سلام به داستان لند خیلی خوش اومدین مرسی که روی این ویدیو کلیک کردین داستان لند مستنی از زیر پوست شهر براتون میاره تمامی داستانها واقعین و سرگذشت هایی هستن که شما برای من ارسال میکنید اگه لایک و سابسکرایب کردین بریم سراغ داستان امروز بعد از دانشگاه سربازی رو که تموم کردم برگشتم اومدم شهر خودمون با اینکه مدرک مهندسی داشت و خیلی کارا بلد بودم ولی تا قبل از اینکه کار پیدا کنم بیکار نشستم شروع کردم به کارگری کردن هر کاری که بلد بودم و از دستم برمیومد انجام میدادم تا بتونم هم خرج خودمو دربیارم هم
خرج خونمونو پدرم مریض بود و مشکل کلیه داشت دیگه نمیتونست سر کار بره مامانم و خواهرم بعد از خدا که جز من کسی رو نداشتن مجبور بودم که چند شیف کار کنم هم بتونم خرج خونه رو بدم هم یه پول تو جیبی به اونا بدم هم خرج خودمو دربیارم این بین یه روز یکی از دوستای دانشگاهم بهم زنگ زد باباش خیلی پولدار بود گفت باباش براش دفتر معماری زده ولی از اونجایی که این هیچوقت درس نمیخوند و چیز زیادی بارش نبود از من میخواست برای کار برم اونجا از خداخواسته خیلی سریع قبول کردم و رفتم
شرکت اونا هرچی باشه از جابهجا کردن سیبزمینی و پیاز تو فروشگاهها یا کارگری کردن زیر دست بناها خیلی بهتر بود رفتم سر کار و متوجه شدم قراره من براشون میلیاردها کار کنم ولی اونا قراره خیلی پول ناچیزی در قبال اون همه زحمتم بهم بدن ولی همینم برای من خوب بود مجبور بودم که قبولش کنم قبول کردم و بعد از امضا کردن قرارداد شروع به کار کردم یکی دو هفتهای از کار تو دفتر داشت میگذشت یه روز موقع برگشت سوار اتوبوس شده بودم متوجه شدم یه دخترم اومد و سوار شد برای اولین بار بود که یه
دختر توجهمو جلب میکرد موهای طلایی داشت که بافته بود و از زیر مقنی بیرون زده بود تهش بی اختیار همش دلم میخواست برم و با ته موهاش بازی کنم قد و هیکل فنچ و کوچولویی داشت پوست فوقالعاده روشن و براغ اصلاً یه حالی بود برای اولین بار بود که یه دخترو میدیدم و دلم میخواست برم محکم بغلش کنم تو حال و هوای خود م بودم و خیره دختره بودم که متوجه شدم یه پسره آروم داره از پشت لمسش میکنه و مزاحمش میشه دختره پسش زد و شروع کرد به دعوا کردن یهو نفهمیدم چی شد که
از جا بلند شدم و گرفتم پسره رو زیر باد زدن بعد از اینکه با هم درگیر شدیم اتوبوس نگه داشت و من و پسره رو پرت کردن پایین دخترم با ما پیاده شد پسره با هزار زور از زیر دستم فرار کرد و دوباره خودشو تو اتوبوس انداخت و رفتن من من و دخترم کنار جاده وایسادیم لبخندی زد و گفت حسابی تا جایی که میخورد زدین خیلی ازتون ممنونم اگه بدونید این آقا چقدر مزاحم من میشه یک هفته تمامه که هر روز میفته دنبالم و با هزار زور و زحمت اصرار داره شماره تو دستشو بگیرم سرمو
پایین انداختم و در حالی که دست و پاهام میلرزید از استرس گفتم نه خواهش میکنم من که کاری نکردم دوباره لبخندی زد و گفت نفرمایید اتفاقا شما خیلی زحمت کشیدید هنوز یادم نرفته که چه جوری زیر دستتون التماس میکرد فرار کنه واقعاً عالی بودین حرف نداشتین باورم نمیشه حتی قد و قوار تونم یکی بود چه جوری شما تونستید اونجوری خوب بزنیدش احساس کردم با تعریفش داره قند تو دلم آب میشه سرمو بلند کردم و دوباره نگاهش کردم بی اختیار لبخندی زدم و گفتم خیلی بزرگش کردین کاری نکردم حالا چیکار میخواید کنید میخواید پیاده برگردید خونه
گفت نه والا خیلی تا خونه راهه نمیتونم پیاده برگردم مجبورم برم تا ایستگاه پایین پیاده اونجا منتظر بمونم برای اتوبوس بعدی به هر حال خیلی ممنونم ازتون کیفمو تو دستم گرفتم و گفتم خب پس منم باهاتون میام تا ایستگاه بعدی اونجا سوار اتوبوس بشیم و بریم خونه منم نمیتونم پیاده برم تا خونه خیلی راه زیاده اون روز باب آشنایی من و سحر ایجاد شد شمارشو به بهونه دانشجوی هنر ر بودن گرفتم سال دوم دانشگاهش بود و دانشجوی هنر بود گفتم اگه کار نقاشی و رنگ کردن داشتیم خبرش کنم اونم خیلی سر ذوق بود با پسری
آشنا شده که بزن بهادر از طرفی دیگه مهندس معمار و تو دفتر معماری کار میکنه با کمال میل شمارشو داد و بعدم از هم خداحافظی کردیم و برگشتم خونه نمیدونم چرا ولی تمام شب اصلاً تمام اون عصر و شبی که تو خونه بودم شب توی بافت و شک سر جام اون دو جفت چشم عسلی یک لحظه منو رها نمیکرد جوری که دیگه آخر طاقت نیاوردم و فردا صبح پیام دادم سلام صبحتون بخیر اولین بار بود که انتظار میکشیدم هی انتظار میکشیدم جواب پیام بیاد صدای پیامک بیاد ولی صدای پیامک میومد و اون نبود احساس میکردم
۱۰ سال گذشته در حال که ساعتو نگاه میکردم کلاً ۵ ساعتم نگذشته بود از موقعی که پیام داده بودم ولی برای من اون لحظهها داشت یک عمر میگذشت تا اینکه بالاخره صدای پیامک گوشیم اومد و دیدم سحره تکس داده بود سلام ظهرتون بخیر ببخشید که من دیر جواب دادم امروز مشغول یه سری از کارا و درسم بودم نتونستم بیام سروقت گوشیم از اون لحظه پیامک دادن ما به همدیگه شروع شد کمکم رابطه ما صمیمیتر شد و من درخواست دوستی دادم بهش از لحظهای که ما آشنا شده بودیم حدوداً یک ماه بعدش اون درخواست دوستی منو
قبول کرد و ما با همدیگه دوست شدیم حالا که اون اومده بود تو زندگیم بیشتر انگیزه گرفته بودم بعد از دفتر معماری میرفتم سر ساختمون و بنایی میکردم میدونستم مثلاً آره زشته کنار بقیه مهندسا ولی خب پولش خوب بود منم میرفتم دیگه از بیپولی که بدتر نبود میرفتم سر کار و گچبری میکردم سیمان میکشیدم نمیدونم کاشیکاری میکردم هر کاری که از دستم برمیومد ساعت ۳ ظهر از دفتر معماری خلاص میشدم میرفتم اونجا تا ساعت حتی گهگداری ۱۲ شب کار میکردم سر ساختمون و برمیگشتم خونه دلم میخواست هرچه زودتر پول جمع کنم بتونم با سحر ازدواج
کنم از طرفی دیگه خونوادم سر سمون بدم خواهرم داشت بزرگ میشد اون نیاز به جهاز داشت به همه اینا که فکر میکردم ید لذت چت کردن و چرخیدن با سحرو میزدم میرفتم سر کار بهش گفته بودم کل هفته من سر کارم جمعهها در اختیار اونم جمعهها میبردمش بیرون میبردمش خرید کافههای مختلف هرچی که دلش میخواستو براش میخریدم میرفتیم یه گوشه میشستیم و از هر دری حرف میزدیم انقدر دوسش داشتم وقتی تو چشماش نگاه میکردم احساس میکردم کل دنیا متوقف میشه وقتایی که موهاشو نوازش میکرد کردم وقتایی که دستاشو تو دستم میگرفتم احساس میکردم خوشبختترین پسر
دنیام توی یک کلام اندازه دنیا دوستش داشتم کل دنیا حتی خونوادم یک طرف سحر یک طرف دیگه ۶ ماه از دوستیمون گذشته بود من همچنان تو اون دفتر کار میکردم روز به روز کارم بهتر میشد از طرفی دیگه باز دوباره همچنان میرفتم سر ساختمونا و بنایی میکردم یه روز پنجشنبه بود و تو دفتر نشسته بودم دوستم که ر س دفتر بود و خیلی پولدار بود بهم گفتش که امروز با بچهها میریم بیرون تو هم بیا دیگه همش که کار نمیشه اصلاً ببینم تو دوست دختری چیزی داری لبخندی زدم گفتم آره یه دختره هست چطور در
حالی که موهای رنگ شدشو جلوی آینه داشت درست میکرد گفت زنگ بزن بهش ببین پایست امشب بیاد بریم بیرون همه بچهها جمعا امشب قراره بریم رستوران اگه پایه نیست یه دختر دیگه رو برات جور کنیم رفتم سمت گوشیو گفت گفتم فکر نمیکنم اجازه داشته باشه شب بیرون بیاد ولی باشه اگر که پایه بود میگم بیاد ولی اگر نبود منم نمیام نمیتونم با یه دختر دیگهای بیارم بیرون صورتشو جمع کرد و گفت کلاً با آدمیزاد فرق داری نمیتونم بیام بیرون شوهرت اجازه نمیده بیای بیرون آره بم به حرف چرتی که زده بود زد زیر خنده و
با خنده گفت حتماً بهم خبر بده چی میشه زنگ زدم به سحر با بوق دوم برداشت در حالی که داشت قربون صدقم میرفت لبخندی زد زدمو تو دلم گفتم آخه چطور دلم بیاد به همچین دختری خیانت کنم میون حرفش اومدم و گفتم عشقم یه لحظه ساکت باش از وقتی بهت زنگ زدم حتی مجال اینو ندادی باهات احوال پرسی کنم خندید و گفت آخه چیکار کنم صداتو که میشنوم هیجان زده میشم من قربون اون چشمی خمار و مشکیت بشم من فدای اون مژههای فرت بشم تو نمیدونی که چه بلایی سر من و قلب من آوردی که
از من میخوای ساکت باشم و هیجان زده نشم لبخندی زدم و گفتم راستیتش امشب تو شرکت بچهها دارن میرن بیرون خواستم ببینم که تو دلت میخواد با ما شب بیای بیرون اگه تو بخوای با هم میریم اگرم نخوای منم نمیرم و شب میام خونه چی میگی مامان بابات اجازه میدن که شب بیای بیرون شام بخوریم با کمی مکس گفت بهشون میگم میرم خونه دوستم با تو میام بیرون بعد شب برای خواب میرم خونه دوستم مامان دوستم پایست چیزی نمیگم خوشحال از اینکه میاد تلفنو قطع کردم بعد از انجام کارا تا جایی که میتونستم و توان
مالی میذاشت به خودم رسیدم آخه زیاد پول به خودم نمیموند که منم خیلی بخوام به خودم برسم نصف پولم که میرفت واسه صرف خونه و داروهای بابا و اینجور مسائل یه کمی از پولم من پسانداز میکردم برای آینده با بقیشم میرسوندم شارژ و هدیه و نیازهای سحر بخرم اونو زن خودم میدونستم و هرچی که میخواست و بیچون و چرا براش فرا هم میکردم تا اینکه اون شب ما با بچهها رفتیم بیرون چار تا پسر بودیم و چهار تا دختر تا حالا توی یه جمع با سحر نبودم اولین بار بود که باهاش توی یه جمع میرفتم
احساس کردم خیلی خودنمایی میکنه اصلاً با من گرم نمیگرفت حرف نمیزد همش در حال خودنمایی کردن و شوخی و بگو به خند بود حتی احساس کردم بقیه دخترای جمعم از سهر خوششون نیومده بعد با خودم فکر کردم من انقدر سر سنگینم که یکی یکم شاد و شنگول و کودک درونش زنده است احساس میکنم داره خودنمایی میکنه جدی نگرفتم و از اون شب به بعد با همه بچهها صمیمی شد قرار شد تو هفته دو بار شبا بریم بیرون من که میرفتم بنایی و وقت نمیکردم ازشون خواستم یه روز جمعهها بریم یه روز دیگه هم من و
سحر نیاییم سحر با خنده گفت یعنی چی که نیایم خب تو نیا من خودم تنهایی میام حقیقتاً این حرفا اصلاً برام جالب نبود حتی نمیتونستم این حرفو به شوخی بگیرم بعد از تموم شدن اون شب خواستم برسونمش خونه که دستشو گذاشت رو دستم و گفت واقعاً الان منو میخوای برسونی خونه دوستم با تعجب نگاه کردم و گفتم با تعجب نگاه کردم و گفتم برسونم خونه خودتون مگه مامان تیرا میدونن که شم اومدی بیرون خونه دوستت نیستی زد زیر خنده و گفت نه دیوونه نمیگم که منو ببری خونمون میگم حالا که میتونم شب و پیش تو
باشم چرا داری منو میبری خونه دوستم واقعاً دلت نمیخواد که من شب پیشت باشم چند لحظه نگاش کردم واقعاً دلم میخواست که شب با من باشه احساس کردم که این کار درست نیست با یادآوری خواهرم اخ میکردم و گفتم چرا خیلی دوست دارم که شب پیش من باشی ولی نه الان وقتی که زنم شدی دلم نمیخواد از اعتماد بابات سواستفاده کنم من که قراره باهات ازدواج کنم یکی دو ماه اینور اونور دارم سخت تلاش میکنم که هرچ زودتر بیام خواستگاری و مال من بشی دستاشو دور گردنم انداخت و گفت هیچوقت مردتر اسا تو زندگیم ندیدم
خیلی خوشحالم که تو زندگیم با نزدیک شدنش به من انقدر نزدیکی پیش رفت و پیش رفت تا از خود بیخود شدم و با دیدن چشمای منتظرش گفتم حالا اگه تو خیلی دلت میخواد میتونیم امشب بریم خونه دوست من اون شب بردمش خونه یکی از دوستام که تازه خونه خریده بود و کلیدش داده بود به من تا طراحی داخل انجام بدم رفتیم تو اون خونه و سهر تا صبح با من بود صبح در حالی که اصرار میکردم ببرمش دکتر ولی اون میگفت نیازی به همچین کاری نیست و حالش خوبه رسوندمش خونشونو رفتم سر کارم خیلی احساس
خوبی میکردم با اینکه جمعه بود و باید میرفتم استراحت میکردم ولی انگیزه گرفته بودم که هرچه زودتر ما باید بریم سر خونه زندگی خودمون سر همون اون روزم رفتم سر کار روزها از هم میگذشت و سحر هفتهای یک بار مامان باباشو می پیچوند و با من شب میومد میرفتیم خونه دوستم منم هفتهای یهه شب نمیرفتم خونه و به مامانم اینا میگفتم سر ساختمون میمونم از طرفی دیگه چیزی که خیلی اذیتم میکرد این بود که توقع های سحر دیگه سر به فلک کشیده بود هر روز کلی پست از اینستاگرام برام میفرستاد و میگفت اینا رو برام
سفارش بده یا ساعتها منو توی پاساژها میچرخوند و تا ته ته پولمو در نمیآورد خونه برنمیگشت هرچی بهش میگفتم که بذار اینا رو پسانداز کن کنم تا بریم سر خونه زندگیمون بعد که رفتیم سر خونه زندگیمون هرچی دلت خواست میخری گوشش به دهکار نبود انقدر براش رژ لب و لوازم ارش خریده بودم مطمئن بودم که اگه اونا رو همه رو بیوقفه استفاده کنه تا چ پ سال داره ولی باز نمیدونم چرا هر روز منو میآورد این مغازهها ساعتها میچرخوند و هرچی دلش میخواست و میخرید یه روز بعد از اینکه کلی خرید کرده بود اومد سمتم
و گفت آخه تو چرا ماشین نداری چرا من باید این خریدارو تو دستم نگه دارم تا تاکسی بیاد و منو سوار کنه لبخند کمرنگی زدم و گفتم قربون اون چشمات برم من یه ذره دیگه یه کوچولو دیگه صبر کنی بعد از عید قراره ماشین بخرم اون موقع ماشین خریدم چشم رو چشمم خریدا تو بذار تو ماشین و هر جا دلت خواست برو حالا هم اگه میشه یه ذره اون روسریتو بکش جلو من نمیفهمم چه وضع این مانتو و شلوار و این ریخت و قیافت اگه بدونی وقتایی که سادهای چقدر خوشگلتری از خخ میکرد و گفت
تو رو خدا دیگه دوباره بهم گیر نده خیلی بدم میاد که راجع به روسری و لباس پوشیدن من و اینجور چیزا نظر میدی احساس کردم امروز رو مود زیاد خوبی نیست ترجیح دادم زیاد به پرا پاش نپیچد تو همون حین یهو دوستم بهم زنگ زد نگاهی بهم انداخت و گفت کیه به شماره نگاهی انداختم و گفتم دوستمه آرش رئیس دفتر بذار ببینم چی میگه گوشیو جواب دادم و آرش بهم گفت امشب همه دور همن منو سحرم بریم وقتی به سحر گفتم یهو سر ذوق اومد و از من خواست که بریم اون مهمونی ازش خواستم که
لباس کوتاهی نپوشه و بالاخره بعد کلی اصرار سحر قبول کردم که بریم اون مهمونی حدوداً یک ساعت جلوی درشو منتظر موندم رفت بالا و آماده شد و اومد پایین نمیفهمیدم به چه بهونهای انقدر خوب میتونه مامان باباشو بپیچونه طی تحقیقاتی که داشتم مامان بابای خوبی داشت بابای محترمی داشت که یه لوازم خونگی جمع و جور تو بازار داشت مامانشم توی یه دفتر بیمه کار میکرد کرد یه خواهر کوچیکتر از خودشم داشت که دبیرستانی بود یعنی خونواده خوبی داشت از این خونوادهها آزاد نداشت ولی نمیفهمیدم به چه بهونهای انقدر خوب میتونه بپیچونه و با من بیاد
بیرون راحت هفتهای یک بار با من میومد بیرون و شبم با من میموند خودش که میگفت به دوستش مامانش خیلی اعتماد داره سر همون اجازه میده که شبا خونه دوستش بمونه با دیدن سر ریختش که وحشتناک به خودش رسیده بود و سایهها و رنگای عجیب غریبی به سر و صورتش مالیده بود چشم گرهای رفتم و گفتم به خدا حیف اون زیباییت نیست پشت این همه رنگ قایم میکنی ولی باشه من درکت میکنم ۱۹ ۲۰ سال تو اوج جوونیت ولی بعدها باور کن به این عکسا که نگاه کنی اوج خز بودن قراره ازشون ببینی چشم گرهای
رفت و گفت من الان توقع داشتم تو ازم تعریف کنی ولی نگاه کن درست مثل بابا بزرگا چه حرفایی که به من نمیزنی شونهی بالا انداختم و با اسنپی که گرفته بودم رفتیم اون مهمونی مهمونی جم جوری بود اغلب همشونو میشناختم نشسته بودم و با دوستام حرف میزدم یهو متوجه این شدم که سحر نیست از جا بلند شدم و کمی اطرافو گشتم با ندیدنش از دختری که تو اتاق خواب وایساده بود پرسیدم نمیدونی سحر کجاست احساس کردم پوست خندی بهم زد با مکسی گفت رفتش بالکن گفت که میره یه سیگار روشن کنه تعجب کردم آخه
سحر اهل اینور چیزا نبود رفتم سمت بالکن و با باز کردن درش متوجه شدم که سحر و آرش تو بغل همدیگن با دیدن اینکه سحر چهجوری وحشیانه داره میبوستش از تعجب خشکم زد احساس کردم رو هوا معلقم اولش شوک زده بودم زدم تو گوش آرشو پرتش کردم اونور بلند شد و گفت از فردا اخراجی پر از تحقیر ادامه داد آخه تا وقتی من هستم دختر طفلی و بنده خدا چرا باید یکی مثل تو رو انتخاب کنه مگه خدا زدش دختر به این خوشگل دوست دختر تو باشه برو گم شو بیرون بابا از فردام اخراج حق
نداری بیای گرفتمش تا میخورد زدمش بچهها بازور جدا کردن بعد برگشتم توی جمعیت تا سحر پیدا کنم یه گوشه وایساده بود و وحشت زده اشک میریخت باورم نمیشد دختری که میپرستیدم دختری که برابری میکرد برام با کل دنیا همچین آدمی باشه به همین راحتی بهم خیانت کنه برگشتم و نگاه دوبارهای به آرش که غرق در خون بود انداختم موهای رنگ شده بلود گوش واردی توی گوشش تتوهای کجو کلهی رو صورت و دست و پاهاش همه و همه ازش یه پسر مزحک ساخته بود اون بدون پول باباش چی بود هیچی نبود هیچ ارزشی نداشت ر منو
چقدر مفت فروخته بود از اون خونه کذایی زدم بیرون و بعد از مدتها زدم زیر گریه نمیدونستم آخرین باری که گریه کرده بودم کی بود اما اینو خوب میدونستم من زیر خیلی خیلی سختیا کمر خم نکردم و صاف وایسادم بدون اینکه اخمی به پیشونیم بیارم حالا نمیفهمیدم این دختر چه بلایی سر من آورده که اینجوری از ته دل گریه میکنم و مثل بچههایی که گریه میکنن و مامانشون و صدا میزنن گریه میکنم و زیر لب خدا رو صدا میزنم تا این قلبم آروم بگیره تا این کمر خم شدم صاف بشه از فردا دیگه پا تو
اون شرکت نذاشتم میدونستم که بیرون رفتن من از اونجا برای آرش خیلی گرون تموم میشه چون اون حالا حالا کسی ی رو نمیتونست پیدا کنه که انقدر کار تحویل بده و همچین حقوق ناچیزی بگیره یه حالت عجیب غریبی داشتم بعد از اون روز دیگه گریه نکردم ولی عکسی خودمو سحر هنوز دلم نیومده بود از تو گوشیم پاک کنم خیلی عجیب بود حتی گهگداری میرفتم و پروفایلشو چک میکردم هر لحظه دلم تند تند میزد اصلاً یه حال عجیب غریبیه این عاشقی نمیفهمی چت شده فقط میفهمی که احمقتر این آدم دنیا شدی اگه قبلم بود یه پسر
همچین چیزی بهم تعریف میکرد میخندیدم و میگفتم چقدر احمقی که یه دختر بهت خیانت کرد و هنوز دوستش داری هنوز میری عکساشو چک میکنی هنوز عکسای دو نفری تونو پاک نکردی هنوز قبل از خواب رویا میبافی با اون تو احمقی که توی این حال افتادی اونم برای دختری که انقدر ارزون تو رو فروخته بود به گذشته که نگاه میکردم سرتاسر سواستفاده بود درسته که اون دختر ن گشو به من داده بود ولی دقت که میدادم اون منو چیزی جز حساب بانکی و پول نمیدید با اینکه پولدار نبودم ولی هرچی که میخواست و براش خریده بودم
دقت که میدادم اون حتی عشق و علاقه منم براش هیچ ارزشی نداشته اون هیچی از منو ندیده بود ولی با تمام این وجود من هنوز ته ته دلم دلم نمیومد عکساشو پاک کنم یه روز که داشتم سر بنایی کار میکردم ساختمون به مشکل خورد رفتم جلو و کمک کردم مهندس ازم پرسید که من چیکارم که انقدر خوب کار بلدم بهش گفتم که من معماری خوندم از اون روز ازم خواست که بیام شرکتشون کار کنم شرکت مهندس حسینی برای من برعکس شرکت آرش که هرچی کار میکردم به هیچ جا نمیرسید پر از برکت بود خداییش خیلی
خوب پروژه تحویل میدادم خیلی خوب و حلال واری هم بهم حقوق میداد جوری بهم خوب حقوق میداد که کمکم به خاطر کمردرد و این داستانا دیگه سر کار بنا نرفتم همون دفتر کار میکردم تو کمتر از ۶ ماه تونستم یه ماشین خیلی خوب بخرم بعدم کمکم و خورد خورد خونمونو بازسازی کردم و دو طبقه کردم ۲ سال از این ماجراها گذشته بارها سحر بهم زنگ زده و رد تماس دادم حتی چند باری اومده و التماس کرده و گفته که حالا که منو از دست داده میفهمه چی از دست داده آره چند شب باهاش بو و
ولش کرد هر بار بهم پیام داده و گریه کرده و گفته انسان جایزالخطاست راستیتش با اینکه قلبم هنوز براش میزنه ولی حتی رغبت نمیکنه چشمام نگاش کنه ازش متنفرم ولی هنوزم دوسش دارم ولی هرچی که هست ب جوری گرور مو شکون تحت هیچ شرایطی نمیتونم ببخشمش و باور کنم که اون پشیمونه اصلاً دلم نمیخواد پشیمون بودن اونم سحرو یه گوشه از قلبم چال کردم و یه شب که خیلی دلم گرفته بود تمام عکساشو پاک کردم و از همه جا بلاک ک ش کردم که دیگه حتی پروفایلش م نبینم حالا با اینکه هم خونه دارم هم
ماشین دارم هم میتونم به خونوادم برسم و شغل خوبی دارم اصلاً نمیتونم با هیچ دختری دوست بشم اصلاً هیچ دختری به چشمم نمیاد شاید نیاز به گذر زمان داره شایدم باید امیدوار به خدا باشم یه روز یه جایی یکی رو سر راهم میفرسته که قلب خسته و خاموش شدم و اون گرم کنه راستش نمیدونم سرنوشت برای از اینجا به بعدم چی در نظر گرفته ولی حالا من دلمرده ترینم گهگداری حتی برای این عشق گریه هم میکنم ولی دیگه دلم نمیخواد که سحر داشته باشه رفیقهای داستان دوست من خیلی ممنونم که تا اینجا همراه بودین و
به این داستان منم گوش دادین امیدوارم که لایک و سابسکرایب و فراموش نکنید تا یه شب دیگه و یه قصه دیگه شما رو به خدای بزرگ میسپارم خیلی مواظب خودتون باشین خدانگهدار