سلام خیلی خوش اومدین به داستانت مرسی که اینجا اینو روی این ویدیو کلیک کردی سپاسگزارم از هرگونه حمایتی که از کانال خودتون دارین لطفاً قبل از گوش دادن به داستان لایک و سابسکرایب فراموشتون نشه اگه هنوز کانال دوم منو ندارین لینکشو از زیر ویدیو بردارین بریم سراغ روایت امشب چادرمو جلوتر کشیدم جوری که چیزی جز چشمامو کمی زیر چشم ما مشخص نبود مادرشوهرم که کنارم نشسته بود گفت نجمی روی دستتو بپوشون یا دستکش بپوش یا یه کاری کن خوب نیست اینجوری دستا سفید توو میندازی بیرون تو زن هر کسی نیستیا زن قاضی این شهری آروم
گفتم حبیب خانم میگن قرص صورت و دستا که مشکلی نداره در اومدنش بیرون مگه چیزی جز این توی دین گفته شده من چی کار میتونم کنم خب دستکش تو این گرما آخه اخ میکرد و با تندی رو ازم برگردوند خوب میدونستم که این اخم به همین جا خاتمه پیدا نمیکنه قطعاً وقتی شوهرم میومد خونه بهش گزارش میداد کمی نشستم پایین دیگه منو تحویل نمیگرفت نه باهام حرف میزد نه چیزی بلند شدم خداحافظی کردم و برگشتم تو خونه خودم طبقه بالای مادر شوهرم من زندگی میکردم یک سالی بود که ازدواج کرده بودم کاملاً سنتی و پدرم
این ازدواجو برام مناسب دونسته بود خودم دلم راضی نبود اما خب من که نمیتونستم رو حرف پدرم حرف بزنم یعنی از بچگی این اجازه رو به ما نداده بودن همه خواهر برادرام من به همین شکل ازدواج کرده بودن تو این یک سالی که زن محمود شده بودم همه چی خیلی عجیب و غریب بود فوقالعاده زندگی محافظت ش شدهای داشت خوب میفهمیدم سالها توی دادگاه بودن باعث شده شکاک بشه هر چیزی که میگفتی بهش استدلال و دلیل و یه منطقی یه چیزی میآورد مغزتو میترکد و دیوونت میکرد من آدم اینجور زندگیا نبودم اصلاً این خونه مجلل
اون ماشین گرون قیمتی که پایین بود به چه دردم میخورد وقتی لذت نمیبردم شاید منو میبردی میذاشتی تو روستا توی یه خونه چوبی با چند تا مرغ و خروس و یه پیراهن گلگلی و موهایی که آزادانه باز شده بیشتر لذت میبردم تا این زندگی من حتی لباسام من به سلیقه خودم نبود حکیم خانم میرفت و برام لباس میخرید یا از میزو سفارش میداد هیچ کدوم این لباسای سنگدوزی شده سنگین دلخواه من نبود همه رو بازور میپوشیدم امروزم مهمون داشت از صبح به من گفته بود برم پایین رفته بودم پایین و مهمون چند زن و چند
مرد بودن به همراه پدرشوهرم و مادرشوهرم حکیمه که یهو برگشت بهم گفت چرا دستات دیده میشه بعدم که منو تحویل نگرفت و منم وسط این مهمونی خداحافظی کردم و اومدم بالا تو دلم گفتم اون که میخواد همه چی رو دو دو تا چهار تا کنه به محمود بگه تو که قراره دعوا بشی حداقل اون پایینو تحمل نکن تلویزیونو روشن کردم و نشستم به دیدن سریال وقتی دیدم پسره به دختره پیامک داد بی اختیار بغض کرد کردم و چشمام پر شد هیچوقت تا حالا بهم پیامک نداده بود محمود حتی بهم زنگم نمیزد بعد اگه یهو یه
کاری یه چیزی یه چیز خیلی مهمی که میشد یه زنگ میزد به تلفن خونه و کوتاه و مفید و مختصر جوری که انگار داره با یه سرهنگ حرف میزنه باهام حرف میزد و دستور میداد و تلفنو قطع میکرد دلم میخواست تو این خونه خودم غذا درست کنم اما اجازه نمیدادن شب به شب خدمهی در میزد و یه سینی آماده از غذا رو از پایین میآورد بالا البته ۹۹ مواقع میگفتن بیایین پایین غذا بخورین یک درصد چی میشد محمود میگفت خستم غذا رو میآوردن بالا اما من دلم میخواست خودم غذا درست کنم خونه پدرم که بودم
دختر فعالی بودم حرفهای گیتار میزدم شنا میکردم تو دانشگاه درسم خیلی خوب بود نمیگم به واسطه شغل پدرم همیشه چادری بودم اما انقدر محدود نبودم که برای روی دستمم حرف دربیارم حتی گهگداری تو خونه پدرم بودم مسافرت که میرفتیم یا گاهی وقتی چشم بابامو دور میدیدم چادرمو در میآوردم اما حالا اینجا احساس خفگی میکردم نه به خاطر چادرا من با چادر بزرگ شده بودم اصلاً مشکلی باهاش نداشتم یاد گرفته بودم چهجوری باهاش خوش دیب باشم چهجوری باهاش کنار بیام اصلاً بدون اون وقتی تو خیابون راه میرفت م خودم معذب بودم من به اون عادت کرده
بودم بحثم اون نیست بحثم اینه که من رو نمیگرفتم بحثم اینه که دیده شدن دست برای من مشکل نبود اما حالا اینجا برای هر چیز من حرف در میآوردن محمود چهار تا برادر داشت و و یه خواهر داشت پسر سوم این خونواده د تا برادرشوهر بزرگتر از محمود داشتم که ازدواج کرده بودن چهارمی هم هنوز ازدواج نکرده بود برادر شهرام همه تو کله گنده و نمیدونم خفن و اینور چیزا بودن مثلاً محمود که قاضی بود یکی سرهنگ بود یکی دیگه تو دیوان عالی بود کلاً همشون شغلی خیلی خفنی داشتن و پدر شوهرمم که دیگه منبع
اصلی بود و خواهر شهرمم مجرد بود و با مادرشوهرم اینا به همراه برادر شهر مجردم پایین زندگی میکردن خودمم د تا برادر و و یه خواهر داشتم از بیکاری زیاد رفتم اتاق خواب آخرین کشو رو باز کردم لوازم ریشمو اونجا میذاشتم همیشه خیالپردازی میکردم وقتی ازدواج کردم کلی آرایش میکنم لباسی خفن میپوشم به خودم میریزم اما خب بعد ازدواجم ابرمو بازور میذاشتن بردارم حکیمه میگفت چرا باید ابروتو برداری ابرت که خوشگلن محمود م اصلاً توجهی نداشت که من ابروم چه شکلیه صورتم چه شکلیه خودم اصلاً کیم و چه شکلیم حالا همه تو کل فامیل مخصوصاً
فامیل خودم یه جوری حسرت زندگی منو میخوردن بیا ببین فلانی زن قاضی شده ثروتش ته نداره علن بلن قدرتمندم فلانی با دادن دخترش به اون بارشو یک عم بست حالا من تو این خونه هر لحظه احساس خفگی میکردم سخت جایی باشی که هر لحظه احساس کنی داری خفه میشی مثل ماهی که از آب پرت شده بیرون دلم میخواست کلی لوازم آرایش برای خودم سفارش بدم با وجود اینکه کلی اینجا پول و ثروت بود اما کارت من خالی بود به من پولی نمیدادن اگه هم قرار بود که چیزی بخوام باید به محمود میگفتم که میخوام از
اونجایی هم که من دختر فوقالعاده مغروری بودم تا حالا نگفته بودم چیزی میخوام اونم یخچالو همیشه پر میکرد فکر میکرد حکیمه هم هر لباسی هرچی بخوام برام میخره دیگه همین دیگه کارتون کارتون نوار میخرید همه چه تو این خونه کارتونی بود اما تو کارت من دیگه هزاری پول نبود فکر میکردم اگه بگم برام لوازم رایش سفارش بده میگه لوازم آرایش واسه چیته اصلاً چرا تو باید به همچین چیزایی فکر کنی سر همین حوصله بحث نداشتم هیچی نمیگفتم با همون لوازم آرایشی که تو خونه پدرم خریده بودم شروع کردم به آرایش کرد زن خودم بعد از
اینکه آرایش کردم موهامو با اتو لخت لخت کردم و انداختم اطرافم پیراهن مشکی ساتن کوتاهی که داشتمو تنم کردم ساعت ۲ ظهر بود محمود حالا حالا نمیومد شب ساعت ۱۰ بازور میومد خونه هز فریم گذاشتم تو گوشم و شروع کردم با آهنگ نانسی عربی رقصیدن دست خودم نبود از بچه تو خونواده مذهبی فوقالعاده غیرتی بودم مامانم انقدر دعوا میکرد سر این رقصها ولی خب چیکار کار کنم گاهی روح آدم فریاد میزنه و اونو به مسیری میکشه حالا آدمای اطراف هی بخوان جلوشو بگیرن اون روح میره همون جایی که صداش میزنه جلوی آینه میرقصیدم و از
دیدن موها و هیکلم کلاً کشو گز حتی رقصم کیف میکردم دیدم خیلی خوشگل شدم آهنگو بلند گذاشتم دوربینم گذاشتم از خودم فیلم بگیرم دوباره شروع کردم به رقصیدن وسطاش بودم و با جون و دل داشتم میلرزوند م که یهو دیدم محمود وسط خونه وایساده جن میدیدم انقدر وحشت نمیکردم که محمدو دیدم وحشت کردم با تر سریع موبایل گوشیمو خاموش کردم آهنگو قطع کردم و با خجالت رفتم تو اتاق با دستای لرز اون بلوز شلواری پیدا کردم سریع لباسمو عوض کردم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون لپ تپش جلوش باز بود با اخم
و تخم سرش تو لپ تپش بود و با دیدنم در حالی که اخما شدید توی هم بود و دل من میلرزید از این اخما گفت یه لیوان چای برام بریز رفتم تو آشپزخونه این چای که روشن نبود اصلاً چایی آماده نبود چای سازو پر کردم گذاشتم بجوشه توی گوری چایی ریختم گل ریختم هل ریختم یه چند تا پر زعفرون انداختم به محض جوشیدن چای چایی رو دم کردم بعد از اینکه چای دم کشید یه لیوان براش ریختم و بردم گذاشتم رو میز آروم گفت دست درد نکنی اینو یادم رفت بهتون بگم تو این خونواده ادب
خیلی حکم میکرد تو بدترین شرایطم با ادب بودن مثلاً حکیمه همیشه به شوهرش میگفت شما جاری به همسرشون میگفتن شما بفرمایید بشینید تشریف آوردی میدونید ادب خوبه اما نبا شریک زندگیت انقدر رسمی بودن به محض گذاشتن چایی وقتی گفت دستت درد نکنه آروم گفتم خواهش میکنم و سریع خواستم برم تو اتاق همیشه ازش فرار میکردم همیشه اما مچ دستمو گرفت و در حالی که قلبم تند تند میزد دستمو کشید افتادم کنارش رو کاناپه در لپتاپ شو بست رو بهم گفت امروز داشتی چیکار میکردی داشتی از خودت فیلم میگرفتی خودمو شانسم و یه لعنت فرستادم به
خدا قسم تو این یک سالی که زنش شده بودم دو سه بار بیشتر دو ظهر نیومده بود خونی عد باید همین امروز دو ظهر میومد آب دهنمو گرد دادم و به چشمای منتظر نگاه کردم و گفتم راستش من حوصلم سر رفته بود داشتم ورزش میکردم بعد گفتم از خودم فیلم بگیرم بعداً خودمو ببینم کمی سمتم خم شد و آروم گفت ورزش تو اون شکلیه بی حرف نگاهش کردم دوباره گفت تو چرا همیشه منو دست کم میگیری میلیونها نفر تا حالا جلگه من نشستن و حرف زدن چرا فکر میکنی راحت میتونی بهم دروغ بگی بدون اینکه
من بفهمم یا نکنه فکر میکنی من یه مرد کودن م که راحت میتونی منو گول بزنی عصبی شدم با عصبانیتی که کنترل کرده بودم نگاهش کردم و گفتم برای چی الان باید بازخواست بشم من هر روز تو دادگاه مگه ببین من مجرم نیستم که اینجوری مچ دستمو محکم تو دستت بگیری و با چشمات به ترسناکترین حالت ممکن بهم خیره بشی و بازجویی کنی انگار به خودش اومد کمی دستش شلتر شد و اما نگاهشو از روم برنداشت در حالی که بغض کرده بودم و چونم میلرزید ادامه دادم من فقط داشتم ورزش میکردم میرقصیدم خوشم اومد خواستم
از خودم فیلم بگیرم این چیه که تو بخوای به خاطرش منو بازخواست کنی برای اولین بار بود که اینجوری باهاش روک حرف میزدم همیشه میگفتم باشه اشتباه کردم دیگه تکرار نمیشه اما این بار انگار به لبم رسیده بود و تقریباً دارم داستان زندگیمو از جایی براتون تعریف میکنم که به لبم رسیده بود مثل خودم عصبانی شد و گفت برای چی رفتی اون لباسو درآوردی وقتی منو دیدی کل صورتت م شستی من اگه نیاز داشتم یکی بیاد جلوم یه چای بذاره و بعد فرار کنه بره تو اتاق تو رو نمیآوردم تو این زندگی همون خدمه هایی
که داریمو یکیشو میاوردم بالا تا برام چای بذاره با عصبانیت و پر از حرف نگاهش کردم این چی داشت میگفت در حالی که چشمام پر شده بود گفتم هنوز یادم نرفته اون روزی که واست روش قرمز زدم و تو چیکار کردی با عصبانیت داد زد تو چرا موقعیتو درک نمیکنی تو چرا گوزو میچسبونی به شقیقه چرا انقدر فهم و شعورت کمه ما داشتیم میرفتیم بیرون بهت گفتم اون رژو برای چی زدی نگفتم که تو خونه رش نزن بلند شدم و گفتم انقدر به من گیر دادی که حتی یادت نمیاد کدوم روزو دارم میگم هیچکس انقدر
کدن نیست که با چادر رژ لب قرمز بزنه اون شبی که خیر سرت میخواستی منو ببری بیرون من یه روژ کمرنگ زده بودم که اونجوری علم شنگی به پا کردی بعدم نرفتیم بیرون من دارم از اون شبی بهت میگم که اومدی خونه و دیدی من رژ لب قرمز زدم بعد گفتی اگه کسی جای من میومد خونه چی اگه داداشم در میزد چی تو از کی این رژ لب رو لبته با این رفتی پایین یا نرفتی تو اصلاً تکلیفت با خودت مشخص نیست ترجیح میدم چاییتو جلوت بذارم و ازت فرار کنم گفته بودم هیچوقت تا حالا
این شکلی با هم دعوا نکرد بودی همیشه اون منو دعوا میکرد من میشستم نگاهش میکردم اما این بار هرچی از دهنم درومد بهش گفتم جوری که با تعجب نگاهم میکرد لحظه آخرم انگشتمو گرفتم بالا و تو چشماش خیره شدم و گفتم اینجا دادگاه نیست منم مجرما نیستم دفعه بعد یاد بگیر با من چه جوری حرف بزنی کاش قبل از زن گرفتن میفهمیدی زندگی یعنی چی زن داشتن یعنی چی جوری که انگار آتیش گرفته بود انگشتمو گرفت و انداخت پایین و گفت تو چی داری میگی منی که هزار و یک طلاق دیدم تو زندگیم یعنی بلد
نیستم چیکار کنم با زنم تو از من فرار میکنی من باید چیکار کنم بازور بگیرم نگهت دارم فکر کردی خودتو از چشم من بندازی چی میشه ها یک ساله هنوز نتونستی یه بچه واسه من بیاری پوس خندی زدم و گفتم بچه برای چی باید بچه بیارم وقتی تو این خونه دارم خفه میشم مگه من احساس خوشبختی میکنم که یه نفر دیگه رم بیارم پس فردا تو صورتم تف نمیندازه بگه برای چی منو به این دنیا آوردی وقتی خودت احساس خوشبختی نمیکردی با عصبانیت گفت لعنت بهت تو دیگه چی میخوای که احساس خوشبختی کنی همه چی
رو یه جا با هم داری همه حسرت منو میخورن اون موقع تو با من احساس خوشبختی نمیکنی با بغض گفتم احساس خوشبختی من این خونه بیدر و پیکر و اون لباسای سنگین سنگدوزی شده نیست پوزخندی زد و گفت احساس خوشبختی تو چیه اینکه خودتو باز کنی و بیفتی تو خیابونا تو چشماش نگاه کرد مم گفتم نه من وقتی احساس خوشبختی میکنم که احترام داشته باشم عزت داشته باشم اعتماد به نفس داشته باشم خود واقعین باشم امروز ظهر مامانت منو کشیده پایین رفتم پایین کنارش نشستم هر توهینی که دلش خواسته بهم کرده هیچی نگفتم بعد جلوی
کلی زن برگشته بهم میگه چرا دستای سفیدت روش معلومه برای چی دستکش نمیپوشی محمود مسخره نیست که من تو خونه زیر سقف دستکش ب بپوشم تو این گرما بدون اینکه هیچ توهینی بهش کنم بلند شدم و برگشتم اومدم تو خونه شاید من بتونم مادرشوهر و پدرشوهر و جاری و اینور چیزا رو تحمل کنم اما رفتار زشت تو رو نمیتونم تحمل کنم تو وقتی میای مثل جن بوداده بالا سر من وایمیسی و اخ میکنی خب مشخصه که من فرار میکنم میرم احساس میکنم که تو بدت اومده آرایشم پاک میکنم لباسمو عوض میکنم و میام بیرون بعداً
میخوام ازت فرار کنم تو فکر میکنی که من من یه آدم کند ذهنم تو این خونه تو هم اندازه خدا حالیته باید منو مدیریت کنی عروسک کوکی کنی و کوکم کنی اینور کوکم کنی اونور هر سمت که عشقت کشید هر سمت که منطقت فکر کرد درسته اما من از خودم شخصیت دارم من آدمی نیستم که زیر دست تو باشم و تو به این بگی چیکار کن چیکار نکن همین حالاشم پشیمونم که برای چی باید رشته دانشگاهیم و ول میکردم سر کارمو ول میکردم کلاسی که میرفتم و ول میکردم صبح تا شب تو این خونه میشستم
تا دیوارا منو خفه کنن به خاطر کی من انقدر از خودم گذشتم به خاطر مردی که اصلاً ولش کن بحث با تو بیفایده است بعد از دعوای سختی که اون روز داشتی من رفتم تو اتاق برای اولین بار بود که قهر کرده بودم رفتم تو اتاق و اونم چند دقیقه بعد رفت بیرون نشسته بودم تو اتاق گریه میکردم مادرشوهرم حکیمه زنگ زد به گوشیم تلفنو برداشتم به محض جواب دادن گفت سر زر که برومو بردی سر ناهار نشستی برای شامم مهمون داریم زودتر بیا بالا بعدم تلفنو قطع کرد دو تا جاری فامیلای حکیمه بودن یعنی
همگی با هم فامیل بودن تنها غریبه این خونه من بودم همه با همدیگه اخت بودن منم دوست داشتم باهاشون اخت بشما حتی هرچی بهم توهین میکردن و چه میدونم ایراد میگرفتن هیچی نمیگفتم اما دیگه شورشو درآورده بودن بلند شدم رفتم همم دوش گرفتم اومدم بیرون و تو آینه به خود خودم نگاه کردم و گفتم از این به بعد جوری که دوست داری زندگی کن خواستن نگهت میدارن نخواستن جدا میشی خونوادت بهت پناه ندادن به درک کارتو تموم میکنی این چه زندگیه که تو داری روی صورتم مرطوب کننده زدم بعد یه کم ابروهامو درست کردم یه
کم ریمل زدم یه کم رژگونه یه رژ کمرنگ موهامو شونه کردم و بافتم انداختم پشتم پیراهن بلندی پوشیدم زیرشم ساپورت کلفت بعدم شال و قشنگ جوری که هیچی از موهام مشخص نشه رو سرم انداختم روشم یه چادر گلگلی سفید دستبند و انگشترم دستم بود عطرم برداشتم یکم از عطرم زدم به خودم بعدش رفتم پایین دیدم محمود م نشسته پایین جاریها هم زهرا و رقیه بودن سلامی بهشون دادم و کنارشون نشستم چند نفر مهمونم داشتیم کلاً تو این خونه مهمون زیاد میومد انصافاً م مهمون نواز بودن بهترین تدارک و واسه مهمون شون میذاشتن و مهمونی هم
زیاد دعوت میشدن مهمونا یه پسربچه خیلی بامزه داشتن به محض اینکه دیدمش دلم رفت خم شدم سمتشو گفتم چه پسر خوشگلی اومده خونه ما اسمت چیه لبخندی زد و گفت پوریا بغلش کردم و شروع کردم باهاش شوخی کردن به شدت قلقلکی بود تا دستمو میبردم سمت پهلوها ش ریسه میرفت صدای خندههاش کل خونه رو برداشته بود و همه به ما نگاه میکردن مادرش م داشت میخندید مادرش چادرشو کشیده و رو صورتشو میخندید و میگفت کشیده به باباش باباشم این شکلیه برادر شاهر کوچیک هم مرتضی اونم شوخ بود اونی که مجرد بود برگشت گفت یعنی الان
ما آقا احمدو قلقلک بدیم قراره بخنده با این حرف همه زدن زیر خنده پوریا رو تو بغلم جابهجا کردم و گفتم فاطمه خانم پسرتون برای چی کنار ناخوناشو میخوره فاطمه گفت نمی میدونم همیشه ناخوناشو میجو این پوست کنارشون م نمیدونم چیکار کنم جاریم گفت یه لاک از این تلخاب گیر بزن روش دیگه نمیخوره گفتم باید علت پیدا بشه باید بدونیم این بچه چرا استرس داره که ی همچین کاری کنه به نظرم این بچه استرس پنهان داره از تکون دادن پاهاش بیقراری ش ناخوناش باید مشخص بشه که چرا بحث رفت سر اینکه همه ماها استرسم و
استرس یه چیز ذاتیه و ارثیه و اینجور چیزا همه مردا داشتن راجع به استرس و اینور چیزا حرف میزدن خانمم همراهیشون میکردن بحث من و فاطمه مادر پوریا دو نفره شد آروم با دلخوری گفت از بس که من و باباش دعوا میکنیم بچه این شکلی استرسی شده آهی کشیدم و گفتم ای وای امیدوارم که مشکلتون هرچه سریعتر حل بشه با روانشناس و اینجور چیزا حل نمیشه تو چشمام نگاه کرد و گفت به دلم خیلی نشستی خیلی زیاد مثل خواهر خرم باهات راحت بشم سری به عنوان آری تکون دادم و گفتم من قربونتون برم معلومه که
میتونید راحت بشید این چه حرفیه نگاهی به شوهرش کرد و بعد بهم نگاه کرد و گفت اون خوشگله خوش دیبه وکیله خب خیلی زنا اطرافش هستن حسودی میشه همش باهاش دعوا میگیرم نگاهی به فاطمه کردم انگار یه زن ۵۰ ساله بود اما شوهرش انگار یه مرد ۳۰ ساله فوقالعاده جذاب بود آدرس یکی دو تا دکترو بهش دادم گفتم برا چی نشستی خونه خودتو پیر میکنی بلند شو برو این دکترا این دکتر واسه روح و روانت این یکی واسه پوست و موهات اون یکی واسه لاغر شدنت خلاصه که یه چند تا آدرس دکتر دادم تو گوشیش
نوشت بعدش که شام خوردیم دیگه کمکم اونا رفتن بعد رفتنشون محمود رو به من گفت بیا بریم بالا از همه خداحافظی کردم و سوار آسانسور شدیم هیچ حرفی با همدیگه نداشتیم رسیدیم خونه رفت دوش بگیره منم شروع کردم به کتاب خوندن از صبح همش اینور اونور کرده بودم و دو بار دوش گرفته بودم امروزو خیلی خسته بودم رو همون کاناپه خوابم برد میون خواب چشمامو باز کردم دیدم که ساعت دو و نیم نصف شبه من روی این کاناپه خوابم میخواستم چرخ بخورم با دیدن محمود که پایین کاناپه نشسته بود تکون نخوردم نگاه کردم دیدم داره
گوشی منو میکرده صفه چتم با دوستم با خواهرم اینور اونور تماسا بعدش از اونجا درآمد رفت تو گالری دونه دونه عکسایی که از خودم میانداختم و نگاه کرد فیلمی که ظهر گرفته بودمو دید بعد یه فیلم دیگه بود گیتار میزدم میخوندم اونو دید میدونید انقدر ازش بیتوجهی میدیدم هیچوقت بهم توجه نداشت الان این حرکتش توجه میدیدم یعنی نمیگفتم چرا گوشی منو گشت دلم میرفت که یعنی انقدر براش مهمم یا اصلاً منم براش مهم ما که اومده گوشیمو میگرده روی هر کدوم از عکسام چند لحظه س میکنه میکشه جلو همونجور که داشت عکسا رو بالا پایین
میکرد یهو رفت و رسید به یک سال پیش وقتی که من هنوز مجرد بودم رفته بودم با دوستام کافه بعد اونجا خب با مانتو رفته بودم دیگه بعد اونجا مسخره بازی در میآوردیم و فیلم گرفته بودیم اونو که دید یه سر تصفی تکون داد لبمو گاز گرفتم ترسیدی فردا صبح پدرمو در میآورد بعد از اینکه ی کم چرخید یه کار دیگه کرد اینجا من واقعاً تعجب کردم گوشی ش برداشت یکی دو تا عکس د نفره داشتیم اونا رو به همراه رقص امروز ظهرم و یه چند تا عکس تکیم و همه رو ریخت تو گوشیشو بعد
گوشی رو خاموش کرد گذاشت سر جاش چشمامو آروم بستم همش انقدر میگفت من از همه چی مطلع من از همه چی خبر دارم تپش قلب گرفته بودم که نکنه بفهمه من بیدارم چشمامو همونجوری که بسته بودم دست انداخت زیر پام و منو بلند کرد برد و تا خواب گذاشت رو تخت دیگه بیشتر از نمیتونستم خودمو به خواب بزنم چشمامو باز کردم و نگاهش کردم به محض باز شدن چشمام انگار قرارداد بسته بود تا من نگاهش میکنم اخب کنه اخب میکرد و گفت خب خوابت میومد چرا نیومدی رو تخت بخوابی پتو رو رو خودم کشیدم و
چشم گرهای رفتم و گفتم حالا نیم متر منو آوردی تا اینجا چیزی از عضلاتت کم نمیشه بیحرف نگاهم کرد قهر بودم دیگه خب پشتمو کردم بکش و خوابیدم انقدر مغرور بود یه ۵ دقیقه اینیو صبر کرد کردم نازمو بکشه بیاد سمتم اما اصلاً انگار نه انگار گرفت خوابید صبح از خواب بیدار شدم رفته بود یه صبونه خوردم و بعد گوشیمو برداشتم دودل بودم بهش زنگ بزنم نزنم بعد گفتم خب بزن مود پیش اومده بود که بهش زنگ بزنم همیشه اگه کاری داشتم به حکیمه میگفتم اما این بار حال نداشتم برم پایین پیش حکیمه تلفنشو برداشت
و گفت چه عجب منور کردی ما شماره شمرم رو خط خودمون دیدیم بوس خندی زدم و گفتم خوش به حالت که همچین سعادتی نصیبت شده محمود من میخوام برم امروز خونه خواهرم الان میرم تا گروب برمیگردم آروم گفت چه خبره خونه خواهرت مگه فهمیدم که تو جمعی و زیاد نمیتونی حرف بزنی گفتم خبر خاصی مگه قراره بشه دوست دارم برم خونه خواهرم پایین راننده هست اون میبره یا خودم برم چند لحظه بعد وقتی که انگار یه جایی رفته بود و از بقیه دور شده بود بود گفت من هی میگم کاری به کارت نداشته باشم بچهای
هم قد و قواره من نیستی توی دور برمیداری حق نداری بری هر وقت یاد گرفتی اجازه بگیری اون موقع میتونی بری بعدم تلفنو روم قطع کرد با عصبانیت گفتم خب عوضی مگه من الان ازت اجازه نمیگرفتم پس واسه چی بهت زنگ زدم عقدهای آماده شدم و بعد رفتم پایین پدر شوهرم پایین بود به پدرشوهرم گفتم من برم خونه خواهرم لبخندی زد و گفت گفت برو دخترم میگم الان راننده برسون تت اصلاً بیا بشین خودم برسونمت منم دارم میرم بیرون لبخندی زدم و گفتم آخه زحمت میشه سریع تکون داد و گفت بابا جان چه زحمتی بشه
عزیزم بیا سوار شو تو دختر یکی یه دونه منی دختر قدرت عزیز دوردونه منه پدرشوهرم بابامو خیلی دوست داشت از دوران سربازی با هم رفیق خیلی نزدیک بودن سوار ماشینش شدم شروع کرد به حرف زدن و نمیدونم چطوری زندگی چطور پیش میره منم چیز خاصی نگفتم گفتم همه چی خوبه و این حرفا بقیهش دیگه با تلفن صحبت میکرد و انگار یه سری مذاکرات و اینجور چیزا داشت منو رسوند جلوی در خونه خواهرم اینا و رفت پول تو جیبم نبود اگه بود حالا از فرصت استفاده میکردم و یه دور میرفتم بیرون میچرخیدم چون راننده وقتی میرسوند
صبر میکرد بری بالا بعد اینجا منتظر میموند اما پدرشوهرم رسونده بود و رفته بود اصلاً خیلی دلم اون روزا میخواست ی کم آزاد باشم ی کم برم بیرون بچرخم همین حالا هم خونه خواهرم اومده بودم که فقط از اون خونه دور بشم زنگ درشون و زدم چند دقیقه بعد درو باز کرد و رفتم بالا به محض دیدنم محکم بغلم کرد و گفت چطوری نجمه قربونت برم من چقدر دلم برات تنگ شده بود چرا انقدر دیر بدیر میای خونه بابا اومدم تو خونه و بچشو بغل کردم بوسیدم چادرمو درآوردم نشست م رو مبل و گفتم چی
بگم نمیارن که هر شب میگن منو ببرین خونه بابام میگن امشب مهمون داریم امشب مهمونی زشت امشب نباشی زشته نمیدونم الان بری هر روز یه بهونه میارن دیگه الانم با زور اومدم یه لحظه ته دلم شور زد اما با خودم گفتم خب بهش خبر دادی دیگه سر یه لج و لج بازی اونجوری بهت گفته چیزی نمیشه نشستیم با خواهرم حرف زدیم یکم درد و دل کرد گفت خواهر شهرش خیلی اذیتش میکنه درد دل منم تازه شد و گفتم که چقدر زندگی برام سخت و اذیت کننده است نگاهم کرد و گفت تو افسرده شدی نجمه تو
این یک سالی که رفتی اونجا بد جور افسرده شدی ما هم ازت غافل و دور موندیم رومون م نمیشه بیایم بهت سر بزنیم با ناراحتی گفتم نمیای دیگه مگرنه چرا روت نشه خب من خونه جدا دارم هروقت بخوای میتونی بیای آهی کشید و گفت درکم کن دیگه خونت جدا ولی انگار همه با هم تو یه جایین آدم روش نمیشه هی بیاد و بره یادته یه بارم اومدم مادر شهرت اومد از اول تا آخرش با من نشست من رفتنی پا شد رفت خب چجوری بیام خیلی حوصله دیدن اون زنیکه رو دارم بلند شم بیام بشینم اونجا
چیکار بچه مچه خوبه خبری نیست تو چشماش نگاه کردم و گفتم آبجی داری یه ۵۰ هزار به من پول بدی متعجب گفت واه یعنی ۵۵۰ هزار تو پول نداری با ناراحتی گفتم نه میبینی که ندارم بهم پول نمیدن حالش گرفته شد انگار که هیچوقت فکرشو نمیکرد من انقدر بدبخت باشم لبخندی زد و گفت آره عزیزم یه ۵۰۰ ۶۰۰ میزنم به کارتت حقوقمو گرفتم بیشتر بهت میزنم میدونی که من حقوقم به دردم نمیخوره کل خرج زندگیمون با محمده ولی خب با تمام حقوقم ماه پیش رفتم طلا خریدم پسانداز گذاشتم مونده به خاطر همون دستم پول زیاد
نیست مگرنه بیشتر برات میزدم برات پول میزنم اما چرا از شوهرت پول نمیخوای خب بهش بگو بهت پول بده نفسمو با آه دادم بیرون و گفتم چجوری بهش بگم پول بده برم قرص بخرم تا باردار نشم ازت کلمو که میکنه نمیشه همچین چیزی میخوام برم قرص بخرم بیشترم نمیخوام ۵۰ تومن بهم بده هرچی بخوام برام میخرن من نمیگم سریع تکون داد و گفت تو گاوی دیگه نمیگی شوهرت پولدارترین آدم شهر ب و گشنی دراز کشیدم رو کاناپه و گفتم واقعاً گشنم ناهار چی داری ناهار خوردیم و بعدش رفتیم بیرون من قرص خریدم دیگه چیزی نخریدم
اونم یکم خرید کرد حال و هوام عوض شده بود که بیرونم دارم میچرخم بعد از اینکه یک ساعت بیرون چرخیدیم رفتیم سمت خونه جلوی در خونه خواهرم وایساده بودیم و داشت یکی از فامیلامون و که یه سوتی بد داده بود مسخره میکرد منم از کاشی چسبیده بودم و از ته دل میخندیدم درو باز کرد و تا خواست بریم تو یهو با دیدن محمود و ماشین محمود رنگ از رخم پرید و خندم جمع شد خواهرم که متوجه شد من رنگ از رخم پریده و وحشت کردم برگشت و خیابونو نگاه کرد با دیدن محمول لبخندی زد و
رفت سمتش با هزار زور محمود و کشید بالا تو خونشون انقدر میترسیدم حتی نمیتونستم باهاش چشم تو چشم بشم نمیدونم به گل خودش وقتی انقدر میترسیدم چرا انقدر غلطهای اضافه میکردم آخه خواهرم شربت خنکی ریخت و آورد به همراه کیک بعد یکم با محمود حرف زده و گفت چرا ما رو تحویل نمیگیرید محمود م گفت والا ما خیلی کار داریم شما که وقتتون آزاد تره بیاین سر بزنید یکم با همدیگه حرف زدن بعد خوردن شربت محمود گفت که عجله داره و ما باید بریم اومدیم بیرون نه محمود گفت چرا رفتی نگفت چرا تو خیابون بودی
هیچی بهم نگفت همین بیشتر منو میترساند وقتی که رسیدیم خونه رفتیم بالا هنوز هیچ حرفی نزده بود با رسیدنمون به خونه خونه نشست رو مب خواستم برم تو اتاق اشاره کرد بیا بشین اینجا مثل احمقا پیش آدمی که مو رو از ماس میکشه بیرون همش با دستای لرزونم با کیفم بازی میکردم نشستم با فاصله پیشش اشاره کرد بیا نزدیکتر ترسیدم و زدم زیر گریه و گفتم محمود من که بهت گفتم دارم میرم بی هیچ حرفی نگاهم کرد و با دست اشاره کرد بشینم کنارش آروم پرسید رفته بودی خونه خواهرت مگه بهت نگفتم نرو چیزی نگفتم
و سرم انداختم پایین دوباره گفت بیرون چیکار میکردی سرمو کمی خم کردم و مظلومانه گفتم خواهرم اصرار کرد گفت بیا بریم بیرون یه ذره بچرخیم روحیت باز شه در حالی که اخم غلیظی کرده بود گفت مگه تو ویل کردی که بیرون بچرخی تا روحیت باز بشه چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین با سؤالی که پرسید رنگ از رخم پرید و با وحشت نگاهش کردم داروخونه واسه چی رفته بودی چی لازم داشتی اگه چیزی لازم داشتی باید به من میگفتی داروخونه رفتی چی بخری با زبونی که گرفته بود گفتم من من من من چیزی نمیخواستم اون
لازم داشت اون رفت دیگه نذاشت ادامه بدم دستشو انداخت و کیف از زیر دستم کشید بیرون و دو ورق قرصی که خریده بودمو درآورد نگاهشون کرد اولین باری که تو دهنم زد اون روز بود طعم گس قرمزی رو تو دهنم حس میکردم و هیچی نمیگفتم سرم پایین بود ورق قرص رو انداخت جلوی پامو گفت میدونی که ۱۰۰ سال سیاه من زن طلاق نمیدم برام افت داره تو این خونه هم نمیمونه میری طبقه بالای اتاق است اونجا میمونی من با زنی که باهام بسازه میایم اینجا بهتر از منم میدونی که مامان بابات بهت بهانه میدن برگردی
بری تو اون خونه تو مغز من نرو نذار کاری که دوست ندارمو کنم نمیخوای از من بچه دار شی برای چی پس تو این خونهی نفسی گرفتم تا دستام نلرزه کیفو باز کردم و یه گیری سری که خواهرم به دخترش خریده بود گذاشتم رو میز به همراه برسی که برای خودش خریده بود گفتم اینا واسه خواهرم بود بیدلیل زدی تو دهن من عب نداره منو که قضاوت میکنی تو دهنم میزنی واسم دور برمیداری عب نداره امیدوارم واسه مرد اینجوری داوری و قضاوت نکنی که خونت آباده اگه چرت و برت و اراجیف واسه یه دختر ضعیف
تموم شد میخوام برم اینم یادت نره من نمیترسم از تنها زندگی کردن نمیترسم از حمایت نشدن تو هر کاری که دلت خواست کن من انقدر جرت دارم که تو چشمات نگاه کنم و بگم بچه از تو رو نمیخوام واسم برو قرص بگیر حالا میخوای منو نگه دار میخوای نگه ندار من آدم قای موشک بازی کرد تن نیستم که برم قای مکی قرص بخرم انگار پشیمون شده بود تو چشماش پشیمونی رو حس میکردم در حالی که نگاهم میکرد خم شدم کیفمو برداشتم و رفتم تو اتاق سریع به خواهرم پیامک دادم بهم زنگ بزن و بگو قرس
و وسایلم جا مونده بفرست بیاد زود باش همین حالا زنگ بزن بهم به محض اینکه پیاممو دید سریع پیاممو پاک کردم و چند دقیقه بعد از باشه که تایپ کرده بود بهم زنگ زد رفتم بیرون و گوشیمو جواب دادم صدای خواهرمم گذاشتم رو بلندگو خواهرم بعد از احوال پرسی گفت صدات چرا غمگینی چرا احساس میکنم گریه کردی پوزخندی زدم و گفتم نه چیزی نشده برای چی زنگ زدی گفت آها یادم رفت واز دوباره تو چرا وسایله و خرید منو تو کیفت مونده بود برداشتی با خودت بردی میتونی بفرستی بیاد اشکامو پاک کردم و پر از
حرف چشمای محمود نگاه کردم و گفتم آره میفرستم بیاد فقط چیا خریده بودی با تعجب گفت واه یعنی چی چیا خریده بودی تو که هر کاری کردم هیچی نخریدی ما که خریدی نداریم با همدیگه قاطی بشه هرچی بود مال من بود دیگه البته وقت نشد زیاد بگردیم چیز زیادی هم نخریدیم طلبکار تو چشمای محمود نگاه کردم و کوتاه به آبجیم گفتم باشه میفرستم میاد بعدم بهت زنگ میزنم تلفنو قطع کردم و برگشتم رفتم تو اتاق به محض وارد شدن تو اتاق اشکامو پاک کردم و تو آینه به خودم نگاه کردم پس گول زدن محمود اونقدرم
سخت نبودم اش گپی میومد من از همه چی خبر دارم نگاهی به لبم کردم ترکیده بود با عصبانیت گفتم دستت بشکنه انقدر مغرور بود این بشر با اینکه فکر میکرد خودش اشتباه کرده به ناحق زده تو دهن من باز نیومد معذرت خواهی دومین شبی بود که ازش جدا میخوابیدم دیگه تو اتاق خواب خودمون نمیرفتم میرفتم اون یکی اتاق خوابا رو تخت تک نفرهای که بود میخوابیدم هر اخلاق بدی داشت یه اخلاق خیلی خوب داشت انقدر ماساژت میداد ناز و نوازش میکرد تا خوابت ببره انگار تو این یه سال منو به این کار عادت داده بود
اصلاً نمیتونستم بدون اون بخوابم تو این دو شب عذاب بود که کشیده بودم اون شبم تا دمدمای صبح منتظر موندم و نیومد که نیومد روز سوم بود مثل همون دو روز قبلی به خودم رسیده بودم تو این دو روز اصلاً پایین نرفته بودم یه پیراهن اگه اشتباه نکنم لیمویی رنگ ترم بود با صندل سفید موهامم باز بود تو اتاق نشسته بودم و کتاب میخوندم یعنی چارهای جز این کار نداشتم چیکار باید میکردم سازمو گفته بودن حق نداری بیاری اصلاً مگه آدمیزاد ساز میزنه ساز تو هر خونهای باشه اونجا خونه شیطونه دیگه اونجا نماز قبول نیست
خب سازمو که نیاورده بودم شنا هم که میگفتن یعنی چی که طرف بره لباسشو در بیاره و با یه مایو بیفته تو آب جلوی هزار نفر اونم که کنسل بود خونه باشگاه هم داشت که شبا برادر شهرام و محمود میرفتن ورزش میکردن یعنی ۸ت شب میرفتن اونجا ورزش میکردن تا ساعت ۱۰ خب من حوصلم نمیشید برم اونجا ورزش کنم خلاصه اینکه چارهی جز کتاب خوندن نداشتم کتاب تو دستم بود و داشتم میخوندم که در اتاق باز شد نگاهی بهم کرد و گفت دو روزش چرا غذا نمیخوری خب با من دعوات شده با خودت که دعوات
نشده بیا بیرون غذا آوردن بدون اینکه جوابشو بدم رو ازش برگردوندم و دوباره سرم انداختم تو کتاب پوس خندی زد و گفت خب الان یعنی چی چیکار کنم انقدر عقدهای که منتظره به بخشیده منی واسه چی قهر کردی خب هر کسی جای من بود همچین فکری میکرد من خودم دیدم که خواهرت جلویی در داروخونه وایساد تو رفتی داخل پشت سرت بچهها رفتن پرسیدن فهمیدن که رفتی قرس خریدی کفری الکی به خطای کتاب نگاه کردم عجب مرموزی بود تا کجا که منو کنترل نمیکرد دوباره صداشو شنیدم پاشو بیا بیرون تموم کن بچه بازیاتو دوباره گفت میگم
که بیا بیرون خبری از ببخشی نیست بالاخره به حرف اومدم سرمو از رو کتاب برداشتم و گفتم کار تو با ببخشید حل نمیشه تو باید بگی غلط کردم که شاید من بتونم ببخشمت برو بیرون درو ببند با عصبانیت نگاهم کرد و گفت تو حاصل کدوم گناه منی که انقدر بزرگی به خدا یه روز تو دستم کار تو تموم میشه میدونی من چقدر متنفر بودم از مردایی که دست روزن بلند میکنن و میان دادگاه بعد تو خودت منو مجبور بهت چهکار که نکردی چرا منو به حدی عصبانی میکنی که کاری کنم که حتی یه روز فکرشم
نمیکردم نگاهش کردم و گفتم میشه بگی چیکار کردم که مستحق همچین رفتاری بودم برای چی مگه من زندانیا که صبح تا شب تو این خونه باشم زنگ زدم بهت احترام بذارم خبر بدم بعد تو با چه حالتی که تلفنو روم قطع نکردی حتی خداحافظی هم نکردی برای چی باید نمیرفتم مگه کجا داشتم میرفتم با پرروی تمام تو صورتم نگاه کرد و گفت هر کاری کردم حقت بوده کمتن بوده پاشو بیا بیرون انقدر منو عصبانی نکن مگه من چه توقعی ازت دارم که انقدر منو اذیت میکنی من حتی توقع ندارم تو دست به سیاه و سفید
بزنی چرا داری انقدر منو حرث میدی تو اگه داری این خونه رو تمیز میکنی شنیدم که خدمه رو رد میکنی و میگی نمیخواد بیاد بالا که اینجا رو تمیز کنه من تو رو آدم تو ناز و نعمت بذارمت تو برای چی این رفتارا رو داری با عصبانیت به حالت هیستریک شروع کردم به جیغ کشیدن و میگفتم برو گم شو بیرون اگه این بهشتی که ساختی واسه خودت من نمیخوامش انقدر ازت متنفرم که اگه بدونم تو توی بهشتی من اونجا نمیام بهشت و همه چیش مال تو گم شو بیرون دومین تو دهنی زندگیمونم اونجاست ش خوردم
با عصبانیت تو چشمام نگاه کرد و گفت محمود نیستم اگه تو رو من نذارم تو شرایطی که حسرت این روزات تو بخوری و تازه بفهمید چرا داشتی جفتک مینداختی رفت بیرون و درو کوبید به هم وقتی رفت بیرون اشکامو پاک کردم و گفتم نجم نیستم اگه کاری باهات نکردم که بهم نگی غلط کردم من میدونم با تو چیکار کنم یه دل سیر گریه کردم بعد گوشیمو باز کردم و گذاشتم جلوم لبمو که ترکیده بود از تو نشون دادم و گفتم این دومین تو دهنیه که من خوردم چرا خودمم نمیدونم چرا دیگه هیچی از زیبایی چشمام
نمونده هر روز باد کرده است تو این خونه هر روزش داره به گریه میگذره اون فکر میکنه که من فاز برداشتم توهم زدم خوشی زده زیر دلم فکر میکنه که من فکر میکنم یه پرنسسم که توی یه قص گیر افتاده دارم عدا در میارم تو کتاب داستانا غرقم اون اصلاً درک نمیکنه اون ترسناکترین و بدجنس ترین آدمیه که تا حالا تو زندگیم دیدم دیگه نمیخوامش حتی موقع شب خوابیدنم دیگه نمیخوامش دکمه قطو زدم گوشیمو انداختم کنارم اون موقع که بلاگری مد نبود من بلاگری میکردم کلاً نمیدونم چرا از هر قسمت زندگی این ویدیو میگرفتم دیدین
بعضیا قسمتهای مهم زندگیشونو یا قسمتهایی که حالشون خوب نیست یا حالشون خیلی خوبه رو مینویسن من ویدیو میگرم گرفتم ساعت تقریباً هفت اسب بود که از اتاق زدم بیرون از صبح اتاق بودم و چیزی نخورده بودم راستش بازم هنوز اشتها نداشتم وقتای که ناراحت بودم هیچ میلی به غذا نداشتم رفتم بیرون و دیدم باغالی پلو با گوشت آوردن گذاشتن تو سینی محمود م بهش دست نزده نگاهی به همه جای خونه انداختم هیچ جا نبود فهمیدم رفته پایین از روی کانتر گوشیمو برداشتم رمز گوشیم تاریخ تولد محمود بود بعد تاریخ تولد خودم بود بعد سالی بود
که آشنا شدیم زدم و باز شد یهو دیدم بکگراند من نیست گوشی رو برگردوندم دیدم گوشی محموده پشمام ریخت که رمزش با من ست بود دستمو گذاشتم روی دوربین سلفی بعید نبود این مرتی که همه چی سکیوریتی و محافظت شده بود بعید نبود این گوشی شروع کنه ازم عکس گرفتن و یه همچین چیزی شروع کردم به گشتن گوشیش اولین چیزی که دستگیرم شد کلی زن به این پیام میدادن وکلا دفتر نمیدونم چی چی همه هم خیلی خوشگل و به خودشون رسیده و بعضیاشون با حجاب بعضیاشون قرطی نگاهی به نحوه چت کردنش کردم با همه خشک
و رسمی بود ۹۰ پیام رم که دیده بود و اصلاً جواب نداده بود سریع تکون دادم و گفتم تو این لحاظ چقدر خوبه وقتی همه جا رو گشتم بعد رفتم تو گالریش یه سری عکس از پرونده و دادگاه و عکس اینور و اونور و همه چی نوشته شده و از اینور چیزای کسل کننده بود بعد دیدم یه قسمت از گالریش هست که رمز میخواد نگاهی به سقف کردم و گفتم اگه این قسمتی که رمز میخواد تاریخ تولد من باشه باهاش آشتی میکنم وقتی که تاریخ تولدمو زدم باز شد و دیدم کلاً عکسای منه لبخندی زدم
و گفتم خدایا الان اگه یه چیز دیگه گفته بودم عمراً همچین چیزی میشد رفتم اونجا دیدم ازم کلی فیلم ما عکس داره از روز ازدواجمون حتی فیلم و عکسی دو نفره هم داریم من وقتی دیدم که طریق تولدمو گذاشتهای با هیچ زنی هم جز من در ارتباط نیست دروغ چرا یکم نرم شدم و گفتم حالا دو بار زده تو دهنت دیگه ولش کن تقصیر خودتم بوده گوشیشو خاموش کردم و البته اول به حالت قبل برگردوندم بعد خاموش کردم و همونجوری که گذاشته بود گذاشتم رو میز رفتم تو اتاق خوابمون دنبال لباس میگشتم دیدم س لباسای
محمود م به هم ریخته مشخص بود تو این سه روزی که من خودمو تو اتاق حبس کرده بودم این خودش کاراشو انجام داده همه جاان رو به هم ریخته سمت لباساشو مرتب کردم و اومدم دوباره از سمت لباسی خودم لباس بردارم که دستم خورد و کیفش چپه شد افتاد زمین با افتادن کیفش زمین یهو یه سری عکس ریخت زمین عکسها وحشتناک بود وحشتناک به طرز عجیبی یه سری عکس بودن که آدم حت حتی نمیتونست یه ثانیه نگاهشون کنه به هیچ عنوان نمیشه اینجا بازگو کرد اما فرض کنید مثلاً عکس از لحظهای که یک مرد زن
شعبه یا یک مادر وقتی که بچشو عکس افتاد جلوی پام رو زمین و دونه به دونشو نگاه کردم نه اینکه دونه دونه ورق بزنم و انقدر وحشتناک بودن نمیشد ورق زد نصف بیشتر عکسا رو به جلوشون افتاده بودن زمین یهو با دیدن عکس زنی که از وسط ا وسط لینکش تا بالای گردنش باز شده تا اون بازیا حتی به گوشههای لبش م رفته نفهمیدم چی شد چشمام سیاهی رفت و افتادم رو زمین نه اینکه به خدا من خیلی دختر لوسی باشم و حساس که بودم و هستم همیشه اما دیگه این عکس واقعاً وحشتناک بود من
به عمر هیچ وقت فکر نمیکردم کار محمود انقدر سخت باشه یکی از عکسها نمیدونم باد خرد چی شد افتاد سمتم و من وحشت کرده شروع کردم به جیغ کشیدن میون جیغم نمیدونم محمود از کجا سر رسید با وحشت به من نگاه کرد و با دیدن اینکه روی چی دارم اینجوری جیغ میکشم و میلرزم سریع عکسا رو از رو زمین جمع کرد جوری باهاش قهر بودم که قسم خورده بودم تا نگفت غلط کردم عمراً سمتش نمیرم اما حالا با گریه و وحشت خودمو تو بغلش انداختم و میلرزیدم و و سفت گرفته بودم یه وقت منو ول
نکنه اونا بیان سراغم یعنی ببینید چقدر ترسناک بود من هیچ وقت همچین عکسایی رو هیچ کجای دنیا ندیده بودم نه تو سوشال میدیا نه تلویزیون هیچ وقت هیچ جا ندیده بودم روزای اول ازدواجمون بهم گفته بود که هیچوقت حق ندارم به کیفش دست بزنم به خاطر اینکه گاهی مجبور میشه پروندهها رو با خودش بیاره خونه میگفت کم پیش میاد همچین اتفاقی بیفته و پرونده بیاره خونه اما گاهی این اتفاق میفته سر همین من به هیچ عنوان به کیفش دست نزنم منم هیچوقت دست نمیزدم دیگه حالا هم که دست نزده بودم خود کیف چپش شد افتاد
زیب بش باز بود نشستیم رو تخت در حالی که کمرمو نوازش میکرد و من گریه میکردم میلرزیدم آروم گفت مگه بهت نگفته بودم به کیفم دست نزد با گریه نگاهش کردم و گفتم به خدا من دست نزدم کیفت چپش شد افتاد داشتم کمدو مرتب میکردم کیف افتاد محمود اینا چی بودن حس کردم خنش گرفته یعنی یه آدم چقدر باید چی بگم چقدر دیده باشه که به همچین عکس و واکنش من خنش بگیره در حالی که داشت نگاهم میکرد با چونه لرزون و هق هق گفتم خیلی ترسیدم از اون مرده از از اون بچه وای وای
اون زنه اون زنه چرا اون شکلی بود اینا چه بلایی سرشون اومده موهامو پشتم جمع کرد و گفت به ایشون فکر نکن انگار که چیزی ندیدی از ذهنت بنداز بیرون نیاز نیست داستان زندگی اونا رو بشنوی اینجوری هیچوقت از ذهنت پاک نمیشن بی خیالشون شو اشتباه از من بود نباید اون عکسا رو میاوردم خونه اتفاقی شد امروز دل و دماغ نداشتم برم دفتر دیگه یه راست از دادگاه اومدم خونه بیا اینجا ببینم بیا بالاتر دوباره با گریه گفتم خیلی ترسیدم محمود خیلی پوست خندی زد و گفت مگه اینکه ترسو رو آدمت کنه سه شب کجایی
تو نمیدونی که من بی تو خوابم نمیبره سه شب از کار و زندگی افتادم هیچ تمرکزی سر کارم ندارم آدم که سر هر چیزی لج نمیکنه مگه بچهای دماغمو بالا کشیدم و گفتم من میخوام یه مدت برم خونه پدر و مادرم ی کم با خودم فکر کنم ببینم که چیکارم خوب میدونستم که نمیذاره برم دیگه هرچی باشه یه سال بود شوهرم بود میشناختمش دیگه وقتی با این پیراهن کوتاه اینجوری چسبیده بودم بهشو گریه میکردم عمراً نمیذاشت من برم خونه مامانم تا کارشو نمیکرد اشکامو پاک کرد و گفت مثلاً واسه چه مدت برری خونه مامانت شونه
بالا انداختم و گفتم نمیدونم یه هفته دو هفته یه ماه نمیدونم میخوام یه مدت برم روی پیشونیمو بوسید و گفت نمیشه بری بین همه زن و شوهرا اختلاف و دعوا پیش میاد اینا طبیعیه بلند شو دست و صورتتو بشور بعد بیا بریم غذا بخوریم تا تو بیای من غذا رو گرم کنم نگاهی به دستشویی انداختم بعد با ترس گفتم نمیشه میترسم وایسا اونجا من از صورتم بشورم بیام بیرون جوری که انگار داشت به کوتر ترین آدم دنیا نگاه میکرد گفت خیلی خب یه بارم اینجوری میخوای اسیرم کنی پاشو ببینم از چی میترسی آخه اونا یه
سری عکسن دیگه دوباره با یادآوری عکسها هق هق کردم و گفتم خیلی ترسناک بودن پس به خاطر همینه که تو هم خیلی ترسناکی میون گریهها و چرت و پرتای که میگفتم بازومو گرفت و رفتیم دستشوی دست و صورتمو شستم اومدیم بیرون رفتیم آشپزخونه نشست پشت میز و گفت غذا رو گرم کن بیار بخوریم غذا رو گرم کردم و یه بش خاب واسش گذاشتم با تعجب گفت توو نمیخوری با مظلومی که فقط از یه زن برمیاد شونمو بردم یه کم بالا و گفتم نه من نمیتونم بخورم با تعجب گفت چرا چند روزه که غذا نخوردی یعنی
چی که من نمیتونم بخورم آدم مگه سر یه بحث مسخره یه دعوای مسخره چند روز غذا نمیخوره تو رو خدا نجم این بچه بازیا چیه داری میکنی آروم توی لبمو برگردوندم گفتم نمیتونم غذا بخورم به محض اینکه میخوام غذا بخورم لبم میکشه تو بخور نوش جونت حالش گرفته شد پشیمونی دوباره تو چشماش اومد اما پرروتر از این حرفا بود که بخواد از رو بره گفت چطور انقدر حرف میزنی دهنت درد نمیکنه غذا خوردنی دهنت درد میکنه بیا بشین اینجا ببینم بازور منو نشوند کنار خودشو قاشق و یه تبه کرد و آورد سمت دهنم خدمو عقب
کشیدم و گفتم ولم کن ببینم من تو حالت عادی این همه رو نمیتونم یه جا تو دهنم جا بدم با اخم گفت زود باش دهنتو باز کن ببینم غذاتو بخوری میبرمت بیرو واقعاً دلم گرفته بود خیلی دوست داشتم برم بیرون دهنمو باز کردم سر تصفی تکون داد و گفت با تو دارم تمرین بچهداری میکنم ولی واقعاً من موقع غذا خوردن دهنم درد میکرد زیاد نتونستم غذا بخورم خودشم دید من نمیتونم غذا بخورم زیاد میلش به غذا نرفت بلند شدم و گفتم خب برم باشم بریم بیرون سریع به عنوان باشه تکون داد رفتم اتاق تا به
محض اینکه اتاق تنها شدم دوباره خف منو برداشت برگشتم تو پذیرایی و گفتم میشه بیای اینجا من لباس بردارم با عصبانیت گفت نجمه این بچه بازیا چیه اون عکسا یه چیزی بوده اصلا به تو مربوط نبوده نباید میدیدی اتفاقی دیدی دیگه این ترسیدن بچگان چیه از چی میترسی مثلاً اونا زنده شن و بیان بالا سرت فردا صب که نیستم میخوای چیکار کنی دوباره گرهم گرفت و گفتم به خاطر همین میگفتم برم خونه مامانم دیگه محمود من واقعاً ترسیدم ادا در نمیارم جدی خیلی ترسیدم من قسم خورده بودم تحت هیچ شرایط باد آشتی نکنم اما حالا
دارم باهات میام بیرون ازت خواهش میکنم بیای اینجا وایسی بدون که واقعاً ترسیدم انگار حرفم منطقی بود که بلند شد و اومد قرار بود که بریم بیرون اما وقتی که من رفتم لباس بردارم و اینا کار به قضایای باریک کشید و نشد اون روز بریم بیرون وقتی که اون عکسا رو دیدم به خودم گفتم شوهر تو یه آدم معمولی نیست کسی که هر روز با همچین چیزایی سرکار داره مشخصه که خشنه مشخصه که روحیش با روحیه تو فرق میکنه تو باید کوتاه بیای تو باید یاد بگیری که چطور با این آدم زندگی کنی توقع داشته
باشی اون خودشو با تو وفق بده هیچ وقت این اتفاق نمیافته و فقطم تو عذاب میکشی با محمود بودن و رام کردنش فکر نمیکنم اون قطرا سخت باشه دیدی دیروز میترسیدیم تو رو تو بغلش نگه داشت نترسی کدوم مردی برمیداره رمزشو با رمز زنش ست میکنه چه میدونم تو گالری عکسهای زنشو داره قفلش تاریخ تولد زنشه اون دوست داره فقط نمیتونه ابراز کنه هر زندگی سختی و چالش خودشو داره چالش تو هم اینه که خودتو با این زندگی وفق بدی نشستم و یه کاغذ و خودکار جلم گذاشتم شروع کردم به نوشتن اینکه چی باعث میشه
من و محمود از همدیگه دور بشیم چی باعث میشه که من تو این خونه احساس خفگی کنم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود محمود صبح تا شب سر کاره شبم میاد خونه با هم بودنی نداریم میریم پایین بین کلی آدمیم مهمونیم چه مهمون باشه چه نباشه ما باید بریم پایین تا غذا بخوریم میشه ساعت ۱۰ تا بعدش یه چای بخوریم و یکم گفتوگو باشه ساعت ۱۱ و نیم ۱۲ تازه میایم بالا بعدم خستهست میگیره میخوابه اولین مشکل این دومین مشکل اینه که اون وقت اینکه با من شوخی کنه حرف بزنه رو نداره یک
راست میره سر اصل مطلب و کارشو انجام میده و بعد میگیره میخوابه خب حق داره ۱۲ شب تازه رفته تو رخت خوابش وقتی واسه کار دیگهای نیست که سومیش اینکه ما اصلاً با هم فیلم نمیبینیم اصلاً علایق خم و خبر نداریم چون با همدیگه صحبت نمیکنی خلاصه که من ۴۲ تا مورد نوشتم که باعث جدایی من و محمود میشه کاغذ ورق آچا رو گذاشتم کنار و یه کاغذ دیگه برداشتم بالاش بزرگ نوشتم من باید چیکار کنم دونه دونه نوشتم که من باید چیکار کنم و همون روز شروع کردم به انجام دادنش عصر بود که حکیمه
بهم زنگ زد و گفت برای چی چند روزه نمیای پایین گفتم که ببخشید چند روز بود درگیر تمیزکاری پایین بودم دیگه خسته میشدم نتونستم بیام بالا ببخشید نتونستم بیام پایین مکسی کرد و گفت خیلی خب امشب بیا پایین مهمون داریم گلویی صاف کردم و گفتم متأسفانه من نمیتونم بیام بعد چند روز سخت کار کردن الان یکم احساس مریضی میکنم نمیشه من بیام با تعجب گفت وا بعدم تلفنو روم قطع کرد بعد قطعش گفتم به درک زندگیم از همه چی مهم تره تو باهام قهر کنی مگه چی میخواد بشه بلند شدم کل خونه رو تمیز کردم
بعد دوش گرفتم کلی آرایش کردم عطر زدم یه لباس خوبم پوشیدم رفتم آشپزخونه فریزر باز کردم هیچی توش نبود یه چند تا بستنی یخچالو باز کردم دوباره هیچی توش نبود آخه من چه کوفتی درست میکردم واسه شام تصمیم گرفتم هیچی درست نکنم چون هیچی نداریم تو همون حین که داشتم چای تم میکردم محمود درو باز کرد لبخندی زدم و رفتم استقبالش از گردنش آویزون شدم کاری که همیشه آرزوشو داشتم کنم همیشه وقتی میدیدمش ازش خجالت میکشیدم و آروم سلام میدادم یه احوال پرسی ساده انگار این مدت دعوا یا اون تو دهنی که خورده بودم رومو
باز کرده بود شروع کردم به لوز شدن و شوخی کردن انگار که بدش نیومده بود همیشه فکر میکردم بدش بیاد اونم با من همراه شد و اومد خونه در و بس بعد یکم حرف زدن و شوخی کردن دست و صورتشو شست و لباس راحتی پوشید اومد بیرون و گفت پایین مهمون هست میریم پایین موهامو زدم کنار و گفتم میشه امشب نریم پایین بیا امشب با هم فیلم ببینیم پیتزا سفارش بدیم کنار همدیگه باشیم میشه همچین چیزی با مکسی گفت آره عزیزم چرا نشه اتفاقاً خیلی هم خوب چه فیلمی قراره ببینی تو خونه خوراکی داری کنارش
رو کاناپه نشستم و گفتم نه تو خونه هیچی نداریم میشه یه کاری کنی یعنی دوست نداری دست پخت منو بخوری متعجب سرش از تو گوشیش درآورد بیرون و نگاهم کرد لبخندی زدم و گفتم دستپخت من خیلی خوبه چرا هیچ وقت دوست نداری دست بختمو بخوری لبخند کمرنگی زد و گفت فکر نمیکردم دوست داشته باشی آشپزی کنی من که از خدامه واقعاً تو دوست داری آشپزی کنی چشمامون رو هم فشار دادم و گفتم خیلی دوست دارم من برات غذا بپزم حالا هفتهای دو بار بریم پایین که خونوادت ناراحت نشن هفتهای یه بارم بریم سمت خونواده من
حالا وقت نمیکنی عیبی نداره دو هفته یه بارم واسه خونواده من وقت بذاری مامانم که زنگ میزنه ازم شاکیه هرچی هم میگم تو بیا خونه من میگه من چرا میام تو باید بیای بیا هفتهای دو بار بریم پایین هفتهای یه بار یا دو هفته یه بارم یه روز بریم خونه ما یا حداقلش اجازه بده زهرایی که نیستی من گاهی برم خونه مامانم اینا بقیه روزا هم بیا من خودم واست آشپزی کنم از سر کار که میای خونه بیا غذای منو بخور نترس دست پختم خوبه در کمال تعجب یهو منو رو دستاش بلند کرد و انقدر
منو بوسید که اصلاً باورم نمیشد وقتی گفت من قربون تو و دست پخت برم واقعاً از تعجب خشکم زد اصلاً این اهل قربون صدقه رفتن نبود وقتی واسه زندگیت یه قدم برمیداری طرف مقابلت م یه قدم برمیداره اون زندگی درستترین حالت ممکن خودشه واسش جونم بدی کمه اصلاً اون اید آلترین زندگی ممکنه من فهم و شعورم میکشید که یه قدم برداشتم طرفم یه قدم برداشته دیگه من واسش هزار قدمم برمیداشتم کلی خوراکی سفارش داد د تا پیتزا هم سفارش داد با یه سالاد منم ه تا فیلم انتخاب کرده بودم یه دونه عاشقانه انتخاب کرده بودم
یه دونه جنایی چون اون تو این کاراست گفتم شاید دوست داشته باشه یه دونه هم یه فیلم درام گفتم ه تا فیلم انتخاب کردم سه تاشو بیا ببینیم بعد بهش گفتم من نمیدونم که تو سلیقت چجوریه تو هیچ وقت راجع به سلیقه خودت با من حرف نمیزنی سر همین سه تا از فیلم رو انتخاب کردم تا دستم بیاد سلیقت در کمال تعجب از هر سه تا فیلم خوشش اومد و گفت سالهاست که هیچوقت فیلم ندیده بوده امشب خیلی بهش چسبیده اون روز خیلی خوشگل شده بودم گوشیمو آوردم بالا و با همدیگه چند تا عکس انداختیم
عکسامون خیلی قشنگ شد یکیشو گذاشتم بکگراند گوشی شب موقع خوابیدن ازش تشکر کردم که با من همراه بود فردا دم ظهر بود که درو زدن درو باز کردم خدمه پایین بود کلی دستش وسیله بود و گفت اینا رو نگهبان فرستاده بعد با خجالت لبخندی زد و گفت خانم غذای منو دوست ندارین آخه تعجب کردم اون دو تا خانم دیگه هیچوقت نشده بود که خودشون بخوان آشپزی کنن دستمو باز کردم تو آغوشش گرفتم و گفتم من دلتنگی مادرمو فقط به خاطر شما دستپخت شما تونستم تا الان تحمل کنم باورتون میشه اما اینکه میخوام خودم غذا درست
کنم به خاطر محموده گفت که همیشه آرزوش بوده زنش براش غذا درست کنه گفتم خب من که صبح تا شب بیکارم چرا که نه من واسش درست میکنم با لبخند گفت چقدر خوب خیلی خوشم اومد تمام وسایلی که خریده بودیم اومد کمک من کرد جابهجا کردیم مرغا رو شست بسته بندی کرد گوشت رو گوشت چرخ کرده و همه چی رو بعد که همه جا رو مرتب کردیم با هم دو تایی رفت پایین سر نماز کلی دعاش کردم از اون زنایی بود که همه جا به دردت میخورد اولین غذایی که من تو اون خونه درست کردم
لوبیا پولو بود غذا درست کردم خونه رو مرتب کردم به خودم رسیدم دیگه مثل روزای قبل بیکار نبودم که از بیکاری در و دیوار منو خفه کنه خیلی خوب خوشحال بودم که برنامه ریزی کردم واسه زندگیم و دارم براش عملم میکنم و عملی هم که میکنم نتیجه مثبت میده زیر غذا رو کم کردم و رفتم تو تراس مادرشوهرم با دیدنم چشم گرهای رفت و رو برگردوند باید سر فرصت میرفتم با اونم حرف میزدم اون شب محمود یه کم دیر اومد شب ساعت ۱۰ بود که اومد خونه درو باز کرد و با خوشرویی بهش سلام گفتم
و اومد تو گفت که ظهر خیلی دیر ناهار خورده بود سر همون وقتی از سر کار اومده رفته بالا ورزش کرده عضلاتش لمس کردم و کلی قربون صدقش رفتم کاری که قبلاً هیچوقت روم نمیشد کنم اینم فهمیده بودم که اون لوبیا پولو خیلی دوست داره اما بابا و برادراش دوست ندارن چون برنج خالی دوست دارن که خودشون روش خورشت بریزن اینم از کجا فهمیده بودم دو سه باری که مجبور شده بودیم غذا سفارش بدیم یا بیرون بودیم دیده بودم واسه خودش لوبیا پولو میگیره وقتی اومد تو دید خونه غذا لوبیا پولو است انقدر خوشحال شد
که حد نداشت اولین شبی که شام خوردیم هیچوقت یادم نمیره کلی شوخی کردیم خندیدیم دهنشو کج میکرد و ادای منو درمیآورد اون روزی که عکسا رو دیده بودم منم انقدر خندیده بودم که اصلاً نمیفهمیدم غذا چی دارم میخورم بعد تموم شدن غذا دستمو گذاشتم رو دستشو گفتم درسته که اون عکسا رو دیدم خیلی حالمو بد کرد هنوزم حالم بد میشه وقتی یادش میفتم اما باعث شد من بتونم درکت کنم نگاهم کرد و گفت چطور مگه لبخندی زدم و گفتم مثلاً یه شبایی که اومدی خونه و اصلاً حوصله حرف زدن نداشتی یه روزایی که کلاً تو
خودت بودی من همش فکر میکردم تو منو دوست نداری تو اهمیتی برات نداره زندگی دو نفرت حالا میفهمم که تو شغل خیلی سختی رو داری طبیعیه که بعضی روزها بیای خونه احساس افسردگی کنی بعضی روزها حوصله نداشته باشی بعضی روزا ذهنت درگیر باشه انگار که برای اولین بار یکی داشت درکش میکرد سمتم خم شد و گفت واقعاً میفهمی توهم خیلی روانشناس عوض کردم چی میگن اینا تراپی چیه از اونا خیلی رفتم اما خب نمیتونم خودمو درمان کنم میدونی من چی رو فهمیدم همه قاضیا روشون تأثیر میذاره الکیه که سینه سپر میکنیم و با صورت جدی
خودمونو میزنیم به بیخیالی که هیچی رومون تأثیر نداره هیچی برامون اهمیت نداره اما اون ته تهای دلمون یه جایی میره تأثیر خودشو میذاره درسته واسه درد و غم یکی نمیایم غمبرک بزنیم اینو یاد گرفتیم که ما کارمون فقط حل کردن و کمک کردنه نه غصه خوردن اما خب رو آدم تأثیر میذاره دیگه لبخندی زدم و گفتم قول میدم هر موقع که روت تاثیر گذاشت من تو مخت نرم نگاهم کرد و گفت یه چیزی بهت بگم تو هم اخلاقت خیلی خوب شده خیلی عوض شدی هر روز که میومدم خونه ذرهای بهم اهمیت نمیدادی مو گذاشتم رو
میز و سرمو بهش تکیه دادم و گفتم خیلی ازت میترسیدم نمیدونم چرا تو گوگولی تر از این حرفایی چرا انقدر از تو میترسیدم لبخندی زد و گفت حالا چی شد ترست ریخت خوشم نیومد پر روش کنم و بگم از روزی که زدی تو دهنم ترسم ریخت شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم شاید چون آدم شدی بیشتر لبخند میزنی دیگه اخم نمیکنی دیگه ارث باباتو از من طلب نداری پوس خندی زد و گفت اشتباه کردم تو همون زبون تراز قبلی میز شامو جمع کردم و ظرفا رو شستم میوه آماده کردم چایی دم کردم رفتیم بیرون نشسته
بود تو لپ تپش کار میکرد وقتایی که تو لپ تپش کار میکرد نباید هیچ صدایی از جایی میشنید نمیدونستم چیکار میکنه ولی اینو میدونستم که به تمرکز زیادی نیاز داره لیوان چای رو کنارش گذاشتم و آروم شروع کردم به پوست کندن میوهها و جمع کردم توی یه بش خاب و گذاشتم کنارش لبخندی زد و گفت یه ساعت کار داشتم انجامش دادم حالا دیگه ببندم و بقیه ش واس خودمون د تا باشه لبخندی زدم و گفتم اگه هنوز کار داری میتونی انجام بدی ساعت ۱۰ و نیم شبه میخوای تا ساعت ۱۱ کار کن مشتاقانه گفت میشه
همچین چیزی خیلی خوب میشه چشمامو رو هم گذاشتم و گفتم چرا نشه عزیز دلم چقدر خوبه درک متقابل نیم ساعت کار کرد دیگه اونجوری نبود که نیم ساعتو کنه تا ۱۲ پشیمونت کنه که چرا بهش گفتی بعد نیم ساعت کنار همدیگه میوه خوردیم یه سریال دیدیم و بعدم لامپا رو خاموش کردیم و خوابیدیم زندگی روی خوشش داشت بهم نشون میداد زهرا میرفتم پیش حکیمه گاهی هم میرفتم خونه مامانم روزایی که میرفتم اونجا مامانم خیلی خوشحال میشد و هفتهای هم دو بار یا سه بار میرفتیم پایین این به این حکیمه با من نمیساخت میگفت پسرمو ازم
جدا کرده البته اینو به جاریان به گوشم میرسونن میگفتن که باهات حال نمیکنه و پشتت غیبت میکنه و آه میکشه و میگه سفرمو خلوت کرده و مهمون میاد خونم روم نمیشه بگم پسرم کجاست و انقدر پشتم حرف میزد میزد که من تصمیم گرفتم با پدرشوهرم حرف بزنم پدر شوهرمو ناهار دعوت کردم خونمون اون روز حکیمه رفته بود خونه یه نفر فکر کنم رفته بود یکی از مکه اومده بود کربلا اومده بود رفته بود اونجا مهمونی بود پدر شوهرمو برای ناهار دعوت کردم اون روز محمود م نیومده بود خونه پدرشوهرم اومد بالا و میز ناها رو
انداختم اومد نشست اونجا با لبخند گفت واقعاً اینو خودت درست کردی ماشاالله قدرت چه دختری که تربیت نکرده نشستیم غذا خوردیم هیچکس جرأت نمیکرد تو چشم پدر شوهرم نگاه کنی از بس که با جذبه بود وقتی باهاش حرف میزدن م همه زبونشون میگرفت با هم دو تایی ناهار خوردیم اون از خاطراتش تعریف میکرد من میخندیدم یا مشتاقانه گوش میکردم برام جالب بود خیلی شبیه محمود بود از رو فکر میکردی عصبیه خشنه بهش نگاه کنی پا میشه میکوبه تو صورتت اما وقتی با درونشون آشنا میشدی خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد بودن بعد از اینکه ناهار
خوردیم رفتیم پذیرایی براش چای ریختم و شروع کردم به حرف زدن گفتم که رابطم با پسرش اصلاً خوب نبود خیلی از همدیگه سرد بودیم دور افتاده بودیم تصمیم گرفتیم پایین زیاد نیایم نه به خاطر اینکه پایین باعث میشه ما از همدیگه دیگه جدا بشیم به خاطر اینکه اون صبح تا شب سر کار و ما هیچ فرصتی نداریم همدیگه رو بشناسیم کنار همدیگه باشیم با هم وقت بگذرونیم وقتی هم که از سر کار میاد یک راست باید بیاییم پایین ما هم دوست داریم جمع خونوادگی رو باور کنید هفتهای دو بار سه بار میاییم پایین اگه نباشه
این جمع ما دلتنگ میشیم اما نیازم داریم به تنها بودن از وقتی که تصمیم گرفتیم کمتر پایین بیایم بیشتر با همدیگه وقت بگذرونیم زندگیمون خیلی بهتر شد من با حکیمه خانم صحبت کردم اما اصلاً متوجه حرفام نشدن شنیدم ازم دلخورم گفتم به شما توضیح بدم میدونم که خیلی کارم بی ادبیه اما به خاطر زندگی من این کارو کردم امیدوارم که شما درکم کنید لبخندی زد و پاشو رو پاش انداخت و گفت بی دلیل نیست انقدر از اول به دلم میشینی رقیه وقتی که تازه ازدواج کرده بود شوهرش خیلی به بیراهه میرفت خب شوهرش سرهنگ مسلمه
زنای زیبایی رم میبینه راستش همه فکر میکنن زنای خیلی داغون همیشه پاشون به اون جور جاها باز میشه اما ۷۰ زنای خیلی جسور و شجاع که واقعاً جذابن پاشون به اونجاها باز میشه خب شوهرش بیشتر از بقیه مردا در معرضه من با زبون و بی زبونی به رقیه میگفتم چرا ۲۴ ساعت تو پایینی برو بالا آخرش میدونی چی شد ازم ناراحت شد قهر کرده بود و گفته بود دوست نداره ما بریم پایین تو دلم گفتم آخه نامسلمون تو میایی پایین یا بالا چه فرقی به حال من داره من میگم برو پیش شوهرت باش خلاصه که
هیچوقت حرف منو نفهمید بعد بچه دومشون م دیگه پسرم جمع شد و نشست سر زندگیش اگه خود پسرم جمع نمیشد هیچوقت رقیه نمیتونست جمعش کنه حالا خیلی خوشحالم قبل از اینکه من بخوام فکر کنم به زندگی تو قبل از اینکه زنم بخواد فکر کنه به زندگی تو خود به زندگی خودت فکر میکنی ما چرا باید ناراحت بشیم که شما کمتر میاین پایین ما به این ناراحت میشیم که شما زندگی خوبی نداشته باشین شما اصلاً نیایین پایین اگه کسی اعتراضی کرد شما فقط خوش باشین میخوام یه چیزی بهت بگم حالا که انقدر عاقلی دارم این حرفو
بهت میزنم نمیخوام علم شنگه به پا کنی نمیخوام این رازو همه جا لو بدی نمیخوام که عکسالعمل سختی نشون بدی فقط میخوام آگاه باشی شما میونتون با هم شکراب بود درسته سری به عنوان آره تکون دادم و گفتم یه دو هفته سه هفته پیش واقعاً فاجعه بود تازه داره همه چی بهتر میشه لبخند کمرنگی زد و گفت خد رو شکر کمی این پا اون پا کرد و بعد گفت مرضیه تو میدونی که مرضی دختر من نیست متعجب سرمو بالا آوردم مرضی خواهر شوهرم بود یعنی چی متعجب گفتم آقا جون مگه مرضی دختر شما نیست لبخند
کمرنگی زد و گفت نه دختر من نیست مرزی غریبه است وقتی که بچه بود از یه حادثه خیلی سخت و افتضاح در آوردیمش بیرون قرار بود بره بهزیستی اما لحظه آخر نظرم عوض شد دلم نیومد اون بچه بره بهزیستی آوردمش خونه و دست حکیمه درد نکنه خودش بزرگش کرد تازه الان فهمیدم که چرا مرزیه جلوی برادراش چندلایه لباس میپوشه همیشه هم باهاشون سر سنگینه تا اینجا پشمام کم نریخته بود که با چیزی که گفت وا رفته نگاهش کردم راستیتش حالا پدر مرزیه پیدا شد و نمیدونم حرف از شکایت و اینجور چیزا میزنی میخواد بگه که
مثلاً بچه منو شما بردین و ازم سالها دور نگهش داشتین و من ازش خبر نداشتم خب اون دوران ما نذاشتیم بچم بره به سیستی دیگه این وسط یه چیزایی میلنگه حالا تصمیم بر این شد که مرضیه تو این خونواده با یه نفر ازدواج کنه فقط اسماً توش شناسنامه همدیگه برن به خاطر اینکه وقتی باباش شکایت کرد مرضیه بگه که تو این خونه است اصلاً تو این خونه بوده به خاطر ازدواجش مرضیه معلوم نیست با کدوم از پسرای من ازدواج کنه کار پیچ در پیچی مجبور شاید بشیم به همچین کاری اما من دیدم حالا اینو بهت
نمیگم که بری و با مادر شهرت چپ بیفتی و چه میدونم پشیمونم کنی از گفتن این حرف دوباره تکرار میکنم اینو بهت میگم که آگاه باشی باشی حکیمه پاشو کرده توی یه کفش که اون با ازدواج کنه محمدم که میشناسی اسم بیاد تو شناسنامش دیگه نمیذاره بره بیرون البته من اینجوری شناختمش حواستو جمع کن که همچین اتفاقی نیفته درسته که مرضیه اینا رو برادر صدا میزنی اما برادر که نیستن تهش بری خب هیچ نسبتی با همدیگه ندارن این ازدواج شرعاً اشتباه نیست ممکنه صورت بگیره حالا که داری سخت تلاش میکنی واسه زندگیت نذار همچین اتفاقی
هم بیفته خب دیگه من برم خیلی دیرم شده یعنی دهنم باز مونده بود اصلاً یه جوری دهنم باز مونده بود که با دستم نمیتونستم ببندمش نفهمیدم مرده چهجوری رفت همش با خودم میگفتم یعنی چی مرضی دختر اینا نیست اینا یه عم به عنوان خواهر برادر بزرگ شدن انقدر دم از مذهب و دین و اینور چیزا میزنن که ما الیم بلیم همه اخن ما خوبیم بعد چطور همچین ازدواجی براشون عادیه چطور مجبورن به همچین کاری یعنی چی که محمود بره مرضیه رو بگیره پامو تکون دادم و گفتم آی حکیمه مارمولک پس اون موقعی که ما با
هم قهر بودیم محمود میرفته پایین قطعاً این مرزیه ماز مارموز جلوش ادا درآوردی نگاهی به قابلمه قرمه سبزی کردم و گفتم یه قرمه سبزی دادم به این مردا همه چی رو لو داد گفت کباب بره میدادم چیکار میکرد از اصلاً چی شد یهو همچین حرفی رو زن چرا باید برای اون فرق کنه که مرزی زن کدوم پسرش بشه اصلاً از فک و فامیل خجالت نمیشن مرزیه تا دیروز دختر اینا بود یهو بشه عروس اینا دیگه از اون روز به بعد به هیچ عنوان اجازه ندادم محمود تنها بره پایین به محض اینکه ماشین محمود میومد تو
و میفهمیدم رفته پایین منم سریع میرفتم پایین از وقتی به مرضیه دقت کرده بودم میدیدم که چشماش ورم کرده است مشخص گریه کرده تو قید و بند هیچکسم نبود جز محمود انگار تازه چشمم باز شده بود حتی گهگداری دیده بودم که با محمود میره و درد و دل میکنه انقدر حرصم میگرفت اما هیچی نمیتونستم بگم هیچی نمیگفتم و فقط تا جایی که میتونستم حواسم جمع بود تا اینکه یه روز محمود بلند تو جمع گفت که برای مرزیه میخواد خواستگار میاد همه گفتن کیه گفت یکی از دوستای نزدیکمه پسر خیلی خوبیه اگه مرزیه بپسند تش من
تضمین ش میکنم پسره رو نفس راحتی کشیدم خواستگاره اومد پسر خیلی خوبی بود مرزی هم پسندید ش و باهاش ازدواج کرد من نفهمیدم اینا چیکار کردن که پاشون گیر میافتاد با بزرگ کردن مرزیه فقط اینو فهمیدم که محمود گفت همه چی رو اون گردن میگیره و کاری نداشته باشین این دخترو بدبخت نکنین آبروی خودمونم میره اگه پس فردا ما رو بگیرن به عنوان کسی که یه بچه یتیمو بزرگ کرد آبرومون نمیره اما به خاطر اینکه قانون نتونه ما رو گیر بندازه برداریم این دخترو اینجا به یکی بدیم آبرومون واقعی میره ملت نمیگن این دختر تا
دیروز خواهر شما بود حکیمه گفت خب میتونی ازدواج کنی بعدش اسمشو از شناسنامه خط بزنی کی میخواد بفهمه که شماها با هم ازدواج کردین یه ازدواج سوری بشه بعد از ازدواجم از همدیگه جدا بشین مردم چه جوری باید بفهمن اینجوری از سمت قانونم نمیفتی محمود قبول نکرد و بقیه برادرا هم تو سکوت بودن خلاصه اون شب گذشت و وقتی اومدیم بالا محمود گفت چقدر از فهم و شعورت خوشم اومد با تعجب گفتم چرا مگه چی شده لبخندی زد و گفت با اینکه از هیچی خبر نداشتی یهو بحث این جلوت باز شد که مرضی خواهر ما
نیست اصلا نپرسیدی چی شده نمیدونم به منم توضیح بدین خیلی خانمانه گوشه سکوت کرده بودیم جلو خندمو گرفتم و هیچی نگفتم خلاصه اینکه مرزیه ازدواج کرد بعد ازدواجش م واقعاً خوشبخت شد با کسی که ازدواج کرده پسر خوبیه بعدم رفته بود با باباش حرف زده بود گفته بود که انگار شکایتو پس بگیره و این حرفا نمیدونم چیکار کرده بود اما انگار قضیه فیصل پیدا کرد و تموم شد رفت شش هفت سالی از اون دوران داره میگذره من یه دونه بچه دارم محمود خیلی اصرار میکنه که یه بچه دیگه هم بیاریم اما میگم صبر کن این
بره مدرسه از آبگل در بیار یکی دیگه هم بیاریم اونم همش میگه نه بچه همبازی میخواد میگم بابا از سر تا پایین این ساختمون پر هم بازیه جاریم زهرا ه تا بچه داره رقیه چار تا بچه داره منم یه دونه دارم هی میره با اونا بازی میکنه این همبازی میخواد چیکار هنوز که هنوزه یه سری اختلافات هست اما خب خد رو شکر میگذره ما یاد گرفتیم همدیگه رو درک کنیم به مرور زمان علایق هم همدیگه رو شناختیم و میخوام بهتون بگم که اگه سنتی ازدواج کردین به همدیگه فضا بدین با شغل همدیگه آشنا بشین با
خونواده اینجوری بهتر میتونید همدیگه رو درک کنید من میدونستم شوهرم قاضیه اما نمیدونستم که کارش چقدر سخته من همش از شوهرم دوری میکردم و میترسیدم فکر میکردم اگه نزدیکش بشم قراره دعوام کنه در حالی که الان سوارش م میشم هیچی بهم نمیگه البته خدا رو شد میترسم شبی دعوای گنده دربیاد خلاصه که اینجوری دیگه ممنون که به داستانم گوش کردین حتماً نظراتتونو میخونم دوستای عزیزم مرسی که تا اینجا همراه بودین از حضورتون سپاسگزارم شما رو به خدا میسپارم خدانگهدار