Scribe
Scribe

ชอบมันไหม? ทำให้ Scribe ดียิ่งขึ้นโดย การให้คะแนน

รับส่วนขยาย Chrome

เรียกดู

  • วิดีโอยอดนิยม
  • วิดีโอล่าสุด
  • ช่องทั้งหมด

เครื่องมือฟรี

  • ตัวดาวน์โหลดคำบรรยาย
  • ตัวสร้างเวลา
  • ตัวสรุปวิดีโอ
  • ตัวนับคำ
  • ตัววิเคราะห์ชื่อเรื่อง
  • ค้นหาบทถอดความวิดีโอ
  • การวิเคราะห์วิดีโอ
  • ตัวสร้างบท
  • ตัวสร้างแบบทดสอบ
  • แชทกับวิดีโอ

ผลิตภัณฑ์

  • ราคา
  • บล็อก

Developers

  • Transcript API
  • API Documentation

กฎหมาย

  • ข้อกำหนด
  • ความเป็นส่วนตัว
  • การสนับสนุน
  • แผนผังเว็บไซต์

ลิขสิทธิ์ © 2026 สร้างด้วยความรักโดย Scribe

— ถ้านี่ทำให้ชีวิตของคุณง่ายขึ้น (หรืออย่างน้อยก็วุ่นวายน้อยลง) กรุณาให้คะแนนเรา! เราสัญญาว่ามันจะทำให้วันของเราดีขึ้น 😊

Related Videos

داستان واقعی از شوهرم جدا شدم اما هنوز عاشقم بود #داستان #پادکست

Video thumbnail
7.34k5,264 คำ26m readGrade 18
แชร์
Channel
Dastan Land داستان لند
سلام به کانال خودتون داستان لند خیلی خوش اومدید مرسی که روی این ویدیو کلیک کردید توی این کانال داستان‌های واقعی از گوش و کنار دنیا رو براتون روایت می‌کنم بریم سراغ داستان امروزمون فقط اگر که میشه لطفاً قبل از اینکه داستان شروع کنیم لایک و سابسکرایب و فراموش نکنید به زنمون نگاه کردم پوزخندی زد و گفت سارا تو میری خیاطی کار کنی دستت تو جیب خودت باشه اما اینا هزار و یک وسله می‌بندن بهت به خاطر خودت میگم با انگشت‌های دستم بازی کردم و گفتم خب من چیکار کنم سر کار نرم خرجم کی بده توقع
داشته باشم از کی پدر و مادر نداشتم یا مامان بزرگ پیرم برام مهم نیست حرف بقیه من از فردا صبح میرم سر کار با هزار زور و زحمت این کارو پیدا کردم نمیشه نرم چونش خاروند و گفت خیلی خب پس تو برو اما به کسی نگیم بی صدا هر روز برو تا گ برگرد بیا خونه من تا تو برگردی حواسم به همه چیز هست کی میگه که دلسوز آدم حتماً باید هم خونه آدم باشه زنم و جیران به عنوان یه خواهر شاید گاهی مادر دلسوز بود تو بچگی پدر و برادرم و مادرم تو تصادف فوت
می‌کنن فقط از بقت خوب شایدم بد من زنده می‌مونم منی که دو ماهه بودم پرت میشم از شیشه بیرون رو چمن‌ها و ماشین میره ته دره از اون موقع با مادربزرگم زندگی کردم تا اینکه عمم منو گرفت به پسرش با هم نامزد کردیم اما قبل عروسی شوهر عمم پاشو کرد توی یه کفش که من واسه یه دونه پسرم یتیم نمی‌گیرم باید بره دختر فامیلم که پولدار و تحصیل کرد استو بگیره یه شب نامزدی و به هم زدن بدون اینکه از من چیزی بپرسن بعد مدت کوتاهی هم اماد ازدواج کرد حالا تا اینجا یه طرف مشکل
بزرگ من در حال حاضر این بود که اماد نمی‌ذاشت ازدواج کنم سر کارم می‌گفت حق نداری بری هرچی خواستی به خودم بگو کسی هم زورش نمی‌رسید بهش من عرضه نمی‌کردم برم به زنش یا باباش بگم این بین می‌سوختم و می‌ساختم عمهم طفلی با من درد می‌کشید حالا می‌خواستم برم سر کار اما نمی‌خواستم امادی یا بقیه بفهمن چون به گوشش می‌رسید میومد کاری می‌کرد اخراجم کنن چند بار قبلاً این کارو کرده بود نشستم رو سک کووه حیط در حالی که رو خیار نمک می‌زدم نگاه کردم به مام بزرگم داشت سبزی و میوهها رو میشست مسمم گفت
امان پوستمون و میکنه بعدم اون که میگه هرچی میخوای بگو بخرم تو خودتو چرا لوس می‌کنی همین الانش اماد نباشه ما از گشنگی مردیم هات خرج خودشونو با زور در میارن عصبی خیارو پرت کردم زمینو گفتم عزیز تو یه ذرهم دلت به من نمیسوزه این میوه‌ها و د تا مرغ و گوشتی که می‌خره رو به چی میفروشی دلت نمی‌گیره یه دختر یتیم تا همیشه بدبخت بمونه چرا جلوشو نمی می‌گیری مگه من چند سال دیگه خواستگار دارم جلوی ازدواج منو گرفته هیچی نمیگی اصلاً برات مهم نیست اومد نامزدی و به هم زد هیچی نگفتی حالا هم
می‌خوام برم کار کنم باز جلومو می‌گیری من رو صورت اما تف نمی‌ندازه چه برسه که برم بگم بهم پول بده می‌میرم اما همچین ذلتی و نمی‌پذیرم بره به درک ولی تو بگو با چه وجدانی شبا می‌خوابی دلتو چرا به من و جوونیم نمیسوزه با چشمای گریون بدون اینکه منتظر جواب از سمتش باشم پا تند کردم و رفتم تو خونه صدای بلندشو شنیدم که با گریه گفت دستت درد نکنه سارا این همه سال بزرگت کردم حالا رک تو صورتم بگی دلت برام نمی‌سوزد بگو چه کاری از دستم برمیاد فکر کردی ازدواج کنی اماد وایم میسته نگاه
می‌کنه خدا لعنت کنه باعث بانی این جدایی که هر دومو اینجوری بدبخت کرد اما اماد نمی‌ذاره آبر یزی می‌کنه منتظرم عروسی بگیره بره سر زندگیش بعد شوهرت بدم میدمت به نوه خواب خواهرم با کمالات و خوبه از تو خونه بلند اربده کشیدم اون بی‌عرضه‌ای که رو حرف دلش نتونست وایسه عرضهای به هم زدن ازدواج منو داره آخه بعدم نمیخوام این بار تو شوهرم بدی انتخاب کنی این بار خودم میخوام انتخاب کنم یهو با صدای اماد از س حیات از ترس خشکم زد عزیز چی شده چی میگه این عزیز آدمفروش با گریه گفت چی بگم کاش
بمیرم و راحت شم من دیگه بریدم سر پیری دلش نمی‌دونم کجا گیره می‌خواد بره پسرم بذار بره اونم دنبال زندگیش مگه تو دیگه به دیگه به ادامه حرفا گوش نکردم اماد کارمو تموم می‌کرد با عجله دویدم تو اتاق و درشو گفل کردم و چند دقیقه بعد ضربه‌های محکم اماد به در اتاق وجودمو میلرزوند با صدای دادش شونه‌هام پرید سارا باز کن درو بهت میگم باز کن اگه جرت داری تو چه غلطی کردی چه حرف مفتی زدی با گریه گفتم اماد جون هر کی دوست داری دست از سر من بردار برو پی زندگیت خدا رو خوش
نمیاد نه بذار نفرینت کنم ۴ ساله منو علاف خودت کردی نتونستم دانشگاه برم چون نامزد تو بودم یه ساله ازت جدا شدم سر هیچی اسممو د تا کردی به خاطر تو دیپلم دارم از سد جا منو عقب انداختی کنت زدی تو آیندم حالا دیگه چی می‌خوای میون گریه هام بالاخره موفق شد درو باز کنه هیچوقت نمی‌فهمیدم چطور این کارو می‌کنه وارد اتاق شد و در و بست توقع داشتم عصبی باشه اما با آرامش اومد نشست کنارم رو زمین و گفت چی میگی عزیز از یکی خوشت اومده تو مگه بیرون میری تو چشمای سرخش نگاه کردم
مرگ یه بار شیونم یه بار به دروغ گفتم آره من از یه که خوشم اومده می‌خوام برم دنبال زندگی من عروسک دست تو نیستم هفته‌ای یهه بار بیای اینجا و منو کنترل کنی و بری پیش زن و خونوادت عجیب امروز با همه روزها فرق می‌کرد چند دقیقه نگاهم کرد و بعد پرسید یعنی منو نمی‌خوای منتظرم نمیونی شوکه از این همه آرامشش در حالی که از ترس لبام می‌لرزید گفتم نه ن نمیخوامت برام اون موقعی که خبر اومد ازدواج کردی مردی من یکی دیگه رو دوست دارم حس کردم چشماش پر از اشک شد در حالی که
انگار چیزی تو قلبم شکست از جا بلند شد و گفت خیلی خب تو اگه ذره منو می‌خواستی من همه چیزو عوض می‌کردم اما خب خب الان کاری ازم برنمیاد دیگه نمیام اینجا اون شب انقدر شوکه بودم نفهمیدم خوابم یا بیدار از فرداش مثل پرنده‌ای که از قفس آزاد شده سر کار می‌رفتم تا گروب با دوستم می‌چرخیدم اما دلم شاد نبود همش یه حس غم داشتم تا اینکه روز چهارم تو اتاقم نشسته بودم یهو بغضم ترکید و از ته دل زدم زیر گریه بی‌ اختیار گفتم یعنی چی یعنی دیگه نمیاد متأسفانه من دلبسته زندانبانم شده بودم
بی‌ اختیار به قفسم برگشته بودم به دنبال صاحبم یک ماه تموم صبر کردم واقعاً نیومد امادی که هر لحظه اینجا بود یه ماه بود حتی به عزیزم سر نزده بود هرچی می‌کردم حالم خوب باشه نمیشد هر روز دلتنگ‌تر میشدم ترس از دست دادنشو داشتم همش به خودم می‌گفتم تو یک سال پیش اونو از دست دادی درد و گریه هاتو مگه اون موقع نکردی الان چته اما خب مگه این قلب کوفتی حرف حالیش بود حقوقمو بعد یه ماه گرفتم و رفتم خونه زنم و جیران که سر کوچه میشستن تا درو باز کرد و شیرینی تو دستم
دید با اخم تشر زد این چه کاریه دختر همین جعبه شیرینی رو می‌زدی به یه زخم خندیدم و گفتم حالا بیا شیرینی اولین حقوقمو بخوریم بقیه پولامو جمع می‌کنم با سلیقه د تا چایی ریخت نشست بی معطلی مثل هر روز پرسیدم چه خبر از عمه اینا جعبه شیرینی رو باز کرد و گفت دختر خدا بخواد داری راحت میشی عروسی امادو دارن می‌گیرن عمت گفت همین روزا میرن واسه تاریخ عروسی و مشخص کردن شیرینی که تو دهنم مثل زهر شده بود و گورت دادم گفتم آها خب خوبه جیران زن تیزی بود لبخند غمگی ی زد و
گفت ولش کن ایشاالله خدا بهت یه شوهر خوب میده بذار اینا برن به درک حالا فکر می‌کنن چه عروسی گیرشون اومده آخ عم شوکت طفلی آب رفته از غم امروز بازم گریه کرد می‌گفت بابای خدا بیامرزت رفته خوابشو گفته ازت ناراحتم اینجا منتظرتم بیای شکایتو به خدا کردم تفلی ز جلوی شوهر دیکتاتور کم آورده شوهر بد ذاتش فقط حرف حرف خودشه زدم زیر گریه و میون نصیحتش گفتم زنم و من دلم خیلی براش تنگ شده از وقتی نیومده از دلتنگی دارم می‌میرم وا رفته گفت وا چی میگی دلت واسه اماد تنگ شده اونم تو تویی
که همیشه ازش متنفر بودی با هق هق گفتم نمی‌دونم چم شاده زنمو قلبم داره میترکه هیچکسم ندارم از دردم بهش بگم با استرس یه دونه نون خامه‌ی درسته تو دهنش گذاشت و با چای بورتش داد و گفت پناه بر خدا ابداً باورم نمیشد شد همچین چیزی از دهنت بشنوم حتی وقتی نامزدش م بودی همیشه فکر می‌کردم زیاد ازش خوشت نمیاد اجباریه چی بگم انقدر رفت و اومد سینه سپر کرد سارا واسه منه دلت رفت دیگه میونه گریه خندیدم و گفتم نه بابا چه ربطی داره خندید و گفت من جات بودم هرور شده به دستش می‌آوردم
بهتر و پولدارتر از اینکه گیرت نمیاد میاد هم فامیله هم مادر شوهرت عمت میشه یتیمی به چشمت نمیاد همم زبونت بلند میشه که دوست داره یه بار ولت کرده آهی کشیدم و گفتم والا من از خدامه اما آخه چجوری زنشو ول می‌کنه بیاد منو بگیره اگه رو بدم فقط بازی چش میشم چونش و خارون تو نگاهی به بچه‌هاش که بازی می‌کردن انداخت و گفت چقدر حقوق گرفتی آروم گفتم یک نیم پا شد و گفت بلند شو تا عموت نیومده بلند شو اون روز حول هلکی منو برد بازار یه دست لباس کمی لوازم آرش گرفت بعدم
ازم خواست فردا بعد ک ارم برم اونجا فردا بعد از تموم شدن کارم رفتم اونجا نقشش احمقانه بود اما چیز بهتری به ذهنم نمی‌رسید مجبورن تن دادم به خواستش جیران ۳۰ سالش بود ۸ سال از من بزرگتر بود اما درست مثل یه دوست همسن سالم بود خیلی هم زود ازدواج کرده بود دختر بزرگش ۱۵ ساله بود تاپی که دیروز خریده بودمو پوشیدم آرایش کردم موهامو باز کردم و نشستم منتظر با زنگ در سریع دراز کشیدم جیران با حال آشفته که به خودش گرفته بود رفت درو باز کرد صداش به گوشم رسید خوش اومدی اماد والا
نمی‌دونستم به کی زنگ بزنم بچه‌ها مدرسن من موندم با این بچه تو بغلم هرچی هم به دایت زنگ زدم برنداشت دیگه زنگ زدم به تو فقط می‌لرزه و از حال میره نمی‌فهمم چشه از بس که این مدت چند شیف چند شیف کار کرده بدنش ضعیفه چپ کرد دیگه با صدای اماد قلبم تندتر زد همون تولیدی کار می‌کنه الان کجاست گیران با عجله گفت دیدار به اولیای محمد الان می‌گذره من باید برم مدرسه اگه رفتین بیرون کلید خونمو بدین به عزیز دیگه ببخشید مزاحم تو شدم کسی نیست این دخترو ببره دکتر آروم با کنار رفتن پرده
چشمامو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم چون تضمینی نبود نزنم زیر خنده جیران با عجله خونه رو ترک کرد امادم ازش می‌خواست خیالش راحت باشه و منو می‌رسونه دکتر به شدت نقشه احمقانه و بچگانه اای بود اما خب عماد ابداً به عقلش نمی‌رسید جیران با من همکاری کنه واسه همچین نقشه‌ای تکونی به بازوم داد و زمزمه کرد سارا بلند شو ببرم دکتر نگاه سرو ریختش و یه ماه ازش غافل شدم انگار دلغک سیرکه منو بدبخت کلی زحمت کشیده بودن واسه این آرایش این چرا همچین می‌گفت چشمامو باز کردم و بی‌اختیار با دیدنش زدم
زیر گریه معذب و ترسیده گفت چی شده نترس من برنگشتم اومدم فقط ببرمت دکتر با مظلومی گفت گفتم اماد من خیلی بدبختم اخ می‌کرد و اومد نزدیک در حالی که سعی می‌کرد چشمش جای جز صورتم نیفته گفت اونجوری نگو پاشو ببرمت دکتر سرمو پایین انداختم و گفتم نمیخوام نمیرم می‌خوام بمیرم و راحت شم دست رو پیشونیم گذاشت و گفت خب خدا را شکر تب نداری کجا حالت بد شد طبق نقشم با جیران گفتم سر کارم نمی‌تونم سرمو پایین بندازم حالم بد میشه اما خب امروز اهمیت ندادم زیاد کار کرد یهو حالم بد شد نتونستم برم
تا ته کوچه اومدم پیش زنمو آروم گفت من که میگم از من پول بگیر لجبازی می‌کنی همین میشه دیگه باشه حالا گریه نکن خیلی زشت شدی پاشو ببرمت دکتر از جا پا شدم و خودمو انداختم زمین رو هوا منو گرفت و بازور مانتوم تنم کرد و بعدم کمکم کرد تا تو ماشینش کلید زنعمو هم نبردم بدم به عزیز چون باهامون میومد من اینو نمی‌خواستم اونم انقدر حول بود اصلاً یاد کلید نیفتاد تو ماشین دستم گرفت تو دستش روزای دیگه بود قاطی می‌کردم اما الان از خداخواسته هیچی نگفتم آروم گفت دلم برات تنگ شده بود زمزمه
کردم شنیدم عروسیته درگیر اونی آهی کشید و دستمو ول کرد و گفت آره تو چی نمیاد بگیرتت آروم گفتم من کسی تو زندگیم نیست نمیخوامم باشه با تعجب گفت دروغ میگی به خاک مامانت پریدم وسط حرفشو گفتم به تو که مربوط نمیشه اما من به خاک مامان و بابام کسی تو زندگیم نیست بعد بلایی که تو سرم آوردی من دیگه نمی‌تونم به هیچکس اعتماد کنم رفتیم دکتر و به طرز عجیبی دکتر گفت کلی حالم بده یه عالمه دارو و گرس نوشت سرم وصل کردن بهم همین جوری شوکه مونده بودم می‌گفتن فشارم رو شیشه منتظر بودم
سرمم تموم شه اماد بی‌حرف کنارم وایساده بود گفتم خسته میشی بیا بشین رو تخت با عقب رفتنم کنارم نشست و گفت شرمندم سارا من نمی‌خواستم اینجوری پیش بره نخواستم نامزدی و به هم بزنم نشد امیدوارم خوشبخت بشی و منو ببخشی بغض کردم بعدم میومد اینجوری می‌گفت آهی کشیدم و هیچی نگفتم دستمو گرفت و دستشو گفت هنوزم حلقمو میندازی گردنت تنها طلایی بود که داشتم مینداختم گردنم روز مبادا بفروشم اما خب الان به کارم میومد دست انداختم و آوردمش بیرون و گفتم اه همیشه گردنمه احتمالاً تا ابدام بمونه یه روز مردم خواستی بیا برش دار دست
انداخت از گردنش زنجیرش درآورد بیرون و گفت منم مثل تو انداختم گردنم اگه من مردم بیا برش دار دستمو جلو بردم و گفتم همین الان بده نمیخواد حلقه‌ای که با هزار ذوق انتخاب کردمو داشته باشی برو حلقه زنتو بنداز با بد جنسی گفت زنم هنوز حلقه انتخاب نکرده از دهنم پرید میخوام ۱۰۰ سال سیاه انتخاب نکنه همین کافی بود دیگه نبود سارایی که جواب سلام امادم نمی‌داد حالا تا این مرحله حرف زده بود نشون از تغییرات میداد اماد خم شد روم و گفت چته سارا چی شده زنم ۱۰ سال سیاه انتخاب نکنه برات مهمه مهم
باشه انتخاب نمی‌کنه به خدا که نمی‌کنه اینجا دیگه جای بچه بازی نبود نشستم و گفتم هیچ وقت ازت نپرسیدم چرا نامزدی رو به هم زدی چون معتقد بودم اگه دوستم داشتی تحت هیچ شرایطی به هم نمی‌زدی ولی حالا ازت می‌پرسم ببینم دلیل این کارت چی بود اگه دلیل قانه کننده‌ای باشه به پات می‌مونم اماد می‌مونم تا بیای سرشو پایین انداخت و بعد چند لحظه گفت اینجا جاش نیست بریم بیرون یه جا بشینیم حرف می‌زنیم با کنج خوابی گفتم نمیشه می‌خوای بری دروغ پیدا کنی همین حالا بگو قهقه زد و گفت امانت دست تو امروز چقدر
عجیب شدی من از تو نمی‌گذشت سارا از بچگی دوست داشتم اما خب مجبور شدم بابا گفت از تو جدا نشم اون از مامانم جدا میشه جدی نگرفتم بعد دیدم واقعاً رفته درخواست جدایی داده ازت جدا شدم بعدم طبق شرطش رفتم خواستگاری تا اونجاش سهم ارث منو بده ازت خواستم صبر کنی من رسمو بگیرم به نامم بخوره نامزدی و به هم بزنم و برگردم اما خب هزار تا ادا در آوردی تا الان بعد یک سال رفتم تو بغلشو از ته دل زدم زیر گریه محکم بغلم کرد و دم گوشم دلداری میداد همه چیز درست میشه اما
خب کی خبر داره از سرنوشت و بازی او منو رسوند خونه رفت کلیدو دادم به عزیز و گفت جیران چند ساعت معطل شد تا عموت بیاد کلیدو چرا به من ندادین چرا به من خبر ندادین حالت بده بی توجه به حرفاش گفتم عزیز عماد گفت میخواد نامزدیش به هم بزنه و برگرده متعجب گفت چی دروغ میگه نذار بازی چت کنه عصبی گفتم تا دیروز می‌گفتی منتظر عماد بمون حالا که میگم می‌مونم اینجوری میگی کلاً هدفت مخالف منه هرچی که باشه شونه‌ی بالا انداخت و گفت می‌خواست برگرده بهت برج نمی‌کشید با داداش دختره سخت جدایی اونا
دلتو صابون نزن اونا با هم شراکت کردن به خاطر اینم شده جدا نمیشه دلگیر و پر از استرس دراز کشیدم و همون لحظه پیامک اومد باز کردم عماد نوشته بود باورم نمیشه سارا سریع نوشتم کاش برای بار دوم ازت نامردی نبینم و نارو نخورم می‌خوام با تمام وجودم بهت اعتماد کنم دیگه جواب نداد و فردا صبح پیام داده بود دیگه سر کار نمیری ته دلمو این پیام گرم کرد که جدیه رو حرفاش اما با این حال من بیدار شدم و صبحونه مو خوردم و رفتم سر کارم دم ظهر بود منیره خانم سرکارگر تولیدی بهم گفت
سارا یه لحظه بیا عزیزم اگه میشه مهمونم اومده د تا چایی بیاری من دستم بند مهمونام لبخندی زدم و گفتم حتماً منیر خانم الان میارم رفتم از سماور پر از چرک گوشه دیوار چار تا چای ریختم و رفتم اتاق سلامی دادم و چایو خواستم بدم به منیر اشاره کرد به زن و پسر جوونی که نشسته بودن و گفت تا اینجا اومدی دیگه چایی هم بگیر ماشاالله چقدر این دختر تند و فرز خانومه یه بار ندیدم سرش تو گوشیش باشه فقط کار و کار لبخندی زدم چه تبلیغی می‌کرد منو تشکر کوتاهی کردم و بیرون اومدم نشسته
بودم سر کارم که دوباره اومد و گفت ناهار آوردی بیا با هم ناهار بخوریم یکم کتلت پختم بیا از دستت درنیاد سیب‌زمینی هم سرخ کردم از جا بلند شدم زن مهربونی بود ۴۵ تا خانم نیا آزمند اینجا کار می‌کردن با همه محترم بود اما امروز منو داشت خیلی تحویل می‌گرفت سر سفره غذا گفت چی شد نام زدید به هم خورد از بچه‌ها شنیدم تازه دوزاریم افتاد چه خبره قیافه پسره رو بازور یادم آوردم خیلی خوشگل و خوب بود تو دلم گفتم جوگیر نشو بابا عمراً اونا تو رو بخوان جواب دادم والا منیر خانم نامزدم پسرم
من بود بین مشکلی نبود ولی باباش گفت من نمی‌ذارم پسرم دختر یتیم بگیره بیکس تو کاره فردا اشتباهی کرد من برم جلوی در خونه کی بیچاره‌تر از این نیست من بگیرم مگه اونم نامزدی و به هم زدن ابروهاش پرید بالا و گفت وا مگه کور بود اولش خب چرا اومد جلو لبخند تلخی زدم و گفتم اصلاً خواستگاری نیومد عمم خودش اومد انگشت رو تو دستم انداخت لبخند کمرنگی زد و گفت عیبی نداره دختر زیبا و با کمالاتی مثل تو رو زمین نمی‌مونه اون پسرو دیدی تو اتاق پسر آبی چه دکتره همه چی تموم اما دلش
زن خوب می‌خواد زنه تو خونه میگه دختری که بتونم بچه‌ها و زندگیمو بهش بسپارم و شیف تو بیمارستان بمونم یه زن می‌خواد مثل من و مامانش انقدر منو قبول داره میگه تو انتخاب کن زنمو منم تو رو انتخاب کردم نمی‌دونم می‌دونی یا نه اما الان ۲۰ ساله همسرم فلجه من این تولیدی رو تنها از یه چرخ راه انداختم حالا به اینجا رسوندم موندم پای شوهر و بچه‌هام شکر خدا الانم خوشبختم حالا این پسر انقدر منو قبول داره میگه تو زن برام انتخاب کن چی میگی شماره هاتونو بدین به هم حرف بزنین آشنا شین راضی بودین
ما بیایم جلو سرمو پایین انداختم تو دلم گفتم دکتر چرا باید منو بخواد آخه بعدم من چه‌جوری قبول کنم وقتی کل فکر و ذکرم پیش عماده گلویی صاف کردم و گفتم من فعلاً قصد ازدواج ندارم ممنونم بابت ناهار از جا بلند شدم و برگشتم سر کارم گروه برگشتم خونه جیران اومده بود با عجله گفت زود باش بگو دیروز چی شد آشتی کردین دیروز و خلاصه براش تعریف کردم با هیجان گفت دمت گرم توی جلسه کارو تموم کردی لباسهای جدیدت خیلی بهت میاد شکل ماه شدی با این لباس لبخندی زدم و قضیه خواستگار امروزو تعریف کردم
با حسرت گفت من جات بودم با دکتر ازدواج می‌کردم دماغ همه رو مخصوصاً شوهر شوکت متو میسوزوند بعدم خ خوشبخت می‌شدم حالا اماد بگیرتت نگیرتت خدا می‌دونه متفکر گفتم تو رو خدا پاشو برو خونه شوکت ببین چه خبره برام خبر بیار پاهاشو دراز کرد و گفت خستم یه چای بهم بده این کوچیکه هم نگه دار بهش غذا بده از صبح هیچی نخورده مشقهای بزرگ هم بگو بنویسه من برم وگرنه وقت نمی‌کنم به خدا با این بچه‌ها چشم گره‌ای بهش رفتم گفتم باشه پاشو برو اما خبر بیار یه چای خورد و رفت عزیز در حال که
دراز کشیده بود کنار بخاری گفتین جیران عقل نداره ها با طناب این تو چاه نرو اون جدا به شو نیست تازه اونو با هم زد و بند کردن قید اونو بزن همین روزا نوه خواهرم میاد خواستگاریت همه چی تمامه هیچی نگفتم دلگیر گوشیمو چک کردم خبری ازش نبود زنگ زدم سریع قطع کرد با این حال گرفته املای بچه‌ها رو گفتم مشقش نو نوشتن به کوچیک فرنی پختم دادم عزیز بده بخوره رفتم داخل اتاق منیر خانم زنگ زد جواب دادم بعد از احوال پرسی گفت دخترم من ظهر خیلی اصرار نکردم چون مطمئن نبودم از جواب اما
الان اومدم خونه خواهرم پسرش خیلی پسندیدت من الکی پا جلو نمی‌ذارم که فردا آه و ناله‌ای پشتم باشه از این مطمئنم حرف نداره لگد به بختت نزن منم مثل مادره نداشتت میگم این پسر همه چی تمومه از استرس پوست گوشه ناخنمو کندم و گفتم نمی‌دونم باید چیکار کنم خندید و گفت خب پس به حرف من گوش کن من شمارتو میدم به میلاد همه چی اوکی بود پا پیش بذاریم بعد از کمی حرف زدن گوشیو قطع کردم و جیران اومد اون شب کلی نصیحتم کرد گول امادو نخورم رفته اونجا دیده عماد و دختره رفتن بیرون همهم
فکر عروسین از اونجایی که زنگ زدم عماد قطع کرد فهمیدم راست میگه با حرص گفتم دیگه گلشو نمی‌خورم غافل از اینکه اماد بدبخت اون شب رفته بیرون تا به دختره بگه جدا بشن اما خب من چه می‌دونستم منی که همون شب قرار گذاشتم برای فردا ناهار با میلاد برم بیرون فردا صبح بیدار شدم و کلی به خودم رسیدم لباس تازه هامم پوشیدم و رفتم بیرون آدرس یه رستوران سنتی رو داده بود رسیدم و دیدم نشسته خیلی معذب بودم توقع داشتم بینمون خشک و رسمی باشه اما به شدت آدم خاکی و مؤدبیان قدر خوب برخورد کرد
من یادم رفت اون دک دکتره از من خیلی بالاتره پرسید چند سالته لبخندی زدم و گفتم ۲۲ معذب گفت من ۳۴ این هم به تفاوت سنی زیاد نیست چیزی نگفتم و با من من یه مشکل دیگه رو مطرح کردم آقای سرابی من دیپلم دارم دستاشو تو هم قفل کرد و گفت دوست داری ادامه تحصیل بدی من کمکت می‌کنم بحث ما از اونجا شروع شد و ازم خواست بدون استرس و فکر به چیزی فقط با هم آشنا بشیم گفت به آخرش فکر نکنی مثل د تا دوست با هم آشنا بشیم و وقت بگذرونیم ببینیم مناسب هم
هستیم یا نه چون پای یک عمر زندگی وسطه هیچی از نامزد قبلیم و این چیزا نپرسید بهم گفت از مهرماه میرم دانشگاه آزاد همه هزینه‌ها مم با اون احساس می‌کردم من و این همه خوشبختی محاله اما صدایی می‌گفت یعنی یه شوهر خوب حقت نیست که از بچگی تا الان این همه مصیبت و تنهایی کشیدی روب برگشتم خونه همچنان خبری از اماد نبود فردا بعد سر کارم قرار بود میداد بیاد دنبالم وقتی اومد انقدر احترام و عزت نفس بهم می‌داد اصلاً انگار توی دنیای دیگه‌ای بودم اصلاً احساس کم بودن نداشتم هیچ به شدت احساس کافی بودنم
می‌کردم من تمام مدت کنار اماد همیشه حس کوچیکی داشتم حس اضاف گی و بدبختی اما حالا انقدر میلاد بهم احترام می‌ذاشت حس می‌کردم یه دختر کاملم یه هفته گذشت و عماد بالاخره پیدا شد از سر کار برگشته بودم خونه داشتم شام میپختم در خونه رو زدن و عزیز رفت درو باز کرد و عماد اومد داخل عزیز قربون صدقش رفت کلاً پسر پرست بود دیگه بعد ازش خواست بشینه اماد نگاهی بهم انداخت و نشست عجیب بود هنوز دوسش داشتم عقلم می‌گفت میلاداهواز رو به عزیز گفت عزیز من یه ساعتی نوتو ببرم میارمش عزیز نگاهی بهم کرد
و گفت سارا داره شام میپزه پسر نکن به اندازه کافی آبرو این دختر رفته اماد عصبی داد زد آبرو چیش رفته آخه عزیز بلند شو بیا بیرون خیالت راحت بعدش می‌فرستم واسه همیشه میاد پیشت از جا بلند شدم و بی‌توجه به گر زدن‌های عزیز دنبالش رفتم نشست تو ماشین و گفت بشین بریم یه جای خلوت حرف بزنیم با رسیدنمون به یه پارک خلوت پیاده شدیم سرشو پایین انداخت تا بی مقدمه گفت تموم شد رفتم همه چیزو به هم زدم باهاش منطقی حرف زدم گفتم من اون اولش گفتم نمیخوام تو این یک سالم دستمم به دستش
نخورده خواستم همه چی تمام بشه بریم هر دو جایی که قلبمون هست اونم منو دوست نداشت سارا وگرنه تلاشی می‌کرد برای این رابطه تو این یک سال فقط سارا منو قبول می‌کنی منم و ماشینه زیر پام بابام از خونه انداخت بیرون منم رسمو گرفتم اما نمیخوامش صدق سر تو پس میخواد منم میدم فردا میرم پیش دوستم کار می‌کنم متعجب گفتم یعنی چی پس پس چرا به عزیز گفتی واسه همیشه پس می‌فرستی منو اصلاً چرا یه هفته جوابمو نمیدی چرا اینجوری قیافه ماتم زده به خودت گرفتی باذوق یهو خندید و گفت خواستم سوپرایز بشی خواب اون
یه هفته هم مشغول به هم زدن نامزدی بودم به خدا کار خدا رو ببی د تا نامزدی به هم زدم هنوز شناسنامم سفیده به خندیدنش نگاه کردم که یهو صدای پیامک گوشیم اومد سریع و دستپاچه قطعش کردم و هول خوندم برای اینکه شک نکنه گفتم زنم و جیرانه نوشته کجا رفتی در حالی که میلاد بود و نوشته بود چیکار می‌کنی صداو قطع کردم و انداختم تو کیفم دستمو گرفت و گفت به خدا بعد هر سختی آسونیه نگاه کار خدا رو اون همه عذاب کشیدم حالا به تو رسیدم اونم وقتی که تو اعتراف کردی دلت با
منه میریم زندگیمونو می‌سازیم یه خونه خوب می‌گیرم جواز توو خورد خورد خودم می‌خرم عروسی بزرگی هم برات می‌گیرم میریم سر زندگیمون چهار پنج تا بچم میاریم سرمونو گرم اونا می‌کنیم ذهن تحلیل‌گر همش داشت هر دو رو با هم مقایسه می‌کرد من با کدوم خوشبخت میشم بالاخره همونجا زیر نور مهتا وقتی که تو صورتش نگاه می‌کردم تصمیمم گرفتم درسته ظاهراً با میلاد تو آسایش بودم اما قلبم تمام مدت خاموش بود ولی با اماد چالش زیاد داشتم اما دلم گرم بود گلویی صاف کردم و گفتم برام خواستگار دکتر اومده احتمالاً عزیز زورم کنه برم تو این یه
هفته هم نبودی یه جلسه آشنایی با آزور منف فرستاده ته دلم لرزید از اینکه می‌فهمید من چند بار رفتم دیدمش نه یه بار اما سپردم به خدا و زیر نگاه منتظرش ادامه دادم عزیز هیچ جوره نمیخواد از دستش بپره سر یه هفته بیا همه چیزو تموم کن وگرنه این عشقو تو قلبت چال کن هر کدوممون به زندگیمون برسیم مثل همیشه جیغ وداد راه انداخت منم با لذت به حرس خوردنش نگاه می‌کردم دو تا بستنی خرید و بعد منو رسوند جلوی در و با تاکید گفت پاتو میشک خونم بفهمم رفتی سر کار اخمالو گفتم با من
درست حرف بزن احترام بذار ابرش رفت بالا و گفت ا دکتره بهت احترام می‌ذاره خندیدم و گفتم خدایی خیلی میذاشت آدم باش توهم ی کم بعداً حسرت نخورم خودشم خنش گرفت و گفت بخوای نخوای حسرتو که می‌خوری اما من قربونت برم که بعد این همه مصیبت منو انتخاب کردی جبران می‌کنه سر یک هفته کاملاً مردونه پای حرفش موند باباش م راضی کرد و اومدن خواستگاری بعد که اومدن خواستگاری قرار عقدو گذاشتن من خیالم راحت شد بالاخره جواب میلادو دادم زنگ زدم و گفتم من نامزد کردم قسمت هم نبودیم توقع داشتم آرزوی خوشبختی کنه اما کلی
به هم ریخت منی که تو زندگیم یه خواستگارم نداشتم حالا د تا دو تا با هم داشتم هر دو منو می‌خواستن فردا صبحش اومد جلوی در خونمون عزیز گفتین نشون شده پسرم مشه یتیمه بی‌ آبروش نکن کلاً عزیز التماس همه مردا می‌کرد منو بی آبرو نکنن نمی‌دونم چرا این چه خصلتی بود داشت خلاصه که میلاد با عزیز حرف زد و رفت دیگه بهم زنگ نزد اما تا روز اقد عزیز کنار گوشم می‌خوند مادر داشتی گوشتو می‌گرفت می‌داد به اون دکتره سر خوده دیگه آخه سارا آدم مرد به اون خوبیو ول می‌کنه زن عماد میشه سر
سفره عقدمون اومد کنار گوشمو گفت الان زن دکتر بودی پوز توو می‌دادم ولی حالا مجبورم سر خم کارم جلوی شوهر شوکت با بغض گفتم عزیز از کجا معلوم با اون خوشبخت می‌شدم حالا که اینو انتخاب کردم برام آرزوی خوشبختی کن سر تاسفی تکون داد و گفت کی با دکتر بدبخت میشد که تو بشی اما این اماد سر تا پا بدبختیه عماد کلافه گفت سارا به حرفاش گوش نکن چون تنها می‌مونه نمیخواد ازدواج کنی همون دکترم بود الان سنگ منو به سینه می‌زد خندیدم و گفتم شنیدی حرفامونو سر تاسفی تکون داد و رو برگردوند عقد کردیم
بدون هیچ طلایی فقط حلقه‌ها از قبل بود دوباره انداختیم باباش نیومده بود نذاشته بود عم به شکتم بیاد فقط من و خونواده عموهام و عماد بودیم امادم سر اینکه با باباش لج کرده بود تاریخ تولدمو سکه انداخت برای مهریه بعداً به گوش باباش رسید عم شوکت مو زده بود خلاصه که کلی درد و مشکلات تحمل کردیم تا واسه هم بشیم این بین لذت بخش‌تر از عشقمون تلاش‌ها ش برای زندگیمون بود خونه خرید و زد به اسم من و گفت من یک سال زنمی هیچی برات نخریدم این خونه رو تونستم بخرم می‌زنم به اسمت که کمی
جبران بشه بعدم قصهای خونه رو داد یه روز اومد دنبالم و از سر تا پا چند دست برام لباس خرید و گفت میخواد عروسی بگیره داره آماده میشه من و عم و زنمو درگیر کارای عروسی بودیم که یه شب اماد اومد خونه و رو به من و عزیز گفت گفت بابام زنگ زده فردا برم پیشش کتشو ازش گرفتم و خم شدم بوسیدمش مثل هر شب عزیز گر زد حیا کن دختر بعدم رو به اماد گفت خب برو ببین چی میگه پررویی هم نکن بذار آشتی کنین شوکت گناه داره بین شما مونده سفره شامو انداختم و
بعد غذا رفتیم اتاقمونو دراز کشیدیم اماد از موقع نامزدی اومد خونه عزیز جاش گل داده بودیم عزیزو هیچوقت تنها نذاریم اونم کنار هم خوابیدنم اونو زیر سیبیلی رد می‌کرد صبح میون خواب حس کردم کنار گوشم گفت دعا کن امروز به خیر بگذره عروسیمون بابامم باشه خواب آلود گفتم پ توو بنداز روم سردمه کمی گر زد و رفت اون روز باباش گفته بود من مهریمو ببخشم اونم پسرشو می‌بخشه من که برام مهریه مهم نبود رفتم ببخشم اومد محضر گفت اگه انقدر همو دوست دارین که به خاطر هم اینجوری می‌جنگید حرفی نیست من چور خودمو آدم بد
کنم مبارکه از فرداش خواست عماد بره سر کار خودشون امادم یه کم خودشو چست کرد اما با التماس من و عمه برگشت سر کارش بعدم برامون عروسی گرفته حالا ۸ سال از اون روزا گذشته یه پسر کلاس اولی دارم شکر خدا زندگی خوبی دارم نقطه قوت این زندگی هم عشق بین من و عماده عزیزم هنوز با من و عماد زندگی می‌کنه هیچ ایتی هم نداره منم به لطف وجود اون حس بی مادری ندارم هیچ خبریهم دیگه از اون سالا به بعد از میلاد ندارم همه چی خد رو شکر به خیر و خوشی گذشت دوستای عزیزم
این داستان و روایت ما هم به پایان رسید خیلی ممنونم که تا اینجا همراه بودین مرسی اگر که لایک کردین مرسی اگر که سابسکرایب کردین تا همیشه همراه من باشید هر شب داستانهای شنیدنی و جذاب براتون دارم لطفاً زنگوله رو روشن کنید که موقع گذاشتن داستان بهتون اطلاع بده مرسی بابا همه چیز تا یه روز دیگه و یه داستان دیگه خدانگهدار
วิดีโอที่เกี่ยวข้อง
داستان واقعی : متاهل بودم اما دوست پسر داشتم #داستان #پادکست
27:00
داستان واقعی : متاهل بودم اما دوست پسر داش...
Dastan Land داستان لند
13,626 views
داستان واقعی ❌مادرم خدمتکار یه خونه پولداربود ؛به راز دختر مغرور خونه پی بردم واونو ...
54:00
داستان واقعی ❌مادرم خدمتکار یه خونه پولدار...
قصه گوی شب
3,150 views
داستان واقعی عروس اجنه شدم #داستان_واقعی #dastan
51:43
داستان واقعی عروس اجنه شدم #داستان_واقعی #...
Dastan Land داستان لند
27,742 views
داستان ارسالی : بعد ازینکه همه منو شناختن دیگه نمیحواستمش ....رفتم دنبال یکی دیگه /پادکست
1:06:09
داستان ارسالی : بعد ازینکه همه منو شناختن ...
Dastan Goo داستان گو
13,031 views
با جناقم شبکار بود. #داستان_واقعی #رادیو_داستان  #پادکست
32:47
با جناقم شبکار بود. #داستان_واقعی #رادیو_د...
رادیو سرنوشت تو
4,350 views
کتاب روایی باغ مخفی
56:51
کتاب روایی باغ مخفی
Khialkadeh
84 views
داستان واقعی : خیلی جذاب و غیر قابل پیش بینی از دست ندین
53:47
داستان واقعی : خیلی جذاب و غیر قابل پیش بی...
Dastan Land داستان لند
15,907 views
داستان واقعی :شوهرم منو با بچه گذاشت برای کار رفت شهر
51:12
داستان واقعی :شوهرم منو با بچه گذاشت برای ...
Dastan Land داستان لند
55,018 views
سرنوشت ارسالی:وقتی اون شرطو برای نجات پدرم گفت شوک شدم…🔥🥲خیلی قشنگه گوش ندی باختی🤷🏻‍♀️
1:08:35
سرنوشت ارسالی:وقتی اون شرطو برای نجات پدرم...
حسنا داستان
3,577 views
داستان واقعی: بینهایت جذاب و پرفراز و‌نشیب با شنیدنش لال میشه مراقب خودت باش…
50:15
داستان واقعی: بینهایت جذاب و پرفراز و‌نشیب...
داستانِ زندگی
3,748 views
داستان واقعی:مطمئنم مثلشو نشنیدی..❤️عاشقانه،هیجانی و دلهره آور..!#پادکست#داستان#داستان_واقعی
1:53:22
داستان واقعی:مطمئنم مثلشو نشنیدی..❤️عاشقان...
داستانینو dastanino
6,378 views
داستان واقعی : خدمتکار خونه خان ها شدم و...
41:08
داستان واقعی : خدمتکار خونه خان ها شدم و...
Dastan Land داستان لند
25,088 views
سرنوشت ارسالی:دختری روستایی و کم سن بودم که تن به ازدواجی دادم…😱🔥پر از اتفاقات غافل گیر کننده
1:35:31
سرنوشت ارسالی:دختری روستایی و کم سن بودم ک...
شب داستان
1,331 views
داستان واقعی: داستان فوق العاده جذاب .. #رادیو_داستان #داستان_واقعی #پادکست
56:31
داستان واقعی: داستان فوق العاده جذاب .. #ر...
نبض داستان Nabze Dastan
2,634 views
داستان واقعی: با ۲تا زن نازهمسایه نصف شب یواشکی…یدفعه شوهرش اتفاق شوکه کننده ای افتاد ک…پادکست فارسی
34:44
داستان واقعی: با ۲تا زن نازهمسایه نصف شب ی...
داستان ناگفته ی تو | داستان های واقعی
25,377 views
داستان واقعی : بعداز ازدواج با همسرم وقتی شغلشو فهمیدم به پلیس خبر دادم اما ...#داستان
1:05:25
داستان واقعی : بعداز ازدواج با همسرم وقتی ...
Dastan Land داستان لند
112,949 views
داستان واقعی: داستان ارسالی..عجیب ترین و پر ماجراترین داستان ...#داستان_واقعی #پادکست #داستان
1:08:51
داستان واقعی: داستان ارسالی..عجیب ترین و پ...
رادیو آوا Radio Ava
2,815 views
داستان واقعی : خان و رییت و روستایی لذت ببرید 😍dastanland
53:50
داستان واقعی : خان و رییت و روستایی لذت بب...
Dastan Land داستان لند
21,130 views
داستان واقعی: آقای مهندس... #رادیو_داستان #داستان_واقعی #پادکست
41:44
داستان واقعی: آقای مهندس... #رادیو_داستان ...
نبض داستان Nabze Dastan
12,082 views
مامانم منو رها کرد اما من سالها بدنبالش گشتم  تا اینکه ....
58:10
مامانم منو رها کرد اما من سالها بدنبالش گش...
Dastan Goo داستان گو
8,824 views