکر کنید توی اون شهر ما یه موسسه آموزش موسیقی گذاشته بودیم که متفاوت بود. خیلیا استقبال کردن چون توی فضای باز بود محوطهسازی شده بود اون کلبه خیلی قشنگ بود خیلی طول نکشید که درآمد من خوب شد کارمون گرفت توی اون شهر پدرام دوست برادرم که دیگه از بعد از اینکه کارو با هم شروع کرده بودیم از همه دری با من صحبت میکرد تا اینکه صحبتمون رفت به جاهایی که من میخوام ازدواج کنم و همیشه دنبال دختر خوشز ذوق بودم و این حرفا ایشون که از شکستی که من خورده بودم خب اطلاع داشتن و برادرم بهشون گفته بود من بازترش کردم و براش گفتم فعلاً نمیخوام اصلاً به ازدواج فکر کنم ولی خب با پدرام فکرامون خیلی مثل هم بود با پدرم صحبت میکردن همفکری میکردن خیلی پدر مادرم از پدرام خوششون اومده بود به عنوان کسی که حال منو عوض کرده بود من خطمو عوض کردم پدر و مادرم خطشونو عوض کردن.
نمیخواستم هیچ سایهای از آرمان توی زندگیمون باشه. چون واقعاً وقتی که به فکرش میافتادم و یادم میافتاد خیلی حالم بد میشد. ولی اون آموزش موسیقی و اون شور و شوق بچههایی که میومدن اونجا واقعاً حالمو خوب بود و به خودم اجازه نمیدادم بهش فکر کنم.
هیچوقت. تقریباً ۲ سال بود که من کارمو شروع کرده بودم و همیشه صبح ساعت ۷. ه و.
نی میرفتم اونجا صبحانهمم اونجا میخوردم چون خیلی فضای دلنشینی داره رفتم چایسازو روشن کردم و یهکم به کارام رسیدگی کردم پدرام بیشتر اوقات میومد اونجا با من یه چایی میخورد و یه موقع با هم صبحانه میخوردیم دیدم که چایسازی که روشن کردم داشتم به کارام رسیدگی میکردم صدای پا میاد گفتم خب پدرام اومده چون دیگه کلاسهای ما از ساعت ۱۰ شروع میشد سرمو که بالا کردم باور باورم نمیشد که دیدم آرمان جلوی منه. سلام کرد و یه چند قدم اومد جلو گفتم که بله چیکار داری؟ کی گفته بیای اینجا؟ گفت ببین میخوام برات توضیح بدم بعد این همه مدت پیدات کردم کل این مدت من دنبالت بودم که پیدات کنم الان میخوام فقط چند کلمه باهات صحبت کنم گفتم ببین اسمتم نمیخوام به زبون بیارم هیچ کاری هم باهات ندارم هیچ حرفی هم نمیخوام باهات بزنم گفت نه تو صبر کن ببین من یه چیزی میخواستم بهت بگم هرچی میگفت میخوام یه چیزی بگم من حرف میآوردم توی حرفش آقایی که اونجا نگهبان بود که درو باز کرده بود برای آرمان دید صدای من بلنده اومد توی اتاق و گفتخانم چی شده؟ گفتم هیچی این آقا مزاحم منه خیلی ترسید و تعجب کرد که این آقا اسم منو آورده بوده با من کار داشته الان اومده داخل و من میگم مزاحمه ترسید دست آرمانو گرفته بود میکشید آرمانم اینقدر عصبانی بود و دستش میلرزید میگفت آقا یه چند کلمه میخوام باهاش صحبت کنم فکر کنید توی راهرو من کنار در یکی از اتاقا وایساده بودم آرمان ۱۰ قدم از من عقبتر دستش تو دست اون آقای نگهبان اون آقای نگهبان داشت میکشیدش ش ولی خب آرمان میگفتصبر کن من میخوام یه حرفی بزنم. همین طور که دستش تو دست این آقا بود دیدم به گریه افتاد و گفت آقا خواهش میکنم جون هر کسی که دوست داری همین طوری تو منو نگه دار.
من نمیرم جلو. فقط میخوام یه چیزی بهش بگم که از دور گفت من میخواستم بهت ثابت کنم. این عکس اصلاً مال اون موقع نبوده.
دشمنی بوده. من قبلاً با این خانم بودم. منم داشتم نگاهش میکردم.
با خودم گفتم چه فایده داره داره اینطوری خودشو به آب و آتیش میزنه که به من ثابت کنه. فکر کنید همون جا دور وایساده بود. پشت سر هم قسم میخورد که من همون زمان مدرک جمع کردم.
سند و مدرک میخواستم برات بیارم ولی خب پیدات نکردم. رفتم جلوی خونهتون گفتن از اینجا رفتن. بعداً گفتن از این شهر رفتن.
چقدر التماس کردم چقدر دنبالت بودم تا پیدات کردم. تو اگرم نمیخوای برگردی برنگرد فقط بدون که من به تو دروغ نگفتم. اون آقا هم انداختش بیرون و درو بست و ولی خب دیگه اون روز اصلاً من نمیتونستم به هیچ چیزی فکر کنم.
اصلاً حالم خوب نبود. پدرامم که اومد گفت چیه؟ حالت یه جوریه؟ گفتم نه چیزی نیست. چیزی نگفتم به هیچکس چیزی نگفتم.
فردای اون روز به برادرم گفتم که برادرم گفت خب حرفاشو میشنیدی؟ گفتم شنیدم. میگه مال قبل بوده و اینا اصلاً فایده نداره به حال من. از اون روز به بعد دیدم هر جایی که باشه آرمان سر راه من قرار میگیره.
فکر کنید توی اون شهریه خونه گرفته بود. همین طور سایه به سایه من هر جای که تنها میشدم میومد صحبت میکرد. تا اینکه حدوداً ۱۰ روز بعد که من هر جایی جلوی چشمم بود بهش حتی توهین میکردم ازم خواهش کرد که فقط میخوام بشینم روبهرو کامل توضیح بدم که دیگه من قبول کردم به من گفتش که این خانم یه خانم متعلقه بوده که قبل از اینکه من حتی با تو دوست بشم با این خانم رابطه داشتم این عکسا هم مال قبل بوده وقتی که شنیده من میخوام ازدواج کنم این عکسو برای تو فرستاده دیگه سند و مدرک نشون میداد.
آخرسرم تلفن کرد به همون خانم گفتش که براش توضیح بده که چی بوده که اون خانم صحبت کرد گفت من فکر میکردم که اگر این کارو بکنم آرمان باز برمیگرده سمت من تا اون زمان فکر میکردم شوخی بوده فکر میکردم که دروغ میگه داره ازدواج میکنه الانم دیگه واقعاً به من ثابت شده که تو رو دوست داره سند و مدرک به من نشون میداد حرفای اون زمانش با اون خانم با تاریخش وش همه رو نشونم داد و به من یه جورایی ثابت شد که قبل از من با این خانم بوده ولی خب آرمان ازش چیزی به من نگفته بود در صورتی که رابطه خیلی نزدیکی داشته یه چند ماه با اون خانم زندگی کرده بوده توی خونه اون خانم بعد از اونم آرمان گفت من فقط اختیارو میذارم با خودت ولی تو بدون که من عشقم واقعی بود و اینا مال قبل بوده گفتم خب من اینا بهم ثابت شد درسته ولی من دیگه نمیتونم تو رو به عنوان مرد زندگیم قبول کنم. نه توی خانوادم دیگه قابل قبولی نه اینکه خودم میتونم قبول کنم. منم الان دیگه در شرف ازدواج هستم.
اینطوری گفتم که آرمان دست از سرم برداره. انگار که یه حرفی زده بودم و دیگه چارهای هم نداشتم. با خودم خیلی کلنجار رفتم چون واقعاً آرمان عشق اول و عشق واقعی من بود.
ولی دیدم نه به اینش نمیارزه که این فکر توی سرم باشه. همیشه.