یه روزی در نیویورک پسربچهای به دنیا اومد که از همون بچگی شیطون بود و اسمشم گذاشتن دونالد دونالد ترامپ از بچگی نگران آیندش بود و همیشه فکرهای بزرگ میکرد اون با خودش فکر میکرد که قراره یه روزی در یه اتاق بزرگ کارای بزرگ بکنه پدرش یکی از بزرگان ساخت وساز نیویورک بود اما اون تصمیم داشت که حتی از پدرش م بزرگتر بشه اون حتی در دوران تحصیلش م قصد جلب توجه داشت و همیشه میکرد که همه بهش توجه کنن اما یه نفر بود که نظر اونو جلب کرد ایوانا ایوانا رسنده یک رستوران حالا دل ترامپو
برده بود و قرار بود باهاش کارای بزرگی انجام بده کازینوهای زیادی تأسیس کردن و هتل ساختن و وزنشون حسابی خوب شد اونا صاحب هه تا فرزند شدن ساختمون ترامپو ساختن و در کنار هم به خیلی از آرزوهاشون رسیدن اما همه چی واسه ایوانا اونجوری که میخواست خوب پیش نرفت و حالا قرار بود از ترامپ جدا بشه ترامپ یه نفر دیگه رو برای ادامه آرزوهاش در نظر داشت خانم مارلا میپلز الم پروازی ترامپ هنوزم تمومی نداشت و دنبال یه کار دیگه بود که بیشتر به سر زبونا بیفته آره اون رفت توی برنامه تلویزیونی کارآموز این کارم
براش گرفت و حالا دیگه فقط یه تاجر موفق ق نبود یه ستاره تلویزیونم بود کمکم دیگه داشت به این فکر میکرد که دیگه چی مونده که انجام نداده باشه بله ریاست جمهوری آمریکا و اون رفت و کاندیدا شد و برنده ریاست جمهوری ۲۰۱۶ شد اما ریاست جمهوری ترامپ برای ما ایرانیا خیلی خوشیام نبود تصمیمات ترامپ باعث فقر بیشتر در کشورمون شد اما این برای همه یکسان نبود خیلی از خانوادهها دنبال میکردن ترامپو خوشحال بودن از تصمیم مده خیلیای دیگه هم بودن که اعتراض میکردن و همیشه ناراحت بودن از تصمیمات ترامپ به هر حال ریاست جمهوری
ترامپ ۴ سال بیشتر دووم نیاورد و بعد از اون بایدن جای اونو گرفت اما ترامپ بیخیال نشد و ۴ سال بعد با کمپینی که با ایلان ماسو انداخت دوباره تونست ریاست جمهور آمریکا بشه